سال نو مبارک!

   می گویند لحظه ی مرگ آدم، تمام زندگیش به سرعت از جلوی چشمش می گذرد. البته خوب تا حالا که کسی نمرده و زنده شود که برایمان تعریف کند لحظه ی مرگ چطور تمام زندگی چند ده ساله ی آدم، در عرض چند ثانیه از جلوی چشمش می گذرد و اصلا مگر این چند ثانیه (گیرم چند دقیقه) از نظر فیزیک زمان چقدر با بقیه چند ثانیه های عمرمان فرق دارد که اینقدر کش می آید و این حرف ها! آخرین شب سال هم به نظرم شباهتی به لحظات آخر زندگی دارد. امشب آخرین شب سال است. این شب برای من یکی همیشه مثل لحظات آخر عمرم بوده! البته با این تفاوت که از نظر فیزیکی امکان پذیر هست که تمام زندگی یک ساله ام از جلوی چشمم بگذرد و بررسی کنم و ببینم امسالم چطور بوده و چه کرده ام و چقدر به مرگ نزدیک تر می شوم. فلسفه ی سال تحویل و سال جدید و دور انداختن سال کهنه به نظرم همین یک قدم به مرگ نزدیک تر شدن است. نه نو شدنی در کار است و نه گرفتن سال از گاو و تحویل دادنش به پلنگ. مسئله مسئله ی نزدیک شدن مان به لحظه ی مرگ مان است. البته که در همین نزدیک شدن به لحظه ی مرگ، نو شدن هم به نحوی پنهان است و شاید اصلا خوشحالی اصلی در همین باشد. در این درک گذر زمان و رد شدن و عبور کردن. تا عبور کردن و گذشتن را مدام به یاد نیاوریم، درکی از لحظه هم پیدا نمی کنیم. پیچیده نشد. چرت و پرت زیاد گفتم. لب کلام این می شود: لحظه ی سال تحویل مهم است، چون اول از همه لحظه است. لحظه است و می خواهیم حفظش کنیم. توپ در می کنیم (راستی چرا چند سال است دیگر صدای توپ سال تحویل نمی آید؟!)، ساعت دقیق تحویل سال را با دقیقه و ثانیه اش مشخص می کنیم، برایش لحظه شماری می کنیم، چون به اهمیت لحظه بودن واقفیم. دوم، لحظه ایست که معیاری برای شمردن سال هاست. معیاری مهم تر از مثلا معیار هفته ها و ماه ها. کسی اول هفته یا سر برج به این فکر نمی کند که چقدر به لحظه ی مرگش نزدیک می شود. سال ها یادآور مهمی برای نزدیک شدن مان به مرگ مان هستند. مگر در مجموع چند بار این لحظه را می بینیم؟ 60؟70؟ تا حالا فکر کرده اید چرا سالگرد تولدمان را جشن می گیریم؟!!!

استفاده ابزاری از سینما، یا چطور ایندیاناجونز به دادمان برسد!!!

   امروز سه شنبه آخر سال است، و امشب چهارشنبه سوری! مراسمی که هنوز برای اجرای آن حرف و حدیث زیاد است و امسال هم بعد از وقایعی که از سر گذراندیم لابد چند برابر سال های قبل خطرناک. تلویزیون اما در یک اقدام عجیب و البته بیشتر خنده دار قرار است از امروز عصر تا فردا بامداد ده ها فیلم سینمایی نمایش دهد! فیلم هایی که شاید برای نمایش هر کدام شان از یک هفته قبل تبلیغ می شد، حالا قرار است همه با هم در عرض چند ساعت از تلویزیون پخش شوند. پر واضح است که تلویزیون با این تصمیم لابد قصد دارد مردمی  که چهارشنبه سوری را جشن می گیرند در خانه نگه دارد و پای تلویزیون با فیلم هایش میخکوب کند! تا اینجا که به خودی خود مشکلی نیست؟! تلویزیون یک مملکتی دارد شب یکی از عیدهای ملی مخاطبانش را سرگرم می کند! تا اینجا هم مشکلی نیست. مشکل این است که صدا و سیما مخاطبان امروزش را با مخاطب بیست سال پیشش اشتباه گرفته. مخاطب جوانی که قرار است امشب از روی آتش بپرد و ترقه در کند، با پخش نصفه نیمه ی فیلمی که دی وی دیش را کنار همان خیابانی که آتش روشن می کند با چیزی حدود هزار تومان می خرد و در هر ساعت و روزی که دلش خواست نسخه کامل و سانسور نشده اش را تماشا می کند، چندان از تماشای همان فیلم در تلویزیون دولتی کشورش که می داند هدف پشت آن نه اغنا و رضایت مخاطب، که هدفی سیاسی است هیجان زده و خوشحال نمی شود. مخاطبی که لااقل در عرض این چند ماه اعتمادش را به صدا و سیمای کشورش از دست داده، حالا نمایش جدیدترین فیلم های سینمای جهان با دوبله ی عالی را هم ترفندی سیاسی می داند و سعی می کند تا جای ممکن بازی نخورد!

   استفاده ی ابزاری از سینما اشکالی ندارد و درست مثل هر جای دیگر دنیا، اینجا هم سینما می تواند ابزاری باشد در دست حکومتگران و سیاست مداران. مسئله اینجاست که بسیاری از همین فیلم هایی که امشب قرار است مردم را در خانه نگه دارند (نگه می دارند؟!) از نظر این دوستان در واقع ادامه دهنده ی همان سیاست آمریکایی هاست! همان سیاست کثیف و وحشتناکی که این آقایان گمان می کنند هر لحظه موجودیت و کشور و نظام مان را خطر گرفته ( و کسی چه می داند شاید هم گرفته! ). در حالت عادی تلویزون ترجیح می دهد از نظر کارشناسانش فیلمی مثل ایندیاناجونز را ساخته لابی صهیونیسم معرفی کند تا دین و فرهنگ شرق را نشانه بگیرند. شب چهارشنبه سوری آقایان حتی حاضرند دست به دامان ایندیاناجونز هم بشوند!

لعنت به این آمریکایی ها

   مراسم اسکار امشب برگزار می شود. به وقت ما ساعت دو نصفه شب فرش قرمز و ساعت چهار صبح هم خود مراسم شروع می شود. دوستان و دور و اطرافیان همه یک جورهایی منتظر مراسم اسکارند. از چند روز قبل ساعت خواب مان را تغییر می دهیم تا مراسم را که تا ساعت ۹ صبح طول می کشد ببینیم. ماهواره هامان را تنظیم می کنیم و از قبلش برنامه های کانال های مختلف را که قرار است اسکار را مستقیم پخش کنند چک می کنیم. امسال گویا فاکس و دوبی وان مراسم را  زنده پخش می کنند. شب بعدش هم چند کانال دیگر تکرار مراسم را نمایش می دهند، که البته گمان نمی کنم لازم به یادآوری باشد لذت دیدن چنین مراسمی  به لایو بودنش است! اسکار حالا تبدیل به مراسم آیینی کوچک سینمادوستان اینجا هم شده. تا چند سال پیش که خبری از ماهواره و اینترنت نبود اخبار اسکار هم مثل هر خبر دیگری دیر به دستمان می رسید.اما حالا ما هم لااقل برای عقب نماندن از قافله جهانی شدن اسکار را زنده می بینیم، حتی اگر زبانش را تمام و کمال متوجه نشویم. حتی اگر بسیاری از جوک های و تکه پرانی ها را نفهمیم، باز هم می خندیم. خنده مان می گیرد چون تمام بزرگان سینمای هالیوود در یک سالن و دور هم جمع شده، و خنده شان گرفته! خنده مان می گیرد چون فکر می کنیم این ((تمام بزرگان سینمای هالیوود)) بیخود و بیجهت به چیزی خنده شان نمی گیرد. لابد کسی که روی صحنه رفته، تکه ای چیزی انداخته. لابد مجری بامزه ی مراسم به بازیگری، سیاستمداری، اتفاقی، چیزی گیر داده و بقیه را خندانده. همراه شدن با این خنده ها، با وجود نفهمیدن زبان (لااقل به طور کامل و تام)  بیشتر از آنکه خودآگاهانه و عمدی باشد، ناخودآگاه است. دقیقا همان ناخودآگاهی که گاهی ما را موقع تماشای فیلم های همین جماعت به گریه می اندازد. همان ناخودآگاهی که همین جماعت ((تمام بزرگان سینمای هالیوود)) یاد گرفته اند چطور با آن بازی کنند و چطور ناخودآگاه مان هم حتی ابژه ی آنان باشد.

   به جز اسکار مراسم بزرگ دیگری به این شکل در دنیا نداریم! جشنواره ها که جشنواره اند و اسکار می دانیم با جشنواره فرق دارد. اسکار جشن است و نه فیلم نمایش می دهد و نه هیات انتخاب دارد و نه برنامه های مخصوص جشنواره ها. مشابه اسکار اما زیاد داریم. بفتا و سزار و ... همه قرار بود رقبای اروپایی و البته هنری تر اسکار باشند. اما نیستند. نشدند. آن ها این جماعت ((تمام بزرگان سینمای هالیوود)) را نمی توانند یک جا در یک سالن دور هم جمع کنند. آن ها فوقش برادران داردن را کنار ژرار دپاردیو می نشانند و فوقش از ژان پیر ملویل تقدیر می کنند! آن ها راه بازی با ناخودآگاه مان را بلد نیستند. آن ها اروپایی اند و هنرمند و روشنفکر و متفاوت. آمریکایی ها قاعده بازی را بهتر بلدند. آمریکایی ها آواتار می سازند و اروپایی ها روبان سفید! قضیه از این پیچیده تر است. همان روبان سفید اروپایی ها هم احتمالا امشب اسکار بهترین فیلم خارجی را از دست آمریکایی ها می گیرد. لعنت به این آمریکایی ها!!!

زنده های بی پول در برابر مرده های پولدار!

   چند روزی درگیر جشنواره ی منطقه ای اروند بودیم. جشنواره ای که امسال در آبادان برگزار شد. انتظار خیلی بیشتر از این ها را داشتیم. انتظار همکاری بیشتر مسئولین شهر و استان و انتظار دیدن فیلم های بهتر. هر چند که همین فیلم های کوتاه آماتوری پر از عیب و ایراد، به نظرم هزار برابر شریف تر، جسورتر و سینمایی تر از فیلم های بلند فجر بودند! البته این ها شاید همه ویژگی های فیلم کوتاه باشند که خود بخود  مثلا جسارت را وارد کار می کند. اما این را هم نمی توان منکر شد که فیلمسازان حرفه ای ما، که بخش زیادی از کارنامه ی یکساله شان را در فجر دیدیم، حالا آنقدر از سینما دور شده اند و آنقدر از تجربه کردن و آزمودن می ترسند که فجر را تبدیل به قبرستان بی خاصیتی کرده اند که تنها بویی که ازش نمی آید بوی سینماست! جشنواره های سینمای جوان با تمام کاستی ها و ناشی گری ها، همیشه آنقدر پویا و زنده هستند که وقتی در مقابل فجر قرارشان می دهی انگار دونده ی ماراتونی را جلوی مرده ای متحرک قرار داده ای! مرده ای متحرک که به زور وام و رابطه و سیاست هم که شده می خواهد به ما بقبولاند زنده است و نفس می کشد،و دونده ی ماراتونی که می خواهد بدود و به مقصد برسد، اما قدم به قدم پا جلوی پایش می گذارند!