یادداشت های جشنواره ای: 6

 

   مدتی چیزی ننوشتم. زیاد از بولتنی که در خوزستان منتشر می شد راضی نبودم. وقتی آدم دست و دلش به نوشتن نرود، خب ننوشتن بهترین کار است. ترجیح می دهم همین جا بنویسم. فیلم های جشنواره ی امسال خیلی خیلی بد بودند. هر چند فیلم های زیادی هم ندیدم. به جز همین چند تایی که اینجا یادداشت هایی راجع بهشان نوشته ام، چند فیلم دیگر هم دیدم. آل بهرام بهرامیان آن طوری نبود که دنیای تصویر می گفت. آن طوری نبود که انتظارش را داشتیم. فیلم بدی بود! سینمای وحشت برای خودش تعریف دارد و حساب کتاب. شوک وارد کردن هم روش دارد. وقتی می خواهی با یک نما شوک وارد کنی، رابطه ی طول زمانی نما با مقدار شوک وارد شده بر مخاطب رابطه ی معکوس است! هر چه بیشتر نشان بدهی کمتر می ترسانی. وحشتناک ترین نوزاد تاریخ سینما نوزاد رزماری است، که هیچ وقت دیده نمی شود! بچه ی رزمری را مثال زدم چون آل تحت تاثیرش بود. اگر آن جا با هراس های مادری آبستن سر و کار داشتیم، اینجا با هراس های پدر بچه (شوهر زن!) سر و کار داریم که البته به خودی خود نه خوب است و نه بد. مهم پرداخت صحنه هاست، مهم فیلمنامه است و بازیگری و کارگردانی. مهم وحشتی است که به نظرم در فیلمی مثل ((شب بیست و نهم)) خیلی بهتر و تاثیرگذار تر در آمده.

   تنها فیلم خوبی که دیدم ((لطفا مزاحم نشوید)) ساخته ی محسن عبدالوهاب بود. فیلم سه اپیزود دارد و داستان ها آن قدر خوب و روان روایت می شوند که فکر می کنم تا سال ها می شود به عنوان نمونه ی خیلی خوب فیلم اپیزودیک از آن یاد کرد، و مهم تر از همه فیلم ها هر کدام نمونه ی خیلی خوب فیلم کوتاه هم هستند. ارزش زمان در هر سه اپیزود به خوبی درک شده و فیلم آن قدر روایت روان و خوبی دارد که لااقل من خسته از جشنواره بعد از چند روز فیلم بد دیدن را حسابی سر حال آورد. فیلم خوبی است امیدوارم اکران بگیرد. تضمین فروشش با من!

  آناهیتا حمید نژاد هم فیلم خوبی نبود. عجیب است کارگردان های قدیمی مان دارند حسابی بد کار می کنند و امیدها و چشم ها همه به فیلم اولی ها دوخته شده. در نهایت هم اگر کار خوبی بیرون بیاید از همین فیلم اولی ها و جدیدتر هاست که بیرون می آید. فیلم حمید نژاد تا نیمه خوب است. فیلمنامه خوب نوشته شده و همه چیز سر جای خودش درست و حسابی قرار دارد. مخاطب را برای حل معما در تعلیق خوبی نگه می دارد. راستش تا همان نیمه اول فیلم با خودم گفتم همین که فیلمی ساخته شده که سعی دارد داستانی پلیسی جنایی را با مسایل علمی و نمادشناسی ترکیب کند به اندازه ی کافی قابل قبول هست. اما فیلم دقیقا از نیمه به بعد افت شدیدی می کند و انگار سازندگان از پس داستانی که چیده اند بر نیامده اند. انگار هنوز در داستان های معمایی و پلیسی- جنایی مشکل اساسی داریم!

   فیلم ((وقت بودن)) ساخته ی جلیل سامان هم تقریبا همان مشکل فیلم حمید نژاد را دارد. اما این بار لااقل با موضوعی بکر و موقعیتی خوب روبرو هستیم که در بدترین حالت ممکن می تواند فیلم را تا انتها پیش ببرد! نتیجه فیلم متوسطی شده که برای کارگردان جوانی مثل سامان نقطه ی شروع خوبی است. علاوه بر همه ی این ها، این یکی از معدود فیلم هایی است که در اقلیم بلوچستان ساخته شده. اقلیمی که برای خودش کلی داستان و ایده ی بکر و دست نخورده دارد.

   فیلم های دیگری هم دیده ام که زیاد ارزش حرف زدن ندارند! ((به رنگ ارغوان)) را هم هنوز ندیده ام. فردا روز آخر جشنواره در اهواز است. قرار است فردا پخش شود! اگر باز هم مشکلی پیش نیاید البته!!!

یادداشت های جشنواره ای: 5

نگاهی به فیلم: راز دشت تاران

نوشته: فرهاد پدوین

    فیلم راز دشت تاران را می توان یکی از اولین گام ها در راستای استفاده از جلوه های ویژه سه بعدی و تلفیق انیمیشن با فیلم زنده دانست. فیلم که داستان دو پسر بچه را روایت می کند که تحت تاثیر قصه های پرستار بیمارستان و تخیلات خودشان، به دختری سرطانی که در همان بیمارستان بستری است کمک می کنند، با جلوه های ویژه ی فراوان و استفاده از بازیگران خوبی مثل رضا شفیعی جم، ترانه علیدوستی، ارژنگ امیرفضلی، سعی دارد فضایی همچون آثار مشابه هالیوودی ایجاد کند. آثاری مثل هری پاترها که مشخصا طیف مخاطب شان را کودک و نوجوان انتخاب کرده اند و لااقل کارگردان می داند با چه گروه سنی مخاطب سر و کار دارد. اینجا هم سازندگان فیلم (هاتف علیمردانی و محمد لطفعلی در اولین فیلم بلندشان) با انتخاب قصه ای شبه هالیوودی و استفاده از جلوه های ویژه، سعی در پر کردن جای خالی ژانری از سینما را داشته اند که سال ها بود خلاءش در سینمای کودک احساس می شد. نوعی از سینما که هری پاترها زودتر برای بسیاری از کودکان و نوجوانان دنیا کمبودش را پر کرده بودند و حالا کارگردانان این فیلم، لابد در جهت مبارزه با استعمار فرهنگی آثار هالیوودی و جایگزین کردن آن ها با نمونه های وطنی که رنگ و بوی بومی سرزمین خودمان را داشته باشند دست به تجربه ی فی نفسه مقدسی زده اند. تجربه ای که متاسفانه باز هم کمبود امکانات و عدم شناخت درست ابزار سینما، آن را اثری نه چندان رضایت بخش کرده که در مقایسه با آثار دست چندم هالیوودی حتی در بسیاری قسمت ها بیشتر خنده دار است تا قابل بحث. همچنان که ذکرش رفت، قدم برداشتن در چنین مسیری در جهت جذب مخاطب کودک با فیلم ها و داستان هایی که لااقل در وهله ی اول سرگرم کننده اند، به خودی خود کاریست ستودنی و قابل ستایش. اما اینکه چقدر سازندگان فیلم به اهمیت جزییات در پرداخت چنین صحنه ها و میزانسن هایی واقف بوده اند و چقدر امکانات سخت افزاری باعث افت کار آنان شده حرف دیگریست. ساخت چنین فیلم هایی، آن هم در حالیکه مخاطب هدف گرفته شده حالا دیگر با جدیدترین فیلم ها و انیمیشن های روز سینما آشناست و ساعات بسیاری را پای بازی های کامپیوتری صرف می کند، به چیزی بیشتر از تصمیم صرف نیاز دارد. هر چند گفته شده ساخت همین فیلم چیزی حدود سه سال زمان برده، اما نتیجه ی نهایی نشانی از وقت و دقت در خود ندارد! گرچه بسیاری ضعف ها را می توان به گردن توان فنی سینمای کشور انداخت (گرچه تجربه های گاه و بیگاه در زمینه ی فیلم های کوتاه و تجربی خلاف این را نشان می دهد)، اما بخش دیگری از ضعف ها را به جز کارگردانی ضعیف و عدم درک کافی از میزانسن ها و قاب بندی های چنین فیلم هایی، به چیز دیگری نمی توان مربوط کرد! اینکه جهت نگاه کاراکترها درست به شخصی باشد که مثلا با جلوه های ویژه کوچکتر یا بزرگتر از حد معمولش شده، اینکه قاب های خنثی و تخت در صحنه هایی که نیاز به هیجان و استفاده ی بیشتری از زوایای دوربین هست استفاده نشود، اینکه کارگردان برای دکوپاژ صحنه ی نبرد بیشتر از دو نما استفاده کند، دیگر نه امکانات سخت افزاری می‌خواهد و نه توان فنی.

   گرچه همان طور که در ابتدا نوشتم در مجموع فیلم در راهی قدم برداشته که تا همین چند سال پیش چندان امیدی به موفقیت در آن نبود. قسمت های بسیار خوب انیمیشن فیلم که کاش زمان بیشتری را به خود اختصاص داده بودند و از ذوق هنری سازندگان خبر می دهد، و همین طور بازی خوب شفیعی جم در چند نقش، فیلم را تبدیل به اثری متوسط می کند که لااقل کمترین خاصیتش این است که راه را برای تجربه های بهتر در آینده، هموارتر می کند.

 

یادداشت های جشنواره ای: 4

نگاهی به فیلم: یک گزارش واقعی

نوشته: فرهاد پدوین

   فیلم ((یک گزارش واقعی)) از معدود فیلم های چند سال اخیر است که نگاهی دوباره به وقایع انقلاب و جنگ دارد. فیلم گرچه انقلاب و جنگ و اشغال و آزادسازی خرمشهر را بستری برای روایت داستانی از رفاقت فرید جامی و جلال شایگان انتخاب می کند، اما همین بستر خود حامل نگاهی جدید و متفاوت از دیگر آثاری است که در این فضا ساخته می شوند. اینجا دیگر انقلاب صرفا تغییر حکومت و رژیم نیست، چه اینکه در فیلم اصلا به شیوه‌ی کلیشه ای، نه خبری از اعتراضات و تظاهرات گسترده هست و نه حتی اثری از آدم های دیگر جامعه. حتی در سکانس های مربوط به جنگ هم اثری از جنگ و بمباران، به شیوه‌ی معمول دیده نمی شود. کارگردان آگاهانه همه‌ی این اتفاقات را صرفا بستری می داند برای روایت داستان خودش از آدم ها و مهم تر از همه روابط شان. اینکه رفاقت فرید جامی با جلال شایگان چطور پیش می‌رود و چطور یکی جانش را روز اشغال خرمشهر و دیگری روز فتح خرمشهر از دست می دهد، اینکه علیرضا اصلا کیست و واقعا چقدر برای همه مهم است و اینکه بازجو (با بازی خوب داریوش فرهنگ) کاراکترش چطور ترجمان تصویری دیالوگ زیبای خودش است که می‌گوید: ((دنیا بدون ابلیس یه چیزی کم داره!)). فیلم در واقع داستان همین روابط نه چندان ساده‌ی انسانی است و در بیان همین روابط انسانی است که داستان خیانت و رفاقت و میهن دوستی و انقلاب را تعریف می‌کند.

   داریوش فرهنگ، حالا بعد از چند سال دوری از سینما، با فیلم محکم و استخوانداری بازگشته که هر چند فاصله زیادی با بهترین کارش طلسم دارد، اما در این برهوت فیلم خوب و تاثیر گذار، لنگه کفشی است در بیابان! فرهنگ نگاهش در فیلم نه تنها قدیمی و کهنه و کلیشه ای نیست، که عملا در بسیاری صحنه ها راه را برای برداشت های سیاسی و اجتماعی هم باز می گذارد و فیلمش حتی می تواند واکنشی هنرمندانه و آگاهانه باشد به وضعیت امروز جامعه. فرهنگ از نیش و کنایه های جا و بیجا هم پرهیز نمی کند. یادمان باشد کاراکتری که خود فرهنگ نقشش را ایفا می کند بعد از صحنه ی دوئل زنده مانده، تا به قول خودش دنیا چیزی کم نداشته باشد!

یادداشت های جشنواره ای: 3

نگاهی به فیلم: عصر روز دهم

نویسنده: فرهاد پدوین

(این مطلب اولین بار در دومین شماره ی بولتن جشنواره فجر، ویژه ی خوزستان، منتشر شده)

   فیلم عصر روز دهم ساخته‌ی مجتبی راعی داستان مریم شیرازی، دکتر جوانی است که همراه با تیم پزشکی هلال احمر به عراق می رود و پس از گذشت چند دقیقه از فیلم متوجه می شویم برای یافتن خواهرش رحمه به عراق آمده و دنبال فردی به نام محسن محمود می گردد. محسن محمود که در جوانی در ارتش بعث خدمت می کرده در خرمشهر رحمه ی نوزاد را با خود برده و دکتر شیرازی که آن زمان کودک چند ساله ای بوده حالا به دنبال خواهر گمشده اش می گردد. تماشاچی از همین ابتدا انتظار دارد فیلم تلاش کاراکتر اصلی برای پیدا کردن گمشده اش و پیچ و خم ها و دردسرهایش برای یافتن او را، درست مثل سایر فیلم های با طرح کلی مبتنی بر جستجو، نمایش دهد. اما عملا مریم خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کنیم محسن محمود را پیدا می کند و خواهرش را می بیند و همین امر فیلمنامه فیلم را از انسجام و یکپارچگی دور می کند. فیلمنامه نویس با عدم شناخت کافی از اصول ساختاری فیلمنامه های کلاسیک، باعث شده ایده‌ی اولیه خوب فیلم از بین برود و فیلم عملا تبدیل به اثری ناقص و دست و پا شکسته شود که حتی داستانش را هم خوب تعریف نمی کند. داستان جستجوی دختری ایرانی به دنبال خواهری که در عراق است و توسط خانواده ای عراقی بزرگ شده و پدری عراقی که گرایشات میهن پرستانه ی آشکاری هم دارد و کشمکشی که این میان بین دکتر شیرازی و محسن محمود ایجاد می شود، به اندازه ی کافی معانی استعاری و پنهان برای کشف و بحث دارد اما متاسفانه پرداخت ضعیف فیلمنامه، تمام پتانسیل موجود در طرح را عقیم گذاشته. بازی های خوب بازیگرانی مثل سلیمه رنگزن در نقش مادر عراقی، بازیگر نقش مجید محسن و بازی خوب هانیه توسلی در دو نقش مختلف و متفاوت هم کمکی به پراکندگی و عدم یکپارچگی فیلمنامه نمی کند.

   فیلمساز برای فضاسازی یک کشور اشغال شده تنها در چند سکانس آن هم تکراری نشان می دهد که سربازان آمریکایی و اروپایی به تفتیش بدنی مردم مشغولند. حتی فردی که عملیات انتحاری انجام می دهد و سربازان تفتیش کننده را می کشد هم معلوم نیست اصلا چه هدفی دارد و از چه گروه و دسته ایست!

   نکته ی جالبی که در انتهای فیلم جلب  توجه می کند، زنده ماندن مادر عراقی (سلیمه رنگزن) است. در صحنه انفجار انتحاری، که اصلا معلوم نیست چه نقشی در فیلمنامه دارد، کارگردان با دوربینش تمام کاراکترهای حاضر در صحنه را نشان مان می دهد و نگارنده مطمئن است مادر عراقی را بعد از صحنه انفجار، بیجان نقش بر زمین دیده ام! اما انگار حذف مادر عراقی از فیلم، در حالیکه مادر ایرانی از دست رفته، چندان مطلوب خاطر نبوده و لازم بوده در صحنه‌ی انتهایی عروسی مریم، لااقل یکی از مادرها بر سر سفره ی عقد حضور داشته باشد!

یادداشت های جشنواره ای: 2

نگاهی به فیلم پرسه در مه، ساخته: بهرام توکلی

نوشته: فرهاد پدوین

(این مطلب نخستین بار در شماره ی سوم بولتن جشنواره فجر، ویژه ی خوزستان منتشر شده است)

   فیلم پرسه در مه ساخته بهرام توکلی، داستان امین (با بازی شهاب حسینی) دانشجوی رشته ی موسیقی است که تمام تلاش خود را برای ساخت قطعه ای موسیقی صرف می کند. امین در این مسیر با همسر و زندگیش دچار مشکلاتی می شود و به مرز جنون می رسد. فیلم با روایت کند داستان و کشدار کردن روند تغییر شخصیت امین، عملا آن چنان از مخاطب فاصله می گیرد که در انتها دیگر برای سرنوشت کاراکتر اصلی اهمیت چندانی هم قایل نیست! بهرام توکلی، نویسنده‌ی فیلمنامه و کارگردان فیلم که تجربه ی خوبی در سینمای کوتاه دارد و تا همین چند سال پیش از استعدادهای خوب و آینده دار فیلم کوتاه محسوب می شد، حالا در دومین فیلم بلندش که هنوز نشانه های سینمای کوتاه و تجربه گرایی ها و جسارت های خاصش در آن به چشم می خورد، متاسفانه انگار فراموش کرده سینمای بلند برای حفظ مخاطب باید او را با داستان درگیر کند و داستان را برای مخاطب جذاب کند. گرچه واژه جذابیت در ابتدا ممکن است غلط انداز به نظر آید، اما نگاهی به فیلم های بزرگ تاریخ سینما نشان می دهد لااقل در گام اول در جذب مخاطب و درگیر کردن او با داستان و شخصیت ها موفق بوده اند. گرچه فیلم هایی را هم می توان یافت که کارگردان در آن با استفاده‌ی تمعدی از همین کشدار بودن و کسالت بار بودن داستان، عملا آن را تبدیل به ویژگی مهمی از فیلم می کند که در خدمت مضمون فیلم در آمده است. داستان فیلم پرسه در مه قابلیت بیان در فیلمی 90 دقیقه ای را ندارد و شاید اگر همین داستان در زمان کمتری روایت می شد و  بسیاری از صحنه های اضافی حذف می شدند، لااقل با فیلم کوتاه پخته و قابل قبولی سر و کار داشتیم. درست مثل خیلی از فیلم های کوتاه خود بهرام توکلی. فیلمنامه آن چنان کند پیش می رود که حتی بازیگران خوبی مثل شهاب حسینی و لیلا حاتمی هم مثل همیشه در نقش هایشان ظاهر نشده اند و انگار آن ها هم نتوانسته اند با کاراکترهایشان همذات پنداری کنند.

 همان طور که فیلم کوتاه فشرده شده ی فیلم بلند نیست، فیلم بلند هم کشدار شده‌ی فیلم کوتاه نیست. اهمیت عنصر زمان و درک درست از آن است که فیلمی را تبدیل به فیلمی خوب و ماندگار و فیلم دیگری را خسته کننده و کشدار می کند.

یادداشت های جشنواره ای: 1

تا هفت نشه بازی نشه!

نگاهی به فیلم صبح روز هفتم

نوشته: فرهاد پدوین

 (این مطلب اولین بار در شماره ی نخست بولتن روزانه ی جشنواره فجر ویژه خوزستان منتشر شده است)

   فیلم صبح روز هفتم ساخته مسعود اطیابی داستان سیروس، دزد خرده پایی ( با بازی شهرام حقیقت دوست ) است که بعد از آزادی از زندان و در حالی که هیچ پولی در بساط ندارد و حتی نمی تواند وارد خانه اش هم شود (همسرش قفل در را عوض کرده )، در نهایت سر از مسافرخانه در می آورد. سیروس بعد از اینکه صبح در مسافرخانه از خواب بیدار می شود، یک روز کامل را با زدن کیف چند نفر، جر و بحث و دعوا و در نهایت سرقت از خانه پیرمردی پولدار سپری می کند. اما این یک روز شش بار دیگر هم تکرار می شود! به این شکل که تمام اتفاقاتی که روز اول افتاده پشت سر هم و به همان ترتیب تکرار می شوند. فیلم با جسارت خوبی این تکرار را به نمایش می گذارد و کارگردان عملا درگیری کاراکتر در جبر زمانه را به خوبی از طریق همین تکرار انتقال می دهد. سیروس گرچه در روز دوم تکرار اتفاقات کمی برایش عجیب و غریب است اما در روز های بعد در نهایت تسلیم جبر می شود و تکرارها را می پذیرد و در نهایت تصمیم می گیرد از این تکرارها استفاده هم کند. جالب اینجاست که سیروس تا روز ششم بدون اینکه عملا سعی کند هیچ تغییر اساسی در زندگی و ترتیب اتفاقات بدهد، خودش مهم ترین عامل این اتفاقات و تکرارها قلمداد می شود و در نهایت در روز آخر است که تصمیم مهمی می گیرد و سر کار می رود و خود را از چرخه پوچ اتفاقات تکراری زندگیش رها می کند. فیلم داستانش را به خوبی روایت می کند و با اینکه فیلم عملا تکرار چندین باره ی یک روز ساده ی یک دزد خرده پاست، اما داستان در هر روز برای تماشاچی جذاب است و هر بار با نگاهی متفاوت تر از قبل، او را می نگرد. گرچه فیلم هایی که ساختار زمانی خطی را رعایت نمی کنند هنوز در سینمای ما چندان جا نیفتاده اند، اما نگارنده در حین تماشای فیلم با سایر تماشاچیان در جشنواره، این نکته را متوجه شدم که فیلم خوب تماشاچیش را پیدا می کند و احترام به شعور و ذهن مخاطب نه تنها او را فراری نمی دهد، که فیلم را برایش جذاب تر هم می کند. تماشای این فیلم ها برای تماشاگر معمولی که با ساختارهای پیچیده تر در سینمای معاصر جهان کمتر آشنایی دارد، لااقل می تواند نقطه ی آغازی باشد برای پرورش ذهن و البته سلیقه مخاطب ایرانی که این بخودی خود تحسین برانگیز است. اینکه تماشاچی یاد بگیرد بهتر و عمیق تر فیلم ببیند و از سینما انتظار بیان داستان ساده و خطی نداشته باشد، و اینکه تماشاچی سعی در حدس زدن و چیدن معمایی البته نه چندان سخت را داشته باشد.

   فیلمنامه فیلم صبح روز هفتم هم از جزییات خوبی برخوردار است. فیلمنامه نویس با کاشت اطلاعات در آغاز فیلم، در صحنه ای که دوستان سیروس گیر افتاده اند و در حال انتقال به زندان هستند، طعنه ای به سیروس می اندازند و به تماشاچی این آگاهی را می دهند که سیروس آشپز خوبی است و در زندان برای سایر زندانیان آشپزی می کند. همین آگاهی پیش زمینه ای است برای قبول این که در انتها سیروس شغل آشپزی رستوران را انتخاب می کند و در نهایت به زندگیش سر و سامانی می دهد.

   بازی شهرام حقیقت دوست هم بر خلاف بسیاری فیلم های دیگرش، به دور از اغراق های همیشگی، به خوبی همذات پنداری تماشاچی را بر می انگیزد و البته چهره ی دوست داشتنی حقیقت دوست و طنز جاری در گفتار و حتی نگاهش، به حفظ لحن سرخوش فیلم هم کمک می کند. لحنی که موسیقی خوب سهیل نفیسی هم به کمکش آمده.

   فیلم گرچه تا روز هفتم تماشاچی را با خود همراه می کند، اما در نهایت در روز آخر، کارگردان که انگار خسته از دوباره روایت کردن و خلاقیت بیشتر است، سر و ته قضیه را هم می آورد و متاسفانه پایان بندی نچسب و شعاری فیلم، آن را تبدیل به فیلمی متوسط می کند که البته در نهایت ارزش یکبار دیدن را دارد.

یادداشت های جشنواره ای: 0

   قرار است برای بولتن روزانه ی جشنواره فجر که در اهواز منتشر می شود نقد فیلم بنویسم. اسمش نقد فیلم است اما خودم می دانم بیشتر یادداشت جشنواره ای است تا نقد. در فضای جشنواره خیلی جای نقد نوشتن وجود ندارد. اینکه فیلم را ببینی و نیم ساعت بعدش قرار باشد مطلبت را تحویل دهی چندان جایی برای نقد باقی نمی گذارد. پس مطالب هم می شوند یادداشت. ریویووهایی که نیم نگاهی به داستان فیلم دارند و نظر کلی نویسنده را که فیلم را خوب یا بد می داند بیان می کنند. اولین یادداشتم را بر فیلم ((صبح روز هفتم)) ساخته ی مسعود اطیابی نوشتم که فیلم بدی هم نبود! بولتن فردا منتشر می شود پس مطلب هم می ماند برای فردا شب. اخلاق حرفه ای ایجاب می کند تا قبل از اینکه مطلبت در نشریه ای که بهش وعده اش را داده ای چاپ نشده جای دیگری درج نشود. هر چند که نه بولتن جشنواره فجر خوزستان تیراژ بالایی دارد نه وبلاگ ما خوانندگان زیادی!

   افتتاحیه جشنواره فجر که امروز در اهواز برگزار شد مثل خیلی از مراسم دیگر این سرزمین پر از بی برنامگی و بی نظمی بود! قصد غر زدن ندارم اما به نظرم دیگر دورانش گذشته که برای افتتاحیه جشنواره فیلم، مدیران و مسئولینی که هر کدام لابد کلی درد دل دارند و کلی حرف برای گفتن، چند سخنرانی خسته کننده و البته پر از غلط املایی و انشایی تحویل مردم دهند و گروه سرود هم یکی دو سرود انقلابی! افتتاحیه باید معرف آن چیزی باشد که در آن رویداد بخصوص قرار است ببینیم. افتتاحیه مثل جلد کتاب است و مخاطب را راهنمایی می کند که قرار است با چه چیزی سر و کار داشته باشد. آخر کجای جشنواره فجر و سینما قرابت دارد با حرف های خسته کننده چند مسئول سیاسی و فرهنگی کشور و کی گفته مخاطب جشنواره مخاطب صحبت های مسئولین هم هست؟! سرود های انقلابی چه مناسبتی دارند با فیلم هایی که حالا دیگر هیچ کدام شان حتی درباره ی جنگ هم نیستند چه برسد به انقلاب! کاش کمی جدی تر و دقیق تر و عمیق تر به افتتاحیه ها و اختتامیه ها نگاه می کردیم. کاش لااقل حوصله مردم را کمتر سر می بردیم! 

ما اهوازی های سینما دوست!

   جشنواره فیلم فجر شروع شده. قرار است از چند روز دیگر در اهواز هم تعدادی از فیلم ها نمایش داده شوند. اتفاق خوبی است. چند سال پیش یک بار این کار انجام و جشنواره همزمان با تهران در اهواز هم برگزار شد و با استقبال خوبی هم روبرو شد. اهواز شهر سینما دوستی است. مردم اینجا فیلم زیاد می بینند و اصلا زندگی شان یک جورهایی فیلم است! بیشتر از اینکه توی واقعیت و دنیای واقعیات سیر کنند توی فیلم ها و تخیلات شانند! مردم اینجا تحت تاثیر فیلم ها و کاراکترها و داستان هایشان، همیشه جو زده اند و به همین خاطر هم هیچ وقت کاری نمی کنند. هیچ وقت تصمیم درستی نمی گیرند که بر اساس واقعیات دور و برشان و زندگی خودشان و جامعه ی خودشان باشد. رفتار مردم اینجا ناشی از تاثیری است که از فیلم یا سریال شب گذشته گرفته اند. مردم اینجا مخاطب فیلم و سینمایند. برای سینما رفتن و فیلم دیدن پول خرج می کنند، و مهم تر از همه برای زندگی کردن مثل فیلم ها، زندگی می کنند. اینجا دی وی دی زودتر از خیلی شهرهای دیگر، روی پیاده روهای خیابان های اصلی شهر سر و کله اش پیدا شد. همان طور که خیلی پیشترها، سالن های سینما خیلی زودتر از بسیاری شهرهای بزرگ و کوچک دیگر، در شهرهای نفتی خوزستان سر و کله اش پیدا شد. اینکه سینما بخشی جدانشدنی از فرهنگ مردم خوزستان است درست، اما اینکه این تفکیک ناپذیری چقدر روی زندگی شان (مان؟!) تاثیر مثبت یا منفی می گذارد بحث دارد!

   منتظر جشنواره ی فجر می مانیم. قرار است هشتم بهمن در دو سینمای هلال و اکسین اهواز، و سینما ساحل خرمشهر، سی فیلم شامل بیست فیلم ایرانی و ده فیلم خارجی نمایش داده شوند. کاش مردم اینجا فیلم ها را ببینند، اما در محدوده ی واقعیت های زندگی خودشان تصمیم بگیرند و عمل کنند.

 

در انتظار بیگ بنگی دیگر! ا

   سریال Big Bang Theory سیت کام بامزه ای است. مثل خیلی از سیت کام های دیگر، پر است از ایده ها و جوک های خنده دار. سریال ماجرای چند دانشمند جوان را روایت می کند که دختر جذاب و خوشگلی همسایه خانه ی روبرویی شان می شود! تقابل این دو نوع آدم به اندازه کافی جالب و خنده دار هست و همین ایده ی یک خطی کلی پتانسیل برای خلق موقعیت های بامزه دارد. اصلا سیت کام ها ویژگی شان همین موقعیت های عجیب و غیر عادی است. نگاهی سرسری به سیت کام ها نشان می دهد که هیچ کدام شان درباره ی مثلا یک خانواده ی معمولی و قرار گرفتن شان در موقعیت های معمولی نیست! از معمولی بودن نمی شود خنده خلق کرد و نویسنده های سیت کام ها و مجموعه های کمدی این را بهتر از هر کس دیگری می دانند. می دانند که برای خلق مجموعه ای منحصر بفرد اول نیاز به ایده ای منحصر بفرد هست و این ایده از زاییده شدن پنج قلوهایی که هیچ شباهتی به هم ندارند (در سریال معرکه ی پنج قلوها Quintuplets) گرفته تا تقابل زیبایی و ساده لوحی دختری که برای هنرپیشه شدن به کالیفرنیا آمده با دانشمندان فیزیک دان جوان و خل و چل، همه به هر حال آن قدر ایده های معرکه ای هستند که معمولی ترین نویسنده ها هم می توانند چند جوک بامزه و موقعیت خنده دار ازشان بیرون بکشند! همین ایده ی اولیه ی ناب و غیرمعمول، مشکلی است که اکثر طنزنویسان تلویزیونی خودمان دارند و بهترین مجموعه های طنزمان (مثل شب های برره مثلا) از همان ایده ی اولیه بکر و عجیب و غریب شان سرچشمه می گیرند. خلق خانواده هایی که لابد چند تا از اعضایش حمید لولایی و یوسف تیموری و سیروس گرجستانی و ... هستند و موقعیت های شبیه به هم و در نهایت به زور گنجاندن چند پند و پیام اخلاقی، سریال کمدی تولید نمی کند. سریال کمدی، کمدی نویس می خواهد و ایده و جوک و این ها هم با خط و خطوط های تلویزیون ما در نهایت همین مزخرفاتی می شوند که می بینیم.

   یک جایی از همین سریال Big Bang Theory یکی از فیزیک دان ها می گوید: چقدر دنیا جای مزخرفی میشد اگر همه مثل ما بودند! دیالوگ البته در جواب حرف دیگری است و خنده تولید می کند. اما می توانید بگویید این دیالوگ خنده دار و بامزه، پند و پیام اخلاقی ندارد؟! به نظرم این اصلا بیانگر جهان بینی دوست داشتنی سازنده های سریال است. نوع نگاهی که دنیا را با همه جور آدم هایش می خواهد و دوست دارد، و می داند حذف یک شکل از آدم ها، یا هم شکل کردن همه ی آدم ها، چه نتیجه ی وحشتناکی دارد!

 

 

جیمز کامرون خیلی مهم تر از آن چیزی است که فکرش را می کنیم!

   فیلم ((آواتار)) را هنوز ندیده ام. نسخه ی خیلی خوبی هنوز دستم نرسیده و نمی خواهم لذت دیدنش را با دیدن نسخه ی پرده ای اش خراب کنم. اما مطمئنم باید منتظر فیلم خوبی باشم. وقتی جیمز کامرون دوازده سیزده سال وقت می گذارد برای یک فیلم، احتمالا باید کار عظیمی از آب در آمده باشد!

   کامرون از آن دسته فیلمسازانی است که یک جورهایی دنیای ما را شکل داده اند. یا لااقل در شکل گرفتنش خیلی بیشتر از هنری سازان و مستقل هایی مثل جارموش و لینچ نقش داشته اند. اصلا بحث مقایسه و خوبی و بدی این دو دسته فیلمساز (اگر اصلا قائل به این باشیم که این ها دو دسته اند!) نیست. بحث بر سر این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم کسانی مثل همین کامرون، جرج لوکاس، اسپیلبرگ، اسکات،... نقش زیادی در شکل گرفتن چیزی که ((دنیای امروز)) می خوانیم داشته اند. این هم به نظرم مهم نیست که اصلا سینمای این آدم ها را دوست داریم یا نه، یا اصلا فکر می کنیم این ها دارند در جهت فرهنگ متعالی حرکت می کنند یا فرهنگ عامه. مهم به نظرم این است که این ها آدم های مهمی اند! جرج لوکاس آدم مهمی است و جنگ ستارگان یکی از مهمترین فیلم-مجموعه های تاریخ سینما و تاثیرش در حد و اندازه ی مثلا وقایع مه ۶۸ بر جامعه امروز فرانسه. کدام فیلم-مجموعه به خوبی جنگ ستارگان می توانست بازتابی باشد از همه ی آن چه جنگ سرد می خوانیم و نبرد ازلی ابدی خیر و شر و رستگاری در لحظه ی آخر چقدر بهتر از این می توانست به نسلی منتقل شود که دیگر فاوست گوته را نمی خواند. جیمز کامرون هم آدم مهمی است چون تی ۸۰۰ و تی ۱۰۰۰ اش و جک و رزش، بخشی از تصاویر مهم و تاثیر گذار ذهن خیلی هایمان را ساخته اند و شکل داده اند. کامرون بود که یادمان داد چطور می شود برای یک ربات که از آینده آمده هم بغض کرد و دل سوزاند و همین جیمز کامرون لعنتی بود که با عاشقانه ی تایتانیکش، هر چه اسکار بود درو کرد و نگذاشت ((محرمانه لس آنجلس)) عزیزمان اسکار بگیرد!

   این ها دنیای امروز را تعریف کرده اند و اصلا در شکل گیری اش، به این شکلی که الان هست، نقش مهمی داشته اند. چه از این شکل خوشمان بیاید، چه نیاید!