بازی های جام جهانی به حساس ترین لحظاتش نزدیک می شود. لااقل برای من یکی که از بچگی طرفدار آلمان بودم و امشب بازی حساسی در مرحله نیمه نهایی جلوی اسپانیایی های قهرمان اروپا داریم. البته خب خیالمان هم از یک بابت راحت است و از یک بابت هم ترس و استرس از اینکه نکند اسپانیا امسال واقعا تصمیم دارد برای اولین بار جام را به خانه اش ببرد!
از این حرف ها که فوتبال فقط ورزش نیست و محملی است برای جامعه شناسی دنیای مدرن و حالا هم پست مدرن این روزها زیاد شنیده ایم. لای هر مجله ای را که باز می کنیم (ولو بی ربط!) چند مطلب و مقاله درباره ی فوتبال و احیانا ارتباط آن با حوزه فعالیت خود آن نشریه می بینیم. کاش یکی هم می نشست و تحلیل می کرد (البته فکر کنم نشسته اند و این کار را کرده اند!) که طرفداری از یک تیم چطور به وجود می آید. یعنی چه پروسه ای در مغز طی می شود که منی که اینجا کیلومترها دورتر از آلمان نشسته ام و نه با زبان آلمانی و نه با فرهنگ غنی اش و نه مثل خیلی دوستان دیگر طرفدار آلمان با فاشیسمش حال می کنم طرفدار آلمان می شوم؟ اگر همه اش از دوران کودکی می آید (که خب بخش زیادیش از آن دوران می آید، درست) پس چه می شود که آدم گنده ای مثل من و شما که احتمالا ادعای تحصیلات و کمالات مان هم می شود (!) هنوز مثل همان دوران کودکی از بردن تیم محبوب مان در حالیکه تیم هیچ ربطی به ما ندارد اینقدر خوشحال و از باختش ناراحت می شویم. من یکی که وقتی آلمان جلوی اسپانیا در فینال یورو ۲۰۰۸ بازی را باخت و قهرمانی را از دست داد مثل بچه ی سه ساله از دیدن اشک های بالاک گریه ام گرفت!
طرفداری از فوتبال و تیم محبوب داشتن به نظرم قضیه اش کمی پیچیده تر است. احتمالا نورو ساینس و این جور رشته های علمی که این روزها هم خیلی محبوب شده اند باید بتوانند توضیحی چیزی برایش پیدا کنند. طرفداری از تیم محله، شهر، یا کشور کمی منطقی تر و قابل توضیح تر است. وقتی از تیم شهرمان حمایت می کنیم در واقع داریم وظیفه مان را در قبال احساسی که به شهرمان داریم ادا می کنیم. این جنس طرفداری ها علاوه بر بحث احساسیش، بحث مادی و حتی اقتصادی هم در بر دارد. وقتی تیم شهرمان قهرمان مثلا لیگ برتر کشور یا تورنمنت های بزرگتر مثل مسابقات قهرمانی یک قاره می شود در واقع نشان دهنده ی این است که همه اجزای این شهر دارند درست کارشان را انجام می دهند و شهر آماده ی هر گونه سرمایه گذاری مالی و حتی فکری است. البته که این چیزها برای کشوری که همه چیزش سرجای خودش باشد صدق می کند ولی بهر حال در بدبینانه ترین حالت ممکن وقتی تیم شهرمان قهرمان می شود لااقل داریم این ادعا را مطرح می کنیم که در زمینه فوتبال و پرورش بازیکن و حتی مدیریت ورزشی حرفی برای گفتن داریم. این ها و البته خیلی بیشتر از این ها، می توانند دلایل منطقی و عقل پسندی باشند که مثلا چرا منی که در این شهر به دنیا آمدم و بزرگ شدم و پدرم هم در این شهر به دنیا آمده و بزرگ شده طرفدار فولاد خوزستان یا مثلا استقلال اهواز باشم. مسئله وقتی پیچیده و نیاز به تحلیل دارد که همین من متولد و بزرگ شده ی اهواز طرفدار تیم ملی فوتبال آلمان می شوم و برایش پیرهن چاک می کنم. شاید زیاد پر بیراه نباشد که بگویم اگر بتوانیم این چیزها را با خودمان حل کنیم و نه جواب قطعی، بلکه یک سری فرضیه ها و بعد جواب برایش پیدا کنیم، خیلی چیزهای دیگر را هم می توانیم حل کنیم!