تسلی بخشی های فلسفه

   کتاب ((تسلی بخشی های فلسفه)) نوشته آلن دو باتن کتاب ساده و خوبیست. برای ما که زیاد سواد فلسفه خواندن نداریم و مسایل پیچیده فلسفی هم همیشه گیچ مان می کند، کتاب خوبیست که نشان می دهد چطور فلسفه می تواند زندگی عادی را بهتر کند. این کتاب به نظرم نقطه ی مقابل کتاب های احمقانه ایست که این روزها فت و فراوان شده. کتاب های موفقیت و چطور خوشبخت شویم و چطور شاد باشیم و از این خزعبلات! کتاب دوباتن از بین آراء فلاسفه از سقراط گرفته تا شوپنهاور بهمان یاد می دهد اصلا معنی لذت چیست و چرا احساس نیاز به خوشبختی داریم و ثروت در تعیین خوشی ما چه نقشی دارد و ناکامی اصلا معنایش چیست و چرا اغلب مواقع احساس ناکامی می کنیم و... . کتاب ساده است و راحت در یکی دو نشست خوانده می شود. اما تاثیر خوبش ممکن است تا مدت ها باقی بماند. تاثیر آموزه هایی که خیلی هایمان قبلا فراگرفته ایم و حالا انگار یادمان رفته و یک آلن دوباتنی باید همیشه وجود داشته باشد که یادآوری مان کند و همان چیزهایی که می دانیم را (لابد خیلی از چیزهایی که در کتاب مطرح شده اند را می دانیم دیگر، نه؟! فقط یادمان رفته!!!) بهمان گوشزد کند. تصمیم گرفتم چند نسخه از کتاب را تهیه کنم و به چند تا از دوستان نزدیک تر و عزیزترم هدیه کنم. کلا کتاب خوبیست برای هدیه دادن، طرف همیشه یادش می ماند چه هدیه ی خوبی ازتان گرفته!

! این دوستی لعنتی

دوستی یکی از بهترین چیزهای این دنیاست. نه حماقت و دیوانگی عشق را دارد و نه منفعت طلبی شراکت را. خیلی هم در تعریف نمی گنجد و اینکه بخواهیم بگوییم دوست خوب کیست و چه خصوصیاتی دارد به ناممکنی این خواهد بود که بگوییم دنیا چه خصوصیاتی دارد! البته عموما به ویژگی های کلی و عمومی زیادی می رسیم که خود این ویژگی ها به اندازه ی همان تعریف خصوصیات دنیا نیاز به توضیح و موشکافی دارند! اما می دانیم دوست خوب مان کیست، می دانیم از حلقه ی احتمالا گسترده ی دوستان و آشنایان و دور و اطرافیانمان کدام را می توانیم دوست خوب بخوانیم، به کدام می توانیم تکیه کنیم، و کدام احساس خوبی از زنده بودن و زندگی کردن بهمان می دهد. شاید نتوان دوست خوب را تعریف کرد، اما دوست خوب را می توان شناخت! شاید، تعریف دوست خوب مجموعه ای است شامل تمام دوستان خوب، با تمام ویژگی ها و خصیصه های متفاوت و گاه حتی ضد و نقیض شان.

اوضاع وقتی پیچیده می شود که می بینیم خیلی از ماها دوستان خوبی داریم که با عقل سلیم جور در نمی آید دوست مان باشد، روابطی داریم که احتمالا با منطق خیلی سازگار نیستند و شاید از بیرون که بهشان نگاه کنی احمقانه هم به نظر بیایند. دوستی با پیرمرد بازنشسته ای که حدود چهل سال بزرگترت است، دوستی با زن خانه داری که بچه دارد و زندگی (قطعا منظورم شکل سالم دوستی است نه رابطه ی نامشروع و ناپسند!)، دوستی با کسی که در ظاهر هیچ نقطه مشترکی با تو ندارد و از بیرون بیشتر شبیه ساکنان دو سیاره ی متفاوت می آیید تا دو دوست نزدیک. شکل های عجیبی از دوستی که همه ی آن ها فقط در همین کلمه ی عجیب، نامفهوم و مبهم ((دوستی)) با هم اشتراک دارند. وقتی دوست می شویم، پتانسیل های بالقوه ای را آزاد می کنیم که خودمان گاه حتی فکرش را هم نمی کردیم! وقتی دوست می شویم، ویژگی ها و خصوصیات فراوانی را در خودمان کشف می کنیم که مهم تر از همه برای خودمان عجیب و پیش بینی نشده اند و بیشتر از همه خودمان را غافلگیر می کنیم. دوستی، عجیب ترین مفهوم انسانی است، و اصلا انسان را می توان در تقابل با همین مفهوم تعریف کرد و بازشناخت. می دانم کلی گویی کردم، موضوع آنقدر کلی و جدی هست که هم از توان قلم من خارج است و هم از حوصله ی مخاطب. کاش این وبلاگ آن قدر مخاطب داشت که مثل وبلاگ نویس های حرفه ای ازشان بخواهم در کامنت هایشان نظرشان را درباره ی موضوع بگویند و بحث در بخش کامنت ها ادامه پیدا کند!

   مادرم چند وقتی است تلاش می کند گواهینامه بگیرد. امروز امتحان آیین نامه را رد شد و ناراحت به خانه برگشت. ظهر مربی رانندگی اش، که زنی است هم سن و سال خودش، به مادر تلفن زد و نتیجه آزمون را پرسید که قبول شده ای یا نه؟! مادر از دیدن شماره ی مربی روی صفحه تلفن خوشحال شد، او بیشتر از گواهینامه به دوست احتیاج داشت.

 

یکی مثل همه ی ما

  

دوست داشتم در این وبلاگ درباره چیزهایی بنویسم که قلقلکم می دهند، چیزهایی که اذیتم می کنند، یا حتی حس خوبی بهم می دهند. چند وقت است فقط کتاب می خوانم، و اگر قلقلکی هم در کار باشد از بین صفحات و جملات همین کتاب هایی که می خوانم می آید! کتاب ((یکی مثل همه)) از فیلیپ راث را خواندم. به نظرم کتاب خیلی خوبی آمد. داستانش یک جورهایی مثل اسمش است. داستان مردی معمولی، مثل همه، که سه بار ازدواج می کند و جدا می شود، که در آستانه ی پیری و مرگ است، که مرده است، که کودک است و در بیمارستان بستری است و کودک تخت بغلیش می میرد، که جوان است، که میانسال است. کتاب با مرگ شخصیت اصلی آغاز می شود، در گورستان، کاراکتر اصلی داستان مرده و خاکش می کنند. نویسنده گورستان را توصیف می کند و آخر سر می فهمیم چرا گورستان اینقدر مهم بوده، به بخش های دیگر زندگی این مرد سرک می کشیم، مردی که حتی نمی دانیم اسمش چیست، در زمان جلو و عقب می رویم، در خاطرات مرد زندگی می کنیم، و باز هم می بینیم که زندگی خود ما و اصلا خود ما هیچ نیستیم بجز خاطرات مان، بجز زن های زندگی مان، عشق هایمان، بچه هایمان، پدر و مادر و خانواده هایمان، بیماری هایمان و عمل های جراحی که رویمان انجام شده، کارمان و اهداف مان که هیچ وقت بهشان نرسیده ایم، همه ی این ها ما را هم ((یکی مثل همه)) می کند، ولی فقط یکی مثل فیلیپ راث می تواند اینقدر خوب همه این ها را توصیف کند، و اینقدر خوب بهمان بفهماند که چرا مرگ یکی از بهترین بخش های زندگیست و چرا گورستان یکی از بهترین مکان های دنیا.

!لب های خندان و چشم های گریان

   آهنگ های امسال جام جهانی، چه آهنگ Waka Waka که شکیراخوانده و چه آهنگ Waving Flagsکه K'naan خواننده ی هیپ هاپ آفریقایی تبار اجرا کرده، و چه آهنگ هایی که خواننده های کشورهای مختلف برای تیم ملی خودشان یا به طور کلی برای جام خوانده اند، همه آهنگ هایی دوست داشتنی اند که مثل همیشه حس خوب فوتبال و ورزش و نشاط در آن ها جاریست.  پر واضح است این نوع موسیقی به تصویر هم وابسته است و در واقع موسیقی پاپ امروز ترکیبی است از ترانه و آهنگ و تصویر که مجموعا در قالب پکیجی عرضه می شود که آن را موزیک ویدئو یا کلیپ می خوانیم. (می توان مثلا لیدی گاگا را بدون کلیپ هایش تصور کرد؟!) کلیپ هایی که امسال برای آهنگ های جام ساخته شده اند هم کلیپ های خوبی اند، اما به نظرم همه شان، یا لااقل آن هایی که من دیده ام، یک ایراد اساسی دارند. نمی خواهم گیر بیخود بدهم اما مثل معروفی درباره ی فوتبال همیشه ورد زبان مان است که می گوید فوتبال برد و باخت دارد، همچنان که زندگی. کلیپ های جام، همان حس خوب نشاط که ناشی از ماهیت ورزش است را ایجاد می کنند، همه پرند از تصاویر شادی هواداران تیم ها و بازیکنان موقع گل زدن و مردم موقع جیغ کشیدن. تا اینجا همه چیز خوب است، گیر قضیه اینجاست که وقتی داریم شادی هوادارن تیم الف را می بینیم، طبیعتا در جبهه مقابل ناراحتی و حتی اشک بازیکنان و هوادارن تیم ب هم وجود دارد. این به نظرم دیدن و نمایش دادن نیمی از حقیقت است، نمایش دادن بخش خوشایندی از حقیقت و جا زدن آن به عنوان همه ی حقیقت. مشکلی که همیشه با فیلم های بد هالیوودی، سریال ها، کتاب های سطحی، و اصولا نگاه ظاهربینانه به دنیا داشته ام. بریدن بخشی از حقیقت آن طور که خودمان می خواهیم و عرضه کردنش به عنوان تمام آن. البته این را هم می دانم که نه شکیرا و نه نانسی عجرم و نه باقی خوانندگان کلیپ های جام قصد خیانت به حقیقت را نداشته اند (بعید هم می دانم حتی به همچین چیزی فکر کنند!) اما این هم دلیل نمی شود که فراموش کنیم اصلا زیبایی فوتبال و آن چه فوتبال را به زندگی نزدیک می کند و اصلا تبدیلش می کند به چیزی فراتر از ورزش، همین شباهت زیادیست که به واقعیت زندگی مان دارد و آن را تبدیل به محبوب ترین ورزش و شاید به طور کلی یکی از محبوب ترین سرگرمی های دنیای امروزمان کرده. امشب اسپانیا و هلند در فینال بزرگترین رقابت فوتبالی جهان جلوی همدیگر می ایستند. میلیاردها تماشاچی هم در سراسر دنیا چشم به زمین سبز می دوزند. بعضی بعد از بازی خوشحال می شوند و به خیابان می ریزند و می رقصند، بعضی دیگر در خانه می مانند و شاید حتی چند قطره ای هم اشک بریزند. بی انصافیست یکی از این دو دسته را نبینیم.

دو سه روز تعطیلی و کازوئو ایشی گورو

   روی جلد رمان بازمانده ی روز

کتاب ((بازمانده ی روز)) از کازوئو ایشی گورو کتاب خیلی خوبی است. خواندنش جان می دهد برای همین دو سه روز تعطیلی؛ داستان کتاب خاطرات پیشخدمتی است که در چند روز تعطیلی اش در مسافرت و گردش روایت می شود! کارهای ایشی گورو را دوست دارم. ایشی گورو ژاپنی است، اما از بچگی در انگلستان بزرگ شده و اصلا داستان هایش را انگلیسی می نویسد و کارهایش را جزیی از ادبیات امروز انگلستان می دانند. فراتر از زبان، فرهنگی که در کتاب هایش جاریست هم انگلیسی است و مخصوصا در همین بازمانده ی روز، که انگار نویسنده اش نسل اندر نسل در آن آب و خاک زندگی و زاد و ولد کرده اند. ایشی گورو کتاب جدیدی هم دارد به نام ((شبانه ها)) که پنج داستان کوتاه با موضوع عشق و موسیقی است که یکی از دیگری لذت بخش تر و خواندنی تر است. یکی دو تا از کارها که در دسته بندی من رسما زیر عنوان شاهکار قرار می گیرند! از شبانه ها تا حالا فکر کنم همزمان دو سه ترجمه بیرون آمده که من فقط ترجمه ی خجسته کیهان را خواندم و خوشم آمد. بقیه را نمی دانم، اما مثل اینکه آن ها هم ترجمه های بدی نیستند. بازمانده ی روز اما ترجمه ی نجف دریابندری است که همین خودش کتاب را خواندنی تر و دوست داشتنی تر می کند. دریابندری آن قدر در ترجمه این کتاب ذوق و سلیقه به خرج داده و آن قدر دقیق به همه چیز فکر کرده (مقدمه ای که در کتاب نوشته را بخوانید منظورم را متوجه می شوید) که به راحتی می توان آن را یکی از بهترین ترجمه های فارسی چندین سال اخیر دانست. هر چند به گمانم کتاب اولین بار هفت هشت ده سال پیش چاپ شده و تا حالا هم مدام تجدید چاپ شده و مدام خواننده داشته. ایشی گورو را از دست ندهید. نویسنده ی خوبی است که تازگی ها دارم از کارهایش لذت می برم. نمی دانم، شاید بخش زیادی از این لذت، مخصوصا از شبانه هایش، مربوط به اتفاقاتی است که برای همه مان می افتد، و برای من هم می افتد! ایشی گورو کتاب دیگری دارد به نام ((منظر پریده رنگ تپه ها)). آن یکی را هنوز نخوانده ام. آن هایی که خوانده اند می گویند بهترین کتابش است.

!قدرت عکس و عکس قدرت

   برخی مسایل خیلی ربطی به گرایش سیاسی ما نسبت به یک واقعه ی خاص ندارند. اینکه مسئله فلسطین دارد به کجا می رود و اینکه چقدر ما حق داریم از مسئله فلسطین به عنوان مسئله ای انسانی دفاع کنیم و چقدر ابزار سیاسی دولت ها شده برای فشار آوردن به یکدیگر، بحث الان من نیست. بحث الان من روی یک قطعه عکس است که نگاه کردن زیاد به آن آدم را از خودش خجالت زده و شرمنده می کند. یک قطعه عکس که احتمالا حالا حالاها در آرشیو ذهنی همه ی ما که این عکس را می بینیم باقی می ماند و نه به عنوان عکسی مربوط به مسئله ی فلسطین، که به عنوان عکسی تکان دهنده از اتفاقی که همین حالا دارد کمی آن طرف تر در همین خاورمیانه ی خودمان می افتد برایمان تداعی می شود. عکسی که به نظرم حتی فراتر از مسئله فلسطین می رود و بیانیه هنرمندانه ای می شود از وضعیت احمقانه مان در دنیای امروز. کافیست نگاه کنید به دست های پسرک و به چهره اش، کافیست بازویش را که به ماشین بسته شده ببینید، و اینکه چطور دست هایش را روی هم انداخته، و اینکه چطور به روبرو و به جایی که احتمالا دوستانش قرار دارند نگاه می کند.

   توضیح عکس: سربازان اسرائیلی کودک فلسطینی را به ماشین می بندند و به عنوان سپر دفاعی برای جلوگیری از سنگ پرانی، از او استفاده می کنند.

سربازان اسرائیلی از کودک فلسطینی به عنوان سپر دفاعی استفاده می کنند.

!به فینال نرسیدیم

   دیشب اسپانیا خوب بازی کرد. هر چند ما هم چندان بد بازی نکردیم. ولی خب بهر حال، فوتباله دیگه. چیزی که از بازی دیشب یاد گرفتم، و مطمئن هم هستم فقط آلمان ها اینطوری هستند، امیدی بود که بازیکنان آلمان تا لحظات آخر داشتند و تا لحظات آخر روی دروازه حمله می کردند. کافیست نگاهی بیاندازید به سایر تیم های بزرگ و مطرح دنیا در همین جام امسال. از آرژانتین و برزیل و انگلیس گرفته تا حتی ایتالیا که خیلی زود حذف شد. همه تیم های بزرگی هستند و پر افتخار. همه شان هم می دانند بازی خوب یعنی چه. اما این فقط آلمان ها هستند که می دانند بعد از خوردن گل اول، وقتی مشخصا غالب بازی دست تیم حریف است، چطور باید امید و روحیه شان را حفظ کنند و چطور باید تا دقایق آخر، تا ثانیه های آخر، دست از دوندگی و نظم همیشگی مثال زدنی شان برندارند. چند دقیقه ی آخر بازی دیشب دیگر مو به تنم سیخ شده بود. بازیکنان آلمان تا لحظات آخر انگار سیستم و نظم معروف شان را فراموش نکرده بودند و انگار نه انگار که تا چند دقیقه ی دیگر که سوت پایان بازی به صدا در بیاید از رسیدن به فینال مهم ترین واقعه ی فوتبالی جهان محروم می شوند. چنان بازیکردند که انگار همین چند دقیقه ی باقیمانده آن قدر ارزش دارد که ناامیدی و یاس حواس شان را پرت نکند. برای همین چیزهاست که همیشه طرفدار آلمان باقی می مانم. اتفاقا، امسال آلمان را بیشتر دوست داشتم، حتی بازی دیشبش را.

!من بچه ی اهوازم و طرفدار تیم ملی فوتبال آلمان

   بازی های جام جهانی به حساس ترین لحظاتش نزدیک می شود. لااقل برای من یکی که از بچگی طرفدار آلمان بودم و امشب بازی حساسی در مرحله نیمه نهایی جلوی اسپانیایی های قهرمان اروپا داریم. البته خب خیالمان هم از یک بابت راحت است و از یک بابت هم ترس و استرس از اینکه نکند اسپانیا امسال واقعا تصمیم دارد برای اولین بار جام را به خانه اش ببرد!

   از این حرف ها که فوتبال فقط ورزش نیست و محملی است برای جامعه شناسی دنیای مدرن و حالا هم پست مدرن این روزها زیاد شنیده ایم. لای هر مجله ای را که باز می کنیم (ولو بی ربط!) چند مطلب و مقاله درباره ی فوتبال و احیانا ارتباط آن با حوزه فعالیت خود آن نشریه می بینیم. کاش یکی هم می نشست و تحلیل می کرد (البته فکر کنم نشسته اند و این کار را کرده اند!) که طرفداری از یک تیم چطور به وجود می آید. یعنی چه پروسه ای در مغز طی می شود که منی که اینجا کیلومترها دورتر از آلمان نشسته ام و نه با زبان آلمانی و نه با فرهنگ غنی اش و نه مثل خیلی دوستان دیگر طرفدار آلمان با فاشیسمش حال می کنم طرفدار آلمان می شوم؟ اگر همه اش از دوران کودکی می آید (که خب بخش زیادیش از آن دوران می آید، درست) پس چه می شود که آدم گنده ای مثل من و شما که احتمالا ادعای تحصیلات و کمالات مان هم می شود (!) هنوز مثل همان دوران کودکی از بردن تیم محبوب مان در حالیکه تیم هیچ ربطی به ما ندارد اینقدر خوشحال و از باختش ناراحت می شویم. من یکی که وقتی آلمان جلوی اسپانیا در فینال یورو ۲۰۰۸ بازی را باخت و قهرمانی را از دست داد مثل بچه ی سه ساله از دیدن اشک های بالاک گریه ام گرفت!

   طرفداری از فوتبال و تیم محبوب داشتن به نظرم قضیه اش کمی پیچیده تر است. احتمالا نورو ساینس و این جور رشته های علمی که این روزها هم خیلی محبوب شده اند باید بتوانند توضیحی چیزی برایش پیدا کنند. طرفداری از تیم محله، شهر، یا کشور کمی منطقی تر و قابل توضیح تر است. وقتی از تیم شهرمان حمایت می کنیم در واقع داریم وظیفه مان را در قبال احساسی که به شهرمان داریم ادا می کنیم. این جنس طرفداری ها علاوه بر بحث احساسیش، بحث مادی و حتی اقتصادی هم در بر دارد. وقتی تیم شهرمان قهرمان مثلا لیگ برتر کشور یا تورنمنت های بزرگتر مثل مسابقات قهرمانی یک قاره می شود در واقع نشان دهنده ی این است که همه اجزای این شهر دارند درست کارشان را انجام می دهند و شهر آماده ی هر گونه سرمایه گذاری مالی و حتی فکری است. البته که این چیزها برای کشوری که همه چیزش سرجای خودش باشد صدق می کند ولی بهر حال در بدبینانه ترین حالت ممکن وقتی تیم شهرمان قهرمان می شود لااقل داریم این ادعا را مطرح می کنیم که در زمینه فوتبال و پرورش بازیکن و حتی مدیریت ورزشی حرفی برای گفتن داریم. این ها و البته خیلی بیشتر از این ها، می توانند دلایل منطقی و عقل پسندی باشند که مثلا چرا منی که در این شهر به دنیا آمدم و بزرگ شدم و پدرم هم در این شهر به دنیا آمده و بزرگ شده طرفدار فولاد خوزستان یا مثلا استقلال اهواز باشم. مسئله وقتی پیچیده و نیاز به تحلیل دارد که همین من متولد و بزرگ شده ی اهواز طرفدار تیم ملی فوتبال آلمان می شوم و برایش پیرهن چاک می کنم. شاید زیاد پر بیراه نباشد که بگویم اگر بتوانیم این چیزها را با خودمان حل کنیم و نه جواب قطعی، بلکه یک سری فرضیه ها و بعد جواب برایش پیدا کنیم، خیلی چیزهای دیگر را هم می توانیم حل کنیم!

!وقتی من شاعر می شوم

اینجا

همه چیز درست سر جای خودش قرار دارد

فضانوردان زیر دریا فیل پرنده شکار می کنند

معدنچی ها گندم های سبز را از درخت می چینند

و خواننده ها هم مراقب خاک های نشسته روی گلدان های کنار توالتند،

همه چیز درست سر جای خودش است

تو هم همینطور

تو هم درست در قلبم نیستی!

!بازگشتیم

   اینترنتم بالاخره درست شد. این سه ماه گذشته، به جرات می توانم بگویم پر فراز و نشیب ترین سه ماهه ی تمام عمرم بوده، این سه ماه گذشته آن قدر اتفاق کوچک و بزرگ خوب و بد (البته، بیشتر بد!) برایم افتاد که ترجیح می دهم از همین وصل شدن دوباره ی اینترنت به عنوان بهانه ای برای گذشتن از این سه ماه و پا گذاشتن به دوره ی جدیدی از زندگیم استفاده کنم. نمی دانم سه ماهه ی بعد و سه ماهه های بعدش چه می شود و چه اتفاقات دیگری قرار است برایم بیفتد، مهم هم نیست، نمی خواهم بدانم. فعلا، اینترنتم وصل است، وبلاگم مدت هاست آپدیت نشده و همان تعداد انگشت شمار خوانندگان وبلاگم هم رفته اند. فعلا کار دارم، گور پدر تمام سه ماهه هایی که قرار است بیایند و دوباره...