فرشتگان بر فراز اهواز

عکس از: مسعود رضایی

عکاس: مسعود رضایی

 

   پل معلق اهواز برای ما اهوازی ها چیزی بیشتر از نماد و نشانه ی شهر است. بخشی از هویت شهری ماست و پس زمینه ی بخشی از خاطرات خوب و بدمان. تماشای کم آب و کوچک شدن کارون، عریض شدن جاده های اطراف رودخانه و پیشرفت شهر به طور کلی، بسیاری اتفاقات سیاسی و اجتماعی و تحولات شهر، و حتی عنصر مهمی در بسیاری از داستان های احمد محمود، همه ی این ها و خیلی موارد و مسایل شخصی دیگر (چند بار بعد از شکست در روابط عاطفی مان روی این پل راه رفتیم و احتمالا سیگاری کشیدیم؟!)، همه بخشی از تصویر جمعی پل معلق اهواز را تشکیل می دهند. پل معلق، پل هلالی، پل سفید، یا حتی به طور کلی پل اهواز (که نشان دهنده ی اهمیت بیشتر آن نسبت به سایر پل های روی رودخانه است)، همه نه تنها اسامی مختلف یک پل بخصوص، که تصاویر آشنای مختلفی از یک مکان جغرافیایی بخصوص هستند. اگر اصفهان را به سی و سه پل می شناسند و تهران را به میدان آزادی و شیراز را به حافظ و مشهد را به مرقد امام رضا، بی شک اهواز را به همین پل فولادی هلالی می شناسند.

   پل اهواز علاوه بر همه ی این ها تصویر آشنای دیگری نیز برایمان دارد. دیدن نوجوان ها و جوان هایی که از هلال های مرتفع پل بالا می روند و خیلی وقت ها ساعت ها همان بالا می نشینند! در تعطیلات نوروز که اهواز میزبان هزاران میهمان نوروزی از این طرف و آن طرف کشور است، همین نوجوان ها و جوان ها لابد برای اینکه خودی نشان دهند و شاید برای اینکه تصویر جدیدی در ذهن میهمان نوروزی خلق کنند، از هلال های پل بالا می روند و جلوی دوربین های موبایل، عملیات آکروباتیک انجام می دهند! این بار یکی از این ها تصویر جدیدی نه تنها در ذهن میهمانان نوروزی، که در ذهن تمام ما اهوازی ها خلق کرد. تصویری که به مدد دوربین یکی از دوستان (مسعود رضایی) تمام خاطرات و پیش زمینه های ذهنی مان از پل اضافه می شود: جنازه ای سقوط کرده از بالا، روی کف پل.  نئوفرمالیست ها کار هنر را آشنایی زدایی می دانند. هر چقدر بالا رفتن از هلال های پل برای توریست های نوروزی که از پل تصویری مشخص در ذهن داشتند، آشنایی زدایی محسوب می شود، تصویر جنازه ای سفید پوش بر روی کف پل، برای ما اهوازی ها و البته بقیه ی کسانی که تصویری و حسی و خاطره ای از پل اهواز با خود دارند، آشنایی زدایی قلمداد می شود. کمی به میزانسن آدم های درون قاب و فاصله شان با جنازه دقت کنید. مرد سفید پوش جلوی تصویر با نگاه کردن به بالا، عملا دارد به ما می گوید جنازه از بالا سقوط کرده و احتمال کشته شدن به طریق دیگری، مثلا تصادف را کم رنگ می کند. بعید است کسی عکس را ببیند و تشخیص ندهد جنازه ی کف خیابان، از هلال های مرتفع که اتفاقا به خوبی هم وسط کادر قرار گرفته اند به پایین پرتاب شده. جایگیری سایر افراد در کادر و باقی عناصر بصری قضیه را وحشتناک تر می کند. به مامور پلیسی که کنار جنازه هست دقت کنید و ببینید چطور عملا به دوربین زل زده و ژست جلوی دوربین بودن گرفته. بقیه ی افراد در صحنه، که انگار برای تماشای نمایشی هیجان انگیز آمده اند و نه تنها از اتفاق رخ داده ناراحت نیستند که قدردان جنازه برای این سرگرمی کوچک هم هستند. خود فرد مرده هم، با پارچه ی سفیدی که رویش انداخته شده، بیشتر شبیه فرشته ایست که از آسمان سقوط کرده و نمایشگر معصومیتی است که از بین رفته. اینجا فضای ابری و نیمه تاریک آسمان که چراغ های پل را هم روشن کرده و احساسی که از بلندی و ارتفاع ناشی از وجود هلال ها و پایه های پل در سه چهارم بالای عکس، به بیننده دست می دهد آدم را یاد ((فرشتگان بر فراز برلین)) ویم وندرس می اندازد و جنازه ی کف خیابان را نه نوجوانی جسور که احتمالا یک لحظه آن بالا پایش لغزیده، که فرشته ای سقوط کرده و هبوط کرده از آسمان تداعی می کند.

!!! ما آدم های تحلیل نشدنی

بی بی سی فارسی مدتی است برنامه های ویژه ای درباره ی اینترنت پخش می کند. فیلم های مستند و گزارش های ویژه با موضوع اینترنت که ابتدا قرار بود در هفته ای به نام هفته ی اینترنت پخش شوند که  انگار مسئولین شبکه متوجه شدند اینترنت خیلی مهم تر و اساسی تر از آن است که فقط یک هفته به آن اختصاص دهند! اینترنت دنیای ما را دوباره تعریف کرده. خیلی چیزها را شکل دیگری داده و تعریف دیگری از آن ها ارائه کرده. آزادی های فردی، نهاد های مدنی، هویت و فردیت، شبکه ی اجتماعی و گروه های دوستی و به طور کلی دوست یابی، روابط عمومی و معاشرت، مبارزه ی اجتماعی و حتی سیاسی و خیلی چیزهای مهم دیگر، همه و همه در عصر اینترنت آن قدر تغییر کرده اند که ضرورت باز تعریف بسیاری از این مفاهیم مخصوصا برای کشور در حال توسعه ای چون ما، بیشتر احساس می شود. یکی از مستند های بی بی سی که راجع به همین بحث آزادی فردی و حریم خصوصی در اینترنت بود، نظرم را جلب کرد. در فیلم می دیدیم چطور دنیای اینترنت بدون اینکه کسی آگاهانه و یا عامدانه ناظرش باشد، خود بر تمام کارهای ما نظارت می کند. اینکه شبکه ی تو در توی اینترنت چطور از جستجوهای کوچک و بزرگ ما پی به خواسته ها و سلایق مان می برد و در نهایت ما را نه به عنوان کاربر اینترنت، که به عنوان مصرف کننده و هدف بازار می بیند. قسمتی از فیلم درباره ی تعریفی بود که از مجموعه ی همین موارد جستجو شده می توان از هویت فرد جستجو کننده به دست آورد. شنیده اید می گویند بگو دوستت کیست تا بگویم کیستی؟! گزاره را می توان در دنیای اینترنت این چنین تعریف کرد: بگو چی جستجو می کنی تا بگویم کیستی! فکر می کنید اغراق است؟ این را داشته باشید: یکی از شرکت های جستجوی آمریکایی در سال ۲۰۰۳ آمار کامل جستجوهای تمام کاربرانش را منتشر می کند و برای هر کاربر یک کد اختصاصی قرار می دهد ( که به گمانم در دنیای اینترنت به آن آی پی می گویند! ). خبرنگاری سمج، درست مثل کلیشه ی همیشگی خبرنگاران سمج و پی گیر فیلم ها، رد یکی از جستجوها را می گیرد و دقیقا فردی که آی پی مورد نظر برای او در نظر گرفته شده بود را پیدا می کند، تماما هم از طریق اینترنت! خبرنگار گزارشی در روزنامه ی مطبوعش منتشر می کند و داد مردم را در می آورد که حریم شخصی در اینترنت از بین رفته و می توان به راحتی به تمام جستجوهای افراد دسترسی داشت و ... . هنوز ماجرا ادامه دارد! قضیه وقتی جالب تر می شود که یک شرکت اینترنتی دیگر نرم افزاری منتشر می کند که آی پی کاربر را مخفی کرده و کاربر به وسیله آن می تواند به طور مخفی در اینترنت جستجو کند، اما نرم افزار مورد نظر فروش نمی کند و شکست می خورد و شرکت را هم ورشکست می کند! اینکه چطور قرار است همه ی این ها را تحلیل کنیم کار ما نیست، جامعه شناس ها و مردم شناس ها و خیلی شناسنده های بزرگ دیگر باید جمع شوند دور هم و ته و توی این قضایا را در بیاورند! مسئله اینجاست که حالا نه تنها معنا و تعریف خیلی چیزها مثل حریم خصوصی عوض شده، که انگار خیلی ها چندان به حفظ آن هم علاقه مند نیستند!!! انصافا این را چطور می شود تحلیل کرد؟!

هیچ را حتما ببینید

   فیلم ((هیچ)) عبدالرضا کاهانی فیلم خوبی است. از آن دسته فیلم های خوب و بی ادعا. از آن فیلم هایی که انتظار نداری اینقدر خوب در آمده باشند و غافلگیرت می کنند! فیلم قبلی کاهانی را دوست نداشتم. ((بیست)) به نظرم فیلم متوسطی بود که در نهایت نمی فهمیدی اصلا کارگردان به چه انگیزه و هدفی فیلم را ساخته! می گویند بدترین کارگردان کسی است که فیلم بسازد برای اینکه فیلم ساخته باشد! ((بیست)) به نظرم این طور بود. اما ((هیچ)) کمدی ابزورد ناخواسته ایست (به ادعای خود کارگردان البته، که گفته بود نمی خواسته فیلم کمدی شود!) که مجموعه ای از بهترین چیزهای این چند سال اخیر را در خود دارد. اینکه گفتم بهترین چیزها، منظورم درست همین عبارت بهترین چیزها بود. از فیلمنامه درست و حسابی و بازی های بالاتر از حد استاندارد سینمای ایران تا کارگردانی دقیق و جزییات ریز و حس ها و نگاه ها و همه چیزهایی که خیلی هاشان شاید همین طور بر حسب تصادف خوب در آمده باشند و خیلی هاشان هم البته با آگاهی کاهانی. ((هیچ)) فیلمی نیست که حال آدم را خوب کند. کمدی هست اما نه آن طور که صدای قهقهه ی تماشاچیش را بلند کند. تلخ هست اما نه آن طور که آدم را درب و داغان از سالن سینما بیرون بفرستد. ((هیچ)) ترکیب درست و دقیقی از همه این هاست و به معنای واقعی کلمه هیچ کدام نیست! کسی چه می داند شاید وجه تسمیه عنوان فیلم همین باشد!

   درباره ی ((هیچ)) حتما مفصل می نویسم. فعلا تا روی پرده هست لذت دیدنش را از دست ندهید! منتظر نسخه ی ویدئوییش نباشید. اشمئزازی که از دیدن مهدی هاشمی در حال هندوانه خوردن روی پرده ی سینما به آدم دست می دهد خیلی بیشتر از تاثیری است که احتمالا تصویر کوچک تلویزیون خواهد گذاشت!

!!!لطفا مجله نخوانید

   عید نوروز را همیشه به خاطر ویژه نامه های نوروزی مجله ها و روزنامه ها دوست داشتم. هیچ وقت در خانواده ی ما نه خبری از عیدی های گنده گنده بود و نه خبری از مسافرت های طولانی! برای منِ مجله باز هم هیچ چیز دوست داشتنی تر از چاپ ویژه نامه های نوروزی مجله های محبوبم نبود. ویژه نامه هایی که همیشه دو سه برابر شماره های معمول مطلب داشتند. به جز مجلاتی که همیشه می خواندم، ویژه نامه های اکثر روزنامه ها را هم می خریدم. طبق معمول امسال هم با نزدیک شدن عید شروع به خریدن ویژه نامه های نشریات مختلف کردم. چه ویژه نامه نشریاتی مثل فیلم و فیلم نگار و... که مدام می گیرم و چه سالنامه ی روزنامه ی بهار که اصلا روزنامه اش را دوست ندارم! امسال سالنامه ی بهار پر از مطلب بود. آن قدر که برای تمام تعطیلات کفایت می کرد. مجله های دیگر هم بودند. شماره ی سوم ۲۴ هم مثل همیشه پر از مطلب خواندنی و دیدنی است (این مجله از معدود مجلات ایرانی است که به قوه ی بینایی مخاطبش هم احترام می گذارد!)، فیلم و دنیای تصویر هم که جای خود دارند. اما این بار با نزدیک تر شدن به تعطیلات تصمیم گرفتم عیدم را با مجله خواندن پر نکنم. زمان مرده برای مجله خواندن زیاد پیدا می شود. این بار تصمیم گرفتم تعطیلات را صرف مطالعه ی مهم تری کنم: کتاب! مجله خواندن برای ما مجله بازها همیشه ساعات زیادی از زمان مطالعه مان را پر می کند. ساعات زیادی که می توان به جایش چند کتاب خوب خواند. ساعت هایی که به خواندن فلان مصاحبه با بهمان کارگردان اسکار گرفته یا گزارش جشنواره فجر و برلین یا تحلیل سیاسی دست به عصایی از وضعیت روز عملا تلف می شود، می تواند با برنامه ریزی دقیق تر و بهتر به خواندن کتاب های خوبی اختصاص داده شود که قدر مسلم اهمیت شان از مجلات نوروزی بیشتر است. منکر اهمیت نشریه و لزوم مطالعه ی آن نیستم. اما گاه علاقه ی بیمارگونه (به شیوه ی خودم!) به مجله خواندن باعث می شود تعداد کتاب های نخوانده مان روز به روز زیادتر شوند و در نهایت ما می مانیم و یه عالمه مجله خوانده شده و یک عالمه کتاب خوانده نشده! شما باشید کدام را انتخاب می کنید؟ مجله را؟!!!

   در همین یک هفته دو رمان خیلی خوب خواندم. خشم، آخرین رمان فیلیپ راث که نشر چشمه منتشر کرده که کتاب کوچک خوبی است مخصوصا برای هم نسلان مان، آن هم در این شرایط خاص. و ((مرشد و مارگریتا)) ی بولگاکف که حسابی تعطیلات نوروزمان را ساخت! آخر خداییش تا مرشد و مارگریتا هست حیف نیست وقت را پای خواندن چند مجله ی سینمایی، یا بدتر، سیاسی تلف کرد؟!!!