Inception

Inception  فیلم عجیب و غریبی است. از آن شاهکارهای فراموش نشدنی است که هر چند سال یکبار سر و کله شان پیدا می شود. احتمالا چند سال دیگر به عنوان فیلم کالتی مطرح و البته مهم، چیزی در مایه های ماتریکس، از آن یاد می شود. از همین حالا می شود پیش بینی کرد کتاب ها و مقالات متعددی که درباره اش نوشته خواهد شد. درباره ی رابطه اش با فلسفه، با ناخودآگاه، رویا، و خیلی چیزهای دیگر. تماشایش با کیفیت بدی که الان از آن در بازار موجود است بخش های خیلی زیادی از جذابیت بصری فیلم را از بین می برد. معمولا در چنین مواردی فیلم را نگاه نمی کنم تا نسخه ی بهترش دستم برسد. درباره ی آواتار منتظر ماندم. درباره ی این یکی طاقتم تمام شده بود! فیلم را با همان کیفیت بد در دستگاه گذاشتم و چنان غرق پیچیدگی های روایی و چند معنایی بودن همه چیز در آن شدم که بعد از پایانش تا ساعت ها گیج و منگ دور خودم می چرخیدم. اگر هنوز سیگاری بودم احتمالا یکی دو پاکتی بهمن پایه کوتاه دود می کردم می فرستادم هوا!

فیلم از آن دسته فیلم هایی است که نیازاست به چند بار دیدن شان. یادم هست درباره ی آواتار در همین وبلاگ گفته بودم که آواتار چیزی به دنیای ما اضافه کرده، چه خوشمان بیاید و چه نیاید. چه با وسعت نظر سینمایی مان فیلم را قدر بدانیم و چه مثل این شبه روشنفکرانی که همه جا هستند و سینما را چیزی می دانند که (( کامپیوتری نباشد )) باید بپذیریم این فیلم ها دارند دنیای امروز ما را شکل می دهند و چیزهایی به آن اضافه می کنند. فیلم کریستوفر نولان را که ببینید تازه وقتی از خواب بیدار شوید متوجه می شوید چه چیز به دنیایتان اضافه کرده! بعد از دیدن فیلم تمام رویاهایی که می بینید برایتان معنای دیگری دارند. لااقل باعث می شود به این فکر کنید که همین رویاها چطور می توانند مهم باشند!

!!! فاشیسم واکنش

امروز اتفاق جالبی افتاد. می خواستم درباره اش اینجا چیزی ننویسم، تا حالت خالی کردن عقده را پیدا نکند. اما واقعا به نظرم مسئله ایست قابل بحث که باید هم درباره اش نوشت و هم حسابی درباره اش فکر کرد. قضیه از این قرار بود که امروز با چند نفر از دوستان و بچه های سینمایی و عکاس به دعوت یکی دیگر از بچه ها، برای تماشای تئاتری به سالن زیرزمین یکی از تالارهای شهر رفتیم. هوا گرم و تئاتر با چهل دقیقه تاخیر شروع شد و تهویه ای چیزی هم در کار نبود. همه این ها را می شود تحمل کرد، وقتی با تئاتر خوبی روبرو شوی. مسئله همین جاست که با تئاتر خوبی هم روبرو نشدیم! اجرایی بسیار بد از یکی از نمایشنامه های بیضایی با بازی هایی از شدت بدی منحصر بفرد! حالا نه بحث نقد تئاتر است و نه نقد بازی ها، که نه من متخصصش هستم و نه موضوع بحث. بحث این است که بد بودن تئاتر و بازی ها، باعث خنده ی عده ای شد. این عده البته فقط ما و دوستان ما و بر و بچه های ما نبودند، ولی خب بچه های ما بیشتر از همه خندیدند. آن هم به یک دلیل خیلی ساده، چون خنده شان می گرفت! چون بازی ها و دیالوگ گفتن ها و همه چیز تئاتر، خنده مان می انداخت و ما هم خندیدیم! (البته نه آنقدر بلند) بعد از تمام شدن نمایش، که حدود یک ساعت و نیم هم طول کشید و به اندازه ی کافی عذاب آور بود، یکی از بازیگرهای نمایش سمت مان حمله ور شد که اصلا کی شماها را دعوت کرده و از اول نمایش تا الان داشتید می خندیدید و حواسم را پرت کردید و فلان و بهمان! حالا نکته ی جالبش اینجاست که مخاطبش هم مدام من بودم!!! حرفی نزدم و سعی کردم در عصبانیت بیشتر تحریکش نکنم. سعی کردم آرام باشم و چیزی نگویم. بعد هم باقی دوستانش آمدند و به قول خودمان جمعش کردند و رفتند! اما مسائلی که می ماند این هاست: اولا، اینکه اولین چیزی که از بازیگر تئاتر انتظار می رود همین است که خود را در برابر واکنش های مختلف تماشاچیان نبازد و اگر قرار باشد بعد از هر تئاتری بازیگر با تماشاچیانش دعوا کند که چرا مثلا حواسم را پرت کردی آن وقت لابد باید پارت نهایی هر تئاتری دعوای بازیگر و تماشاچی باشد! بهرحال فرقی که قرار است بازیگر تئاتر با من معمولی داشته باشد همین است که او می تواند (یعنی باید بتواند!) خودش را در برابر تماشاچیان کنترل کند و حواسش باشد دیوار چهارمی روبرویش است، نه تعدادی آدم که هر کدامشان واکنش مختلفی نشان می دهند و من نمی توانم و به همین دلیل من بازیگر تئاتر نیستم و او هست! مسئله ی دیگری که از این هم مهم تر و برایم جالب تر است مسئله ایست که نام ((فاشیسم واکنش)) را روی آن گذاشته ام! اینکه انتظار داشته باشیم همه همان واکنشی را که ما می خواهیم در برابر اثرمان نشان دهند و اگر مثلا واکنش دیگری نشان دادند خشمگین و عصبی شویم و پرخاش کنیم! اینکه ما به تئاتر خندیدیم، تنها و تنها یک دلیل ساده داشت: این تئاتر ما را به خنده می انداخت! عده ی دیگری بودند که با نمایش همراه شدند و عده ای خیلی هم تحت تاثیر قرار گرفتند، اما واکنش ما خنده بود، چون برایمان خنده دار بود! از این فاشیستی تر امکان ندارد که به تماشاچی مان بگوییم تو نباید اینجا بخندی چون ما نمی خواهیم بخندی! اینجا باید واکنشی نشان دهی که ما می خواهیم! این به نظرم نه تنها با اصل هنر و آزادی در آن، که با اصل آزادی انسان هم در تناقض است و در چنین فضایی مخاطب، نه تماشاچی فعال و انتخاب گر و آزاد، که به فردی منفل و میکانیکی تبدیل می شود که حتما باید از دیدن نمایش اژدهاک بیضایی، با هر نوع اجرایی و هر نوع بازیگری، متحول شود و تکان بخورد و نخندد! در غیر اینصورت با واکنش تند و عصبی بازیگر نمایش روبرو می شود!!!

سوسن تسلیمی هنوز دارد به ما نگاه می کند

بی بی سی در برنامه ی (( به عبارت دیگر )) این هفته با سوسن تسلیمی گفتگو کرد. بازیگری که با کمترین ایفای نقش (حدود شش فیلم سینمایی!) به عنوان یکی از مهم ترین ستاره های زن تاریخ سینمای ایران نام خود را در ذهن سینمادوستان جاودانه کرده. تسلیمی از آن بازیگرهایی است که به نظرم آن (( آن )) ستاره شدن را داشته اند. بازیگری که گر چه خوب بازی می کند و بازیگری را می شناسد و اصلا آن قدر با سواد هست که همه کارهایش نه ناخودآگاه که با آگاهی قبلی باشند، اما چیز دیگری دارد که حتی در نگاه کردنش هم مشهود است. چیزی که بعضی ها دارند و بعضی ها ندارند. نگاهی که فقط ستارگان بزرگ سینما آن را در چشمانشان دارند و اتفاقا وقتی تسلیمی اشاره می کند به واقعه ای در بیست و چند سال پیش در ایران که مامور وزارت ارشاد فیلمی که او بازی کرده بود را به این دلیل که (( این بازیگر  نگاهش گیراست )) رد کرده، کاملا حرف درستی می زند! سوسن تسلیمی از آن معدود بازیگرانی است که حتی در همین برنامه ای که از بی بی سی فارسی پخش شد هم جاذبه نگاهش آدم را میخکوب می کند و وادارت می کند برنامه را تا آخر ببینی و حتی یکبار هم به مجری بخت برگشته ای که جلوی بزرگترین بازیگر زن سینمای ایران نشسته نگاه نکنی! ستاره ی سینما با بازیگر خوب فرق دارد. بازیگر خوب می داند چطور بازی کند و نقش را می شناسد و در نهایت آن را خوب از آب در می آورد، اما ستاره ی سینما حتی اگر بازی هم نکند می تواند با نگاه میخکوبت کند.

خانم تسلیمی، این بار مجبورم با مامور وزارت ارشاد موافق باشم! نگاه شما آدم را در جا میخکوب می کند. این ها نه چنین سینمایی می خواهند، نه چنین نگاهی.

 

! حالا کی گفته دنیا داره کوچیک میشه؟

   دیروز چند تا از داستانک هایم در روزنامه ی شرق چاپ شدند. مدت هاست داستانک می نویسم. این نوع داستان های کوچک که سعی می کنند با کلمات کم داستان تعریف کنند برایم خیلی جذاب است. هر چند الان خودم هم در حال تجربه ی چیزهایی در دنیای داستانک ها هستم، و هنوز آن قدر نمی دانم که بخواهم تحلیلی درست و علمی از داستانک داشته باشم، اما بهرحال همین که بتوان با چند کلمه داستان تعریف کرد، شخصیت پردازی کرد، ماجرا خلق کرد و گره آفرینی کرد و گره گشایی کرد به اندازه ی کافی برایم جذابیت دارد که بخواهم وقت زیادی را صرفش کنم. داستانک نوشتن در ظاهر کار ساده ایست. خواننده با خودش می گوید نوشتن چند خط که کاری ندارد. اما اتفاقا سختی کار همین چند خط بودن است. قصد گنده گویی و کلی گویی ندارم که بخواهم بگویم دنیا دارد به سمت کوچک شدن و ریز شدن می رود! اصلا هم با این قضیه موافق نیستم که دنیای جدید دنیای داستانک ها و فیلم های کوتاه و همه ی چیزهای کوچک است. هر چند این چیزهای کوچک تاثیر زیادی در دنیای آینده ی ما داشته باشند، اما نمی توانم دنیایی را تصور کنم که در آن رمان وجود نداشته باشد، فیلم بلند وجود نداشته باشد، و همه بخواهند همه چیز را در کمترین زمان و کوچک ترین حالت ممکنش دریافت کنند. بهرحال کوچک بودن هم یک بخشی از دنیای آینده ی ما هست، اما مطمئنا همه ی آن نیست!

یکی نیست کمی داستان بلد باشد؟

   مدتی است انگار هیچکس داستان تعریف نمی کند! انگار هیچکس دوست ندارد قصه ای چیزی برای آدم تعریف کند. فیلم هایمان شده اند بیانیه های اخلاقی و پند و اندرز و نصیحت. رمان هایمان شده اند بحث های عمیق فلسفی و فکری. حتی خاطره تعریف کردن مان هم خالی شده از داستان و خط روایی. انگار آنقدر که پیام و حرفی که می خواهیم بزنیم برایمان مهم است، که  گاهی یادمان می رود همین حرف ها و افکار را در بهترین شکل در قالب داستان است که می توان انتقال داد. انگار در مقام نویسنده یادمان می رود مخاطب مان اول از همه ازمان انتظار دارد داستان خوبی بخواند، بعد در خلال همین داستان ها مثلا تاثیری بگیرد یا اندیشه مان بهش منتقل شود. در مقام فیلمساز انگار یادمان می رود تماشاچی بدبختی که آمده نشسته فیلم داستانی ببیند، حق دارد داستان ببیند! لازم به توضیح نیست که نه مخالف سینمای نامتعارف و ضد قصه ام نه ادبیاتی که با داستان پردازی متعارف فاصله داشته باشد. مسئله اما اینجاست که به نظرم ابتدا باید یاد بگیریم اصلا داستان تعریف کردن چیست و چطوری است، بعد ضدش عمل کنیم!

   مدتی است متوجه شده ام هنرجویان انجمن بیشتر از اینکه به فکر داستان تعریف کردن باشند، به فکر بیان خودشان در قالب فیلمنامه هایشان هستند! البته که نویسنده خواه ناخواه، مستقیم یا غیر مستقیم، بهرحال در حال بیان خودش در داستانش است. اما این بیان خود اگر به معنی غلبه بر وجه داستانی قضیه باشد، به نظرم به خودشیفتگی می ماند! به من چه مربوط که فلانی به این چیزها فکر می کند! من خواننده وقتی داستان می خوانم، می خواهم داستان بخوانم، قصه بشنوم، سرگرم شوم!