! زنده باد دفترچه ی پاپکو

معمولا در طول روز کلی موضوع به ذهنم می رسد که به موقعش بیایم و در این وبلاگ چند خطی درباره شان خط خطی کنم. پای کامپیوتر که می نشینم همه شان یادم می رود! این که می گویند نویسنده های خوب همیشه باید دفتری دفترچه ای چیزی همراه شان باشد و هر وقت ایده ای نکته ای به ذهن شان رسید یادداشتش کند برای همین چیزهاست! حالا این وبلاگ مدت هاست آپدیت نشده، و کلی ایده ی خوب برای نوشتن، چه در وبلاگ چه به عنوان طرح داستان و فیلمنامه پس ذهنم انبار شده اند! شاید همین بتواند موضوعی برای نوشتن باشد: پاپکو دفتر یادداشت های خوبی می زند. یک مدلش هست که تازگی ها کشفش کرده ام، که بر خلاف مدل قبلیش که خیلی هم کاربردی بود و از بالا باز میشد، از بغل باز می شود، مثل دفتر ها و کتاب های معمولی. اندازه اش هم مناسب است. کمی کوچکتر از کاغذ A5 و حسابی شیک و قشنگ برای اینکه آدم همیشه همراهش داشته باشد. گذاشتن یک دفترچه در کیفی که همیشه همراه مان است کار سختی نیست. نویسنده ی خوب همیشه باید از این دفترچه ها همراه داشته باشد. یادداشت برداشتن روی تکه کاغذ خیلی خوب نیست. معمولا کاغذ ها گم و گور می شوند و در نهایت می بینی کیفت و اتاقت پر شده از کاغذ پاره! سالنامه هم به نظرم چیز بدرد بخوری نیست. سالنامه ها آنقدر این طرف و آنطرف صفحه هایشان شعر حافظ و جمله ی قصار و تقویم و مناسبت های خاص و این جور چیزها نوشته شده که معمولا آن فضای کاملا سفید دفترچه ها که به آدم آزادی فکر کردن می دهد را ندارند. البته سالنامه های خوبی هم دیده ام که اصلا انگار ناشرشان عمدا کاملا سفید چاپ شان کرده تا نویسنده ی بخت برگشته بتواند راحت از تمام سفیدی کاغذش استفاده کند. سالنامه های کوچک و بزرگ نشر و نظر نمونه ی خوبش هستند. اما به طور کلی نه سالنامه را توصیه می کنم و نه تکه کاغذ را. تا دفترچه های دوست داشتنی پاپکو هستند، سالنامه به چه کارمان می آید! من یکی که خود نوشتن و نوشته هایم برایم مهم تر از تاریخ روز و ماه و سال است!

حال مان خوب است: 08

به زور که نمی شود آدم حالش خوب باشد! چه کنم! چیزی پیدا نمی کنم برای خوب شدن حالم. هر چه می گردم کمتر پیدا می کنم. سیگارهایی که چند وقت پیش معرفی کرده بودم یادتان هست؟ حتی آن ها هم دیگر به محشری روزهای اولی که کشف شان کرده بودم نیستند. ترک شان کردم. سیگار را کلا می گذارم کنار، مدتی ورزش و زندگی سالم و صبح بیدار شدن و درس خواندن و به کارهای شخصی بیشتر رسیدگی کردن  و تا جای ممکن دور بودن از کتاب شعر و فیلم هایی که آدم را یاد چیزهایی (!) بیاندازند، شاید بتواند کمکی کند و حالمان خوب شود. فعلا حالم آن قدری خوب نیست که بتوانم ((چیز)) برای خوب شدن حالتان پیشنهاد کنم! فعلا همین ترک سیگار را داشته باشید، تا بعد!


!!! بازگشت پرستوها

دلمان برای علی پروین تنگ شده بود! نماد نسلی از آدم ها و نوعی تفکر که سال هاست در فرهنگ این مملکت ریشه دارند و انگار حالا حالا ها هم نمی خواهند دست از سرمان بردارند! با اینکه پرسپولیسی دو آتشه ام، و اصلا نام خانوادگی ام پروین است، اما علی پروین را دوست ندارم! با اینکه بعضی بازی های قدیمیش را دیده ام و به نظرم بازیکن خیلی خوبی آمد، اما از نوع نگاه و تفکر این قشر لمپن مسلک حالم بهم می خورد. لمپنیسم دوباره دارد بر می گردد. منظورم صرفا علی پروین نیست. پروین بخشی از تاریخ فوتبال این مملکت است که خیلی هم دوست داشتنی است و خیلی ها هم دوستش دارند. منظورم لمپنیسمی  است که واژگانش را غیرت و ناموس و تعصب و مردانگی و چاقو تشکیل می دهند. لمپنیسمی که می تواند خودش را با شرایط تطبیق دهد، می تواند موی پشت بلند را به مدل موهای امروزی تبدیل کند، می تواند شلوار امروزی بپوشد، حتی امروزی حرف بزند، اما باز هم به حیاتش ادامه دهد. این لمپنیسم لعنتی انگار بخشی از هویت ملی مان شده.

حرف های جدید علی پروین را خوانده اید؟ جملاتش را عینا از وب نوشت امیر قادری در سایت کافه سینما کپی کرده ام. درست و غلط بودن جمله ها با خودش!

«این بازیکنا استیل! شلاق میخوان! باید فلکشون کرد! درستشون میکنم خودم! آخه یعنی چی؟!! این چه وضعشه؟! بعد باخت جا این که بازیکنا گریه کنن و شب نخوابن، هنوز نرسیده تو اتوبوس تو گوششون هدفون فرو میکنن آهنگا مثلا رمانتیک گوش میدن!! درستشون میکنم! همین افشینه خودمون! استیل 5 تا خورده بعد افشین اومده جلو دوربین میگه به تیم حریف تبریک میگم! ای بابا! یعنی چی تبریک میگی؟!! که مثلا خیلی با ادبی؟! باختی برو تو خونت در رو ببند شب تا صبح نخواب و بیرون نیا! غیرتت کجاست بچه؟!! همشونو درست میکنم!!»

! جوابیه

اول این کامنتی که با نام ((من که دوستت دارم)) در بخش کامنت های پست قبلیم گذاشته شده را بخوانید، بعد بیایید سراغ ادامه ی این مطلب!

کامنت را یکی از دوستان قدیمی و خوبم نوشته که همان موقع خواندنش هم متوجه شدم کیست و اس ام اس هم بهش دادم! این شبه جوابیه را هم همان طور که به خودش قول داده بودم دارم می نویسم. و گر نه ما نه اهل جوابیه هستیم و نه نقد ناپذیر! مضمون اصلی نوشته ی دوست مان در کامنتش ذوق زدگی بوده و اینکه نویسنده و منتقد نباید از چیزی ذوق زده شوند در غیر اینصورت لابد نمی توانند منصفانه و نقادانه به قضیه نگاه کنند و جنبه های مختلفش را بررسی کنند. آن وقت می شوند مثل من که صفحه ی وبلاگم پر است از ذوق زدگی از برخورد با فیلم ها و آهنگ ها و کتاب های تازه! فکر نمی کنم کسی پیدا شود که با این حرف مخالفتی داشته باشد. ذوق زدگی خوب نیست، آدم را از عقل و منطق و انصاف دور می کند و نوشته هایمان را مجموعه نوشته هایی شورانگیز و پر از احساس می کند که جای خالی نگاه نقادانه در آن ها دیده می شود. فقط اینجا یک مسئله می ماند: اینکه نگارنده هرگز ادعا نکردم که اینجا در این وبلاگ می خواهم فیلمی یا چیزی را نقد کنم، شاید چیزهایی در مایه های نقد فیلم یا حتی یادداشت فیلم نوشته ام، اما اتفاقا این وبلاگ را برای این راه انداختم که در آن ذوق زدگی هایم را از دیگران پنهان نکنم و هر چه می بینم و می شنوم و می خوانم، صاف و مستقیم بنشینم حس و حالم در برخورد با اثر را توضیح دهم و ذوق و شوقم را بریزم لابلای جملاتم. نگاهی به نوشته های قبلیم بیاندازید. علی کریمی واقعا نمادی است از اعتراض و جلوی سیستم ایستادن؟! یا احساس گرسنگی کردن هنگام تماشای سریال فرندز ربطی به تئوری های نقد فیلم یا نگاه نقادانه دارد؟! باور کنید اینجا قرار نیست چیزی را نقد کنم. نقد فیلمی اگر بنویسم مطمئنا آن را در وبلاگ هدر نمی دهم و اول از همه به روزنامه ای مجله ای چیزی می دهم چاپش کند و تازه بعد از مدتی آن هم با ذکر منبع اصلی چاپ نوشته آن را اینجا می گذارم! اینجا وبلاگی است شخصی، که همان طور که بالای وبلاگ نوشته ام یادداشت هایم هستند درباره ی فیلم ها و کتاب ها و آهنگ ها و خیلی چیزهای دیگر، ((همان طور که خودم دوست دارم!)).

رادیکالیسم همیشه دوست داشتنی است و همیشه هم خطرناک. دوست مان در کامنتش درست می گوید. کافیست نگاهی بکنید به نوشته های مثلا منتقدان فرانسوی دهه ی پنجاه میلادی درباره ی کارگردانان به قول خودشان مولف آمریکا. فیلم های بسیاری شان را که الان نگاه می کنیم می بینیم واقعا آن چیزی نیستند که فرانسوی ها می گفتند. ((سینما یعنی نیکلاس ری)) جمله ایست که فقط از دهان گدار آن هم هنگامی که قلم در دست دارد و در کایه دو سینما می نویسد جاری می شود. الان که به سینمای نیکلاس ری نگاه می کنیم با اینکه خیلی از فیلم هایش مثل جانی گیتار را دوست داریم، اما بسیاری فیلم هایش را هم آشغال هایی مربوط به همان زمان می دانیم که حتی ارزش دوباره دیدن هم ندارند! یادداشتی می خواندم از یکی از نویسنده های سینمایی قبل از انقلاب درباره ی هیچکاک. نویسنده گفته بود: هیچکاک برای سینما آفریده نشده، سینما برای هیچکاک خلق شده! آن وقت فرض کنید نویسنده ای با چنین نگاهی چطور می تواند حتی بدترین کارهای هیچکاک را نقد کند! در تمام این جملات به جز ذوق زدگی و رادیکالیسم (آن هم نه از نوع درست و حسابی و اصولیش، آن طور که مثلا پالین کیل می نویسد) عامیانه چه چیزی دیده می شود؟! حالا این ها چه ربطی به وبلاگ من دارند؟ خودم هم نمی دانم! ذوق زده نوشتن برایم جالب است و لابد برای یک عده خواننده که وبلاگ را می خوانند هم جالب است. نگاه نقادانه ذوق زدگی ندارد، مسئله این است که قرار نیست اینجا هم نگاه چندان نقادانه ای داشته باشم، که وبلاگم را اصلا برای همین ذوق زدگی ها تاسیس کرده ام. اینجا یک سری نوشته های ذوق زده بخوانید و بعد فراموش شان کنید!

اما در مورد تغزل. ما که نفهمیدیم کجای حرف مان معنی این را می داد که حافظ هم مثل کیوسک است! منظورم مشخصا تغزل بود و اینکه اگر حافظ به شیوه ی خودش ( به بهترین شکل!) تغزل می کند کیوسک هم دارد به این شیوه تغزل می کند. آرش سبحانی برای بیان عشقش به جای جام می از وال فیس بوک استفاده می کند! این کجایش بد است و کجایش ذوق زدگی نمی دانم. اما درباره ی راجر واترز، من هنوز همانطور که شما ده پانزده سال پیش راجر واترز را دوست داشتید و گوش می دادید و برایتان نمادی از آرمان گرایی بود، واترز را رسما می پرستم! اجازه بدهید ما هم این دوره ها را طی کنیم، قول می دهیم ده پانزده سال دیگر که هم سن الان شما شدیم و آرام و منطقی و جا افتاده، به ده پانزده سال کوچک تر از خودمان ها(!) همین حرف ها را بزنیم. این آرمان گرایی ها و ذوق زدگی ها خصوصیت سن و سال مان است. این یکی را ازمان نگیرید!

!آی عشق، قربون پیکسلات

این آهنگ جدید کیوسک، عشق و مرگ در دنیای مجازی هم بدجوری این روزها سرگرم مان کرده. هر چی لینک می کردی لایک می کردم... شیر می کردم... قربون پیکسلات... این ها همه از جملات معرکه ی این ترانه ی معرکه اند که احتمالا تا سال ها تکه کلام هایمان باقی می مانند. مگر اینکه تکنولوژی دیگری، فیس بوک دیگری، چیز دیگری اختراع شود و جای فیس بوک و یوتیوب و کلا اینترنت الان را بگیرد و آرش سبحانی دیگری هم پیدا شود و با کیوسکش حرف بزند و شعر بخواند و درب و داغان مان کند. تازه، همه چیز هم که عوض شود باز این عشق لعنتی که هنوز سر جایش هست! حافظ یک جور تغزل می کند و کیوسک یک جور، تغزل تغزل است!

خدایا، کیوسک را به تو می سپارم!

حال مان خوب است: 07

همیشه که نباید فیلم و موزیک و کتاب و این جور چیزها حال آدم را خوب کند! برای آدم های بدبختی مثل ما که تازه دغدغه ی فرهنگ هم دارند تغییرات مثبت فرهنگی هم می تواند حال آدم را خوب کند. اینکه ببینی بعد از مدت ها که کمدی های سخیف و مبتذل صدر فروش جدول اکران را گرفته بودند و پایین نمی آمدند، با چند فیلم خوب مثل سن پطرزبورگ که کمدی هم هست و مبتذل و نازل نیست و دهان گشاد جواد رضویان را ندارد و ده نمکی ندارد و لااقل فیلمنامه ی قابل دفاعی دارد و ستاره به آن معنا ندارد، و فیلمی نه چندان خوب اما بهرحال جدی که دغدغه ی فرهنگ دارد مثل ملک سلیمان که قرار است فتح بابی باشد برای تولیدات پر خرج و هالیوودی و جدی در سینمای این مملکت، و فروش چند میلیاردی آن ها، حال آدمی مثل من می تواند خوب بشود! نگاهی به جدول اکران این روزها بیاندازید. حتی فیلم دوست داشتنی ام در جشنواره ی پارسال، لطفا مزاحم نشوید هم دارد نسبت به گونه ی خودش و ساختار اپیزودیکش و طنز تلخش خوب می فروشد. دم این تماشاچیان گرم که می توانند حال مان را خوب کنند!

حال مان خوب است: 06

شب نشینی هم برای خودش عالمی دارد. اگر بلد باشی چطور چند تا آدم مثل خودت را پیدا کنی و همه تان ارزش شب را بدانید و دور هم جمع شوید و تا صبح با هم باشید، یکی از بهترین ((چیز)) هایی که ممکن است حالتان را خوب کند را یافته اید. شب نشینی البته قوانین و قواعدی هم دارد. اینکه یکی از جمع همان اوایل شب بلند شود و برود بخوابد باعث می شود حسابی شب تان را خراب کند. موسیقی هم بخش مهم شب نشینی است. البته که بخش مهم دیگر ساعات زندگی مان هم هست! موسیقی هایی را هم که قرار است پخش کنید قاعدتا باید حس و حال شب را با خود داشته باشند. هیچ آدم عاقلی سه نصف شب کنار دوستانش ترش متال گوش نمی دهد! آهنگ های خاطره انگیز، حتی اگر الان با سواد کنونی تان به نظرتان آهنگ های چیپی می آیند، انتخاب های خوبی هستند برای یک شب به یاد ماندنی، و البته برای ساختن یک ((چیز)) خوب که حال تان را خوب کند. شب نشینی را از دست ندهید، مخصوصا الان که نه آن قدر هوا سرد است که آدم مجبور باشد برود بچسبد به بخاری و نه آن قدر گرم که صدای کولر آرامش شب را خراب کند.