شروع دوباره و مواد مخدر فوق مدرن و من و این حرف ها...

بعد از مدت ها دوباره سر و کله ام اینجا پیدا شده. تقریبا یادم رفته بود وبلاگ هم دارم. اعتیاد به تریاک و مواد مخدر سنتی، فوقش آدم را ملول و کج و کوله و همیشه کسل و ضعیف و فلان و بهمان می کند. مواد مخدر شیمیایی و لابراتواری مثل شیشه و کراک علاوه بر آسیب های شدید به بدن، آسیب های جبران ناپذیری به مغز هم وارد می کنند. مواد مخدر فوق مدرن مثل فیس بوک، همه ی زندگی آدم را مختل می کند! بدون اینکه متوجه باشی همه ی زندگیت تحت الشعاعش قرار گرفته. روی نثر آدم تاثیر می گذارد، نگاه آدم به دنیا را تحت تاثیر قرار می دهد، علاقه مندی های آدم را کمی تا قسمتی تغییر می دهد و هزار کار دیگر می کند این ماده ی مخدر لعنتی. فعلا مهم ترینش برای من این بوده که همین وبلاگ کوچک را که با هزار امید و آرزو راه انداخته بودم را هم داشت از دستم در می آورد. به موقع به خودم جنبیدم و خودم را از مهلکه بیرون کشیدم!

   فعلا برای شروع قالب وبلاگ را عوض کرده ام. درباره ی همان چیزهایی خواهم نوشت که قبلا می نوشتم و چند نفر خواننده ی انگشت شمار وبلاگ لابد می دانند اینجا دنبال چه چیزهایی باید باشند. در توضیحات وبلاگم هم نوشته ام. اما خب، یک نکته را نباید فراموش کنم که همه ی آن توضیحات مربوط به دو سال پیش بودند. کاش قانونی وجود داشت که کابران فضای سایبری و شبکه های اجتماعی هر سالی یکبار، دو سالی یک بار، موظف شوند به عوض کردن قسمت درباره ی من. با این سرعت فوق العاده ی تغییر، پر بیراه نیست اگر بگوییم این قسمت حتی می تواند هر ماه، هر هفته، یا حتی هر لحظه تغییر کند. منی وجود ندارد که ثابت و به طور مشخص قابل تعریف باشد. من هر چه هست، تعریفش لحظه به لحظه عوض می شود و تغییر می کند. امیدوارم جلو برود، فرو نرود.

! لعنت به هر چی گذشته

   شماره ی سیصد همشهری جوان گیرتان آمده؟! ویژه نامه ی کارتون های خاطره انگیز دوران کودکی است. به گمانم یک سال پیش بود همین جا درباره ی این حس نوستالژی کارتون های قدیمی نوشته بودم. درباره ی اینکه این نوستالژی بازی ها دوباره مد شده و انگار هر چیزی متعلق به گذشته است بهتر از حالا است. از نوستالژی بازی و نوستالژی زدگی بدم می آید، اما نوستالژی را دوست دارم. نوستالژی زدگی گرایشی افراطی است از حس خوب نوستالژی و خاطرات گذشته، گرایشی افراطی از یک چیز خوب که می شود مثل خیلی چیزهای خوب دیگر آن قدر درش افراط کرد که عملا تبدیل به معضل شود! حالا این نوستالژی لعنتی هم همین طور شده. آنقدر به گذشته فکر می کنیم و هر چیزی که مربوط به گذشته است را می ستاییم که اصلا یادمان می رود همان گذشته ای که گذشته بهرحال روزی حال بوده، و همین حال را اگر پیدایش نکنیم آینده ای می رسد که به حالش حسرت می خوریم! فکرش را بکنید، بیست سال دیگر نوستالژی وبلاگ و فیس بوک و این جور چیزها را داشته باشید! یا از آن بدتر، نوستالژی برنامه های تلویزیون را! این به یاد داشتن گذشته و فراموش نکردن حس ها و آدم های گذشته اصلا چیز بدی نیست، اما گیر کردن در گذشته و بهتر دانستن هر چیز مربوط به قبل (بهتر اصلا چی هست؟!) خطرناک است، باعث رکود می شود، آدم را از درک زمان حال باز می دارد. در گذشته که اسیر شویم یادمان می رود حال مان چطور است. یادمان می رود الان کجای دنیا ایستاده ایم، نقش مان چیست، چکار باید بکنیم. منفعل می شویم.

   گذشته آدم را پاگیر می کند. کافیست یاد بگیریم کارتون های قدیمی فقط متن هایی هستند قابل تحلیل از روزگار آدم های آن زمان، که می توان از طریق آن ها بچه های آن دوره را تحلیل کرد و طبیعتا از آن جا آدم های امروز را بهتر شناخت. گذشته وقتی ارزشمند است که به کار امروز بیاید. نوشته را می توانید یک بار دیگر بخوانید، و به جای کارتون، هر چیز دیگر بگذارید، حتی آدم!

سینما مال ماست

   مهدی هاشمی در اختتامیه جشنواره فجر وقتی جایزه اش را گرفت پشت میکروفون گفت: سینما مال ماست. بعد دوباره با شور و هیجان بیشتری تکرار کرد: سینما مال ماست!

   جشنواره فجر در اهواز هم شروع شده. ده فیلم آورده اند و می شود هر کدام شان را لااقل دو سه بار دید. جشنواره در تهران تمام شده و جایزه ها اعلام شده و لابد به نظر دیگر جذابیتی ندارد تماشای فیلم های جشنواره ای که جایزه هایش را می دانیم، اما دارد. فیلم می بینی و بعد از تمام شدن فیلم سریع از سینما بیرون می پری و  سیگارت را روشن می کنی و شروع می کنی به حرف زدن درباره ی فیلم. همه ی دور و برت را هم که نگاه می کنی، همین جوان های خوش تیپ و خوش لباس هم سن و سال خودت را می بینی که آمده اند فیلم ببینند و درباره ی فیلم حرف بزنند، که آمده اند ببینندشان و ببیند بقیه ی آن هایی که آمده اند دیده شوند. خوشحال می شوی و احساس می کنی تنها نیستی. آدم هایی را می بینی که سال تا سال بعید است خبری ازشان بشنوی. آدم هایی را می بینی و خوشحال می شوی از دیدن شان و خوشحال می شوند از دیدنت و با هم حرف می زنید درباره ی فیلمی که دیده اید. آدم هایی را می بینی که ترجیح می دهند نبینندت و خودشان را بزنند به ندیدنت، با اینکه همین چند دقیقه قبلش با هم نشسته بودید در یک سالن، گیرم به فاصله چند ردیف صندلی و با هم یک فیلم را دیده اید. با اینکه زمانی می خواستند ببینندت. آدم هایی را با آدم هایی می بینی که فکر نمی کردی اصلا با هم ببینی شان و نبینندت، یا ببینندت و ترجیح بدهند همان فیلم را ببینند تا تو را. خودت را می بینی بین این همه آدم که همه شان هیچ فرقی با تو ندارند و همه آمده اند فیلم ببینند و آدم ها را ببینند و آدم ها ببینندشان، چه حالا در همین سالن جشنواره، چه بعدها در سالن جشنواره های بزرگ خارجی، نه به عنوان کسی که آمده فیلم بقیه را ببیند. خودت را می بینی در شهری که کوچک نیست ولی جمعیت کسانی که می خواهند ببینندت و دوست داری ببینی شان آن قدر کم هست که همه شان را بشود در یک سانس نمایش جدایی نادر از سیمین یک جا جمع کرد و هیچ هم یاد نگیری جدایی نادر از سیمین درباره ی همین است که آدم ها وقتی دارند به قاضی التماس می کنند شاکی شان، که باعث همین التماس ها شده دارد می بیندشان، و وقتی داری التماس می کنی شاکی ات که باعث التماست شده دارد می بیندت. خودت را می بینی بین چند نفر که همیشه با هم دیدنتان، که انگار چیزی بیشتر از خانواده ات شده اند، که انگار ارواح مشترکی هستید در جسم های جدا که فقط می خواهید ببینندتان.

مهدی هاشمی روی سن با هیجان بیشتری می گوید: سینما مال ماست...

! دو کتاب خوب خوانده و کلی درس نخوانده

نمی دانم کسی تابحال در این باره تحقیق کرده یا نه، اگر نه که موضوع را مفت مفت بهتان می دهم بروید تحقیق کنید و به نام خودتان ثبت کنید! این که چرا فصل امتحانات که می شود خواندن کتاب های غیر درسی بیشتر از هر زمان دیگری لذت بخش است! نمی دانم، شاید به طور کلی به این مربوط است که وقتی ذهن آدم فعال شود کتاب خواندن آن هم درباره ی موضوعاتی که آدم با علاقه می خواندشان (که معمولا شامل کتب درسی نمی شود!) لذت بیشتری دارد. هر چه که هست، این چند روز امتحانات دو کتاب خیلی خوب خواندم. هر دو هم تازه از تنور داغ ناشرشان در آمده. ((نود دقیقه با فوکو)) کتاب کوچک و خوبی است برای آشنایی با فوکو. بهتر بگویم، برای شروع آشنایی با فوکو. خواندنش چیزی در حدود همان نود دقیقه طول می کشد و آدم را علاقه مند می کند به مطالعه ی بیشتر درباره ی افکار این فیلسوف عجیب و غریب قرن بیستم. آدمی که درباره ی همه چیز حرف می زند و فلسفه اش تئوری محض نیست، کاربردی است و جاهایی سیاسی هم می شود و جان می دهد برای آدم هایی مثل ما، در این شرایط، با این چالش ها و این بن بست ها. برای ما که در هر کتابی دنبال راه حل و راه چاره ای برای نجاتیم، دنبال پیدا کردن خودمانیم و دنبال حقیقت. فوکو خوانی البته چند وقتی است ((از مد افتاده!)). یادم هست چند سال پیش هر جا می رفتی رد پایی از این فیلسوف کچل همجنس خواه می دیدی و با هر کس حرف می زدی نقل قولی از او می شنیدی. حالا کاری به مدش نداشته باشیم، کتاب خوبی است برای فرار از درس و امتحان!

کتاب بعدی هم کتاب کوچک و سرگرم کننده ای است به نام ((خاطرات کاناپه ی فروید)). همان طور که از اسم کتاب پیداست داستان زندگی و تحقیقات و اندیشه های فروید از زبان همان کاناپه ی معروفی که تعدادی از معروف ترین کیس های روانکاوی دنیا رویش انجام گرفته اند روایت می شود. کتاب البته پر است از طراحی و کاریکاتورهای بامزه از اتفاقات زندگی فروید. ترکیبی از زندگینامه و خلاصه ای از نظریات فروید به زبان ساده برای ما بی سوادها. این هم کتاب خوبی است برای آغاز مطالعه ای جدی تر درباره ی یکی از بزرگترین (بزرگترین شان؟!) روانکاوان عالم، و البته باز هم کتاب خوبی برای فرار از درس و امتحان. نکند این هم یکی از آن فرافکنی های مشهور فرویدی باشد؟!

! شغل پدر و مادر زی زی گولو

   امروز با یکی از بچه های اقوام نشستم و دو سه قسمتی از مجموعه ی به یاد ماندنی قصه های تا به تا (زی زی گولوی خودمان! ) را دیدم. آن قدر این مجموعه هنوز تازگی دارد که وسط امتحاناتت هم که باشی و سنت هم خیلی دور شده باشد از مخاطب هدفی که در نظر گرفته شده برای مجموعه، باز هم لذت تماشای دوباره و چند باره اش را از دست نمی دهی. این سریال های دوران کودکی علاوه بر زنده کردن بخشی از خاطرات گذشته، چیزهای جالب دیگری هم در خود دارند. امروز یادم آمد بچه که بودم چقدر شغل پدر و مادر زی زی گولو ( یا همان آقای پدر و مادر خانومی! ) را دوست داشتم. آقای پدر نقاش و گرافیست بود و مادر خانمی سازنده ی اسباب بازی! این دو تا یعنی دو شغل ایده آل برای پدر و مادر آدم! پدر خودم کارمند شرکت نفت بود (هست!) و از صبح تا شب سر کار، بین یک مشت آهن و گریس، آقای پدر نقاش و تر و تمیز که در همان خانه ی خودشان اتاق کاری داشت و کار می کرد. پدرم را هنوز از گریسی که انگار تا ابد روی دست هایش شکل گرفته و شکل دست های کار کرده اش می توانم بین هزاران جفت دست دیگر پیدا کنم، اما لابد پدر زی زی گولو دست هایش از الان خودم هم تر و تمیز تر و لطیف ترند! مادر زی زی گولو شغلش از این هم ایده آل تر و اصلا انتزاعی بود! تا بحال چند نفر سازنده ی اسباب بازی از نزدیک دیده اید؟ اصلا کارشان چیست؟ فقط ایده می دهند و طراحی می کنند یا در مرحله ی اجرا هم هستند؟ باید کار جالب و خلاقانه ای باشد، آن هم در مقایسه با ذهن کودکانه و تحت نفوذ هژمونی های مختلف خانواده و مدرسه و جامعه که شغل ها را در مهندسی و دکتری و معلمی و خلبانی خلاصه می کند. به نظرم سازندگان زی زی گولو، حالا آگاهانه یا ناخواسته، با انتخاب این دو شغل برای پدر و مادر زی زی گولو (مقایسه کنید با شغل کارمندی آقای جمالی و خانه داری همسرش که چقدر معمولی هستند) عملا داشتند به ما بچه های آن زمان یاد می دادند موقع نوشتن انشای (( در آینده می خواهید چکاره شوید )) کمی بیشتر دقت کنیم. داشتند بهمان می گفتند داشتن آرزوها و آرمان های بزرگ، هر چقدر هم انتزاعی و دست نیافتنی و دور از ذهن، باید از همین دوران کودکی و از همین چیزهای به ظاهر کوچک آغاز شوند. یادم هست بچه که بودم آن قدر نسبت به شغلی که دوست دارم در آینده داشته باشم تصویر مبهمی داشتم که اصلا نمی دانستم باید بگویم چیست. از دکتر و مهندس شدن حالم بهم می خورد و خلبان شدن به نظرم زیادی کودکانه بود (در همان کودکی هم فکر می کردم فکری زیادی کودکانه ایست!) و معلم شدن هم که فقط فحش خور آدم را بالا می برد! البته توهمات گنگی از نوشتن و نویسنده شدن داشتم اما نه به آن شکل مشخص که مثلا در جواب سئوال در آینده می خواهی چکاره شوی بگویم نویسنده! هنوز هم نمی دانم اصلا چکاره ام و می خواهم چکاره شوم، ولی این را خوب می دانم که اگر روزی بچه دار شدم و بچه ام ازم پرسید بابا شغل تو چیست، با افتخار سرم را بالا بگیرم و متفاوت ترین شغلی را که اصلا نمی تواند انتظار داشته باشد را بهش بگویم. می خواهم بین همه ی دوستانش که پدران شان کارمند فلان اداره و بهمان شرکتند، فرزند من متفاوت ترین شغل پدر را داشته باشد.

! زیباترین دختر جهان

این همه اتفاق دور و برم افتاده و بعد از مدت ها آمده ام درباره ی به ظاهر بی اهمیت ترینشان چند خط سیاه کنم! امروز یکی از دوستان ایمیلی برایم فرستاد با این مضمون که زیباترین دختر دنیا نامش در کتاب گنیس ثبت شد! معمولا همچین عناوینی نتیجه ای خلاف چیزی که انتظارش را می رود دارند. مثلا ممکن است قضیه صرفا یک شوخی با کتاب گینس باشد و عکس فلان مسئول یا فلان شخص (لازم است بگویم؟!) مد نظر است. اما این بار قضیه اصلا شوخی نبود! با وقاحت تمام یک عده نشسته اند و دختر نوجوان خوشگلی را به عنوان زیباترین دختر جهان انتخاب کرده اند! این دیگر به نظرم جایی برای حرف زدن هم ندارد. آخر یکی نیست بگوید مگر زیبایی را هم رده بندی می کنند؟ مگر برای زیبایی هم حد و انتهایی هست؟ خب معلوم است هر کسی معشوق خودش برایش زیباترین دختر جهان است، چه در کتاب گینس ثبت شده باشد، چه اصلا این معشوق کذایی جایی در روستایی دور افتاده در گوشه ای از جهان دل پسرک روستایی آن جا را برده باشد! تمام دختران جهان می توانند بر علیه این انتخاب اقامه ی دعوی کنند. چون همه ی دختران جهان به نظر یک نفر، زیباترین دختر جهانند.

! افشاگری های جدید ویکی لیکس، از من

افشاگری های جدید ویکی لیکس را دیده ای؟

در عراق دنبال تسلیحات شیمیایی نبودند

سراغ دختران سبزه ی چشم و مو مشکی آمده بودند

خسته شده بودند از این همه بلوند حمام آفتاب گرفته،

گرمای ودکاهای روسی جنگ سرد را تمام کرد،

و دیوار را بوسه ی دختر و پسری از بین آجرهایش فرو ریخت،

سر آخر هم

نتیجه این شد که نبودنت

برای شکاندن قلبم نیست

استراتژی نظامیت برای رهبری دنیا، و مدیریت جهان است.

شرلی جکسون و سکینه محمدی آشتیانی

   دیشب بی بی سی فارسی مستندی پخش کرد درباره ی سنگسار. مستندی که البته ساختار سینمایی نداشت و عیب و ایراد های زیادی هم داشت. نمی دانم چرا کلا این مستند های ایرانی که از بی بی سی پخش می شوند این قدر فیلم های بد و  پر ایرادی اند. بگذریم.  فیلم اما دست روی مسئله ی خیلی مهمی گذاشته بود: سنگسار. سنگسار حکمی است اساسا غیر انسانی. اصلا کار به این ندارم که مجرم واقعا حقش است کشته شود یا چه می دانم به نحوی مجازات شود. مشکل بر سر این نوع مجازات است. شخصا اگر بخواهم نوع مرگم را انتخاب کنم احتمالا سنگسار شدن آخرین آن ها خواهد بود. اعدام شدن با طناب دار انسانی تر از سنگسار است! تیرباران شدن هم که اصلا آخر سینمایی است! آدم را یاد این فیلم های انقلابی و چپی می اندازد که قهرمانان شان ایستاده تیرباران می شدند. شخصا مخالف حکم اعدامم، و البته برای این حرفم هم دلایلی دارم که به جایش می توان روی شان بحث کرد. مسئله اینجاست که وقتی این حکم لعنتی اعدام شکل اجرایش اینقدر بدوی و وحشیانه باشد دیگر نمی شود مخالفش نبود! به نظرم در این دوره و زمانه سر سخت ترین آدم های مذهبی هم باید شجاعانه بایستند و با سنگسار مخالفت کنند. فیلم  دیشب بی بی سی  خیلی هایمان را ناراحت کرد، بعد از تمام شدن فیلم با رد و بدل کردن پیامک و تماس با یکی دو تا از دوستان که فیلم را دیده بودند درب و داغانی ناشی از آن را به اشتراک گذاشتیم! اما امروز خبر خوشی بعد از مدت ها تلخی تماشای فیلم دیشب و اعدام شهلا و خیلی اتفاقات تلخ دیگر را کمی کم کرد. مثل اینکه سکینه محمدی آشتیانی آزاد شده. هنوز از صحت خبر مطمئن نیستم، ولی خیلی جاها خبرش را دیدم و امیدوارم درست باشد. امیدوارم این بار خوشی بهمان بیاید و دوباره نگیرند و به شکلی دیگر اعدامش کنند!

   همین مسئله ی سنگسار را می توان بهانه ای برای بررسی بعضی فیلم ها و داستان ها که مستقیم یا غیر مستقیم به آن پرداخته اند دانست. از همین مستند بد بی بی سی تا فیلم به شدت افتضاح ((سنگسار ثریا میم)) گرفته، تا داستان معروف و معرکه ی ((لاتاری)) از شرلی جکسون. سازندگان هر دوی این فیلم ها و نویسنده ی این داستان بخصوص، لابد همه شان تعهد اجتماعی داشته اند و احساس کرده اند که می توانند با رسانه ای که در اختیارشان است حرف شان را بزنند و ((تاثیر بگذارند)). تازه این منهای مسائلی است که ممکن است حول و حوش فیلمی مثل سنگسار ثریا وجود داشته باشد، مثلا اینکه چقدر سازندگان تحت تاثیر رسانه های غربی بوده اند و اصلا چقدر تصویری که از ایران ارائه داده اند واقعی است و چقدر سیاه نمایی. همه ی این ها را فرض می گیریم وجود ندارند. فرض می گیریم سازندگان همه ی این آثار واقعا و از ته دل برای ارضای حس انسان دوستی شان و برای تعهدی که احساس می کرده اند، آثارشان را خلق کرده اند. با این وجود هم وقتی فیلمی درباره ی چنین موضوعی این قدر بد ساخته می شود و اینقدر خالی از نگاه هنرمندانه و انسانی باشد، در نهایت ناخواسته باعث تایید همان احکامی می شود که با آن ها مخالف است. می گویند هیچ چیز بدتر از دفاع بد نیست. کارگردان ثریا با دفاع بدش از زن هایی که بی گناه سنگسار می شوند اصل قضیه را خراب کرده. حالا نگاه کنید به داستان کوتاه شرلی جکسون: لاتاری. جکسون هم گرچه با موضوع سنگسار داستانش را نوشته، اما داستان عملا تبدیل به بیانیه ای کوبنده و البته هنرمندانه و بدون حتی یک ذره شعار، در مذمت خرافه و خوار شماردن زن است. داستان آن قدر نمادین هست که بتوان برای همه ی کاراکترها، روستا، اتفاقات و... ما به ازاهای بیرونی در هر جامعه ای پیدا کرد. جکسون مراسم سنگسار را در داستان کوتاهش چیزی در مایه های مراسم جشن و پایکوبی سالیانه ای در یک روستا، که سال هاست برگزار می شود و بخشی از سنت مردمانش شده نشان می دهد و اصلا تا آخر داستان نمی گذارد بفهمیم قضیه قضیه ی سنگسار است. تا پایان با مراسمی همراه می شویم که همه خود را مثل هر سال برایش آماده می کنند، برنامه ریزی می کنند، قرعه کشی می کنند، و کسی را انتخاب می کنند و سنگسارش می کنند! داستان شرلی جکسون به زور به ده صفحه می رسد، اما از هزاران ساعت فیلم داستانی و مستند که تا بحال درباره ی سنگسار دیده ام تاثیر گذار تر است.

   سنگسار هم می تواند بهانه ی خوبی برای نوشتن و نقد کردن بعضی آثار باشد. اما همه ی این ها نباید باعث شود فراموش کنیم زشتی و خشونت افسار گسیخته و وحشیانه ای که در این حکم نهفته است.

! من هم مردم

امروز صبح سه چهار ساعتی با بچه های هفده هجده ساله بودم. برای امتحان آیین نامه رفته بودم و بین چند تا پسر تازه به سن جوانی رسیده گیر کردم! تجربه ی جالبی بود. از لهجه هایشان که بگذریم، که ترکیبی اند از لهجه ی عربی، آبادانی، و بختیاری و حتی گهگاه ته مایه ی لهجه شوشتری و دزفولی و همه با هم قاطی (تا حالا اینقدر دقیق نشده بودم به لهجه ی این بچه ها)، نمونه های خوبی بودند برای تحلیل این نسل که دارند بعد از ما می آیند و انگار خیلی هم تند دارند می آیند!

   سه ساعت انتظار، ده ها دختر و پسر نوجوان و جوان ایستاده و نشسته روی تعداد مثل همیشه کم صندلی ها. اولش پسرها نشسته بودند و دخترها ایستاده سر پا. یکی از پسرها که هیکل تو پری داشت و معلوم بود احتمالا زیبایی اندامی چیزی هم کار می کند، انگار حکم رهبر و لیدر این پسرک ها را داشت. اول که وارد سالن انتظار شد زیاد ازش خوشم نیامد. لمپن وار راه رفتن و لمپن وار حرف زدن را دوست ندارم. دو سه نفری هم که مثل نوچه پشت سرش وارد شدند باعث شد یاد آدم های حال بهم زن دوران دبیرستان بیفتم که همیشه نیاز داشتند دو سه نفر دیگر پشت شان راه بیفتد تا شخصیت پیدا کنند، تا اصلا خودشان خودشان را قبول کنند. این هم به نظرم اول یکی از آن ها آمد (که بود). پسرها که روی صندلی ها نشسته بودند، دخترهای هم سن و سال شان کنار دیوار ایستاده و تکیه داده بودند. همین رهبر کوچک مدام حواسش به دخترها بود. فکر کردم الان تکه ای چیزی می پراند و مزاحم دخترها می شود. نه تنها هیچ نگفت و مزاحمتی ایجاد نکرد، که از نوچه هایش هم خواست بلند شوند و جایشان را به دخترها بدهند. نوچه ها هم با نک و نال بلند شدند و پسر مودبانه از دخترها خواست بنشینند. بعد که از جلویم رد شدند شنیدم دارد به نوچه هایش می گوید ((زشت است، آن ها خانم اند بهرحال و احترام شان واجب)) حالا به لهجه و زبان خودش، و لابد طوری که نوچه هایش هم بفهمند و قبول کنند.

   کمی بعد افراد سالن انتظار تغییر کردند. لیدر و نوچه هایش هنوز آنجا بودند، سر پا، کنار دیوار راهرو یا گوشه ای از حیاط، پخش و پلا. اما دخترها هم روی صندلی ها نبودند. پسرهای دیگری نشسته بودند و زن ها و دخترهای دیگری سر پا ایستاده. این پسرها هم مثل قبلی ها عمدتا جوان و نوجوان، از این هایی که انگار همین دیروز مجاز شده اند به ثبت نام برای گواهینامه! مدیر آموزشگاه وارد سالن انتظار که شد و شلوغی دخترها را دید و پسرها را نشسته روی صندلی، مودبانه و دوستانه از پسرها خواهش کرد بلند شوند تا خانم ها بنشینند. لابد به نظر او هم زشت است و خانم اند و بهرحال احترام شان واجب. لابد او هم به زبان و لهجه ی خودش دیگر. پسرها باز هم با نک و نال بلند شدند. اما این بار یکی از پسرها، آرام به پشت مدیر آموزشگاه زد و آرام بهش گفت:  (( بلند می شوم، اما یادت باشد من یک مردم و از یک زن با ارزش تر!)) این ها عین چیزهایی بودند که گفت، البته با لهجه و لحن خودش. و لهجه و لحنش هنگام گفتن این حرف آنقدر برایم زشت آمد که ترجیح می دهم همین طور ادبی نقل قولش کنم، تا لااقل شرمم نیاید تایپش کنم. لیدر با گفتن آن جمله و آن حرکت از جایش بلند شد و این یکی با این جمله.

   فقط چند ساعت قبل از همه ی این اتفاقات شهلا جاهد اعدام شد. در دنیای شهلا جاهد هم لابد لمپن های نفرت آوری وجود دارند که عاشق یکی شان شده بود، لابد مرد های گیریم لمپن صفت یا حتی آدم حسابی هم بوده اند که سعی کرده اند کمکش کنند. ماجرای شهلا محصول دور و بر مرد سالارمان است. دور و اطرافی که کافیست کمی دقیق تر نگاهش نگاه کنیم و کمی دقیق تر به جملات کسانی که از کنارمان رد می شوند گوش دهیم. شهلا جاهد مجرم بود یا نبود، با حکم اعدام موافق باشیم یا نباشیم، مجرم اصلی پرونده یکی از همین لمپن هایی است که لابد پشت سر کسی آرام می زنند و آرام در گوشش می گویند: بلند می شوم، اما یادت باشد من مردم و از یک زن با ارزش ترم. نامش هر چه می خواهد باشد، پستش و شغلش و مقامش و شهرتش هم. نه تنها وجود دارند، که به بچه های نوجوان و جوان شان یاد هم می دهند که از زن ها با ارزش ترند، به صرف مرد بودنشان فقط.

...، بد، زشت

شخصیت بد، زشت، مهوع، نفرت انگیز، منزجر کننده ی هفته، ماه، سال، تمام تاریخ کوتاه زندگی مان: ناصر محمد خانی. به خاطر چیزی که در فرهنگ ایران زمین به آن پستی، حقارت، کثافت می گویند. محمد خانی و محمد خانی صفت ها، بوی گندتان تا سال ها تمام کوچه پس کوچه های این سرزمین را پر می کند.

داستان های کوتاه 55 کلمه ای: 03

این یکی داستان را خیلی وقت پیش در اینترنت خواندم و همان موقع گوشه ای یادداشتش کردم. حالا دوباره پیدایش کردم و هنوز فکر می کنم داستانک معرکه ایست. نه می دانم نویسنده اش کیست، نه مترجمش، و نه اصلا داستانک است یا بخشی از داستان بلند یا حتی نوشته ای دیگر! احتمالا همان داستانک باشد، چون تمام می شود و قشنگیش به همین تمام شدنش در نقطه ی درست است. داستانک را بخوانید. در ضمن اگر فهمیدید نویسنده اش کیست و کجا می شود اطلاعاتی یا داستان های دیگری از او پیدا کرد ما را هم بی خبر نگذارید.


   زن ها عقل درست و حسابی ندارند. آخرین نامزدی که داشتم دیوانه سگش بود. سگ فرار کرد. زرنگ تر از من بود. دو تایی دنبالش گشتیم. پس از ساعت ها علافی و این در و آن در گشتن، چشم مان به سگی توی رودخانه خورد که سرش هر از گاه از زیر آب بیرون می آمد و دوباره زیر آب می رفت. جریان آب خیلی شدید بود. همه شب باران باریده بود. سگ توی بد مخمصه ای گیر افتاده بود. دخترک اسم سگ را فریاد کرد و بعد شلپ شلوپ کنان به آب زد تا سگ را بگیرد. ولی یکدفعه از حرکت باز ایستاد و برگشت و با لبخند بزرگی توی صورتش گفت: (( مال من نیست !)) پشت سرش سگ بدبخت را می دیدم که جریان شدید آب او را با خودش می برد. به زنی که مدتی بود باهاش بیرون می رفتم نگاهی انداختم و گفتم: (( من دیگر نیستم )) و ترکش کردم.

داستان های کوتاه 55 کلمه ای: 02

این یکی داستان هم مثل قبلی به مراسم خاص ازدواج خارجی ها (!) مربوط می شود. این تحویل دادن، چیزی است در مایه های همان کمربند بستن دور کمر عروس در فرهنگ خودمان که البته توسط برادر بزرگ تر انجام می شود. آنجا تحویل دادن توسط پدر عروس انجام می شود و داستان حول محور همین است. داستانکی به این کوچکی، خیلی حرف ها در خود دارد. همین است که داستانک ها را برایم جذاب و دوست داشتنی می کند.


مراسم تحویل

نوشته ی: مارک ترنر

 

دختر را از وقتی خیلی کوچک بود می شناخت. زیباترین دختر دنیا بود و او را از ته دل دوست داشت. روزگاری مرد بت او بود. اما حالا در مقابل حریفی او را وا می گذاشت. چشم ها برقی زد، گونه اش را بوسید و دست او را به نرمی در دست او گذاشت و لبخندی زد و او را تحویل داماد داد.


Rites of Passage

Mark Turner

He`d known her since she was very young. She was very young. She was the most beautiful girl in the world, and he loved her deeply. At one time he had been her idol. Now he was losing her to another man.

Eyes glistening, he kissed her cheeks softly, then smiled as he gave her away to the groom.

داستان های کوتاه 55 کلمه ای: 01

از این داستانک ها خوشم می آید. هم خودم می نویسم و هم سعی می کنم هر چی از این ها می بینم بخوانم. کتابی جدیدا گرفته ام به ترجمه ی اسدالله امرایی. ترجمه ی خوبی نیست، برای همین متن اصلی داستان ها را هم می گذارم. لابد خودش هم به همین دلیل متن اصلی داستان ها را گذاشته! سعی می کنم حال و حوصله ام را جمع و جور کنم و هر کدام از داستان ها را که خوشم آمد اینجا بنویسم! این یکی داستان جالبی بود. البته، اگر معنا و مفهوم این نوع مهمانی ها که طرف یک شب قبل از ازدواجش با دوستان پسر و مجردش برگزار می کند را بدانید. رقاصان استریپ تیز بخش جدا نشدنی این مهمانی ها هستند! اهل سریال و فیلم آمریکایی که باشید زیاد به نمونه های متعدد این نوع مهمانی ها بر می خورید


در مهمانی مجردی

نوشته ی: دامون یانگر

 

حاضر نبود بدون آمدن او ازدواج کند. دوباره به ساعت خوش نگاه کرد.

- فکر می کنی بیاید؟ 

 -حتما، روی پیغام گیر او پیغام گذاشته ام

با پا ضرب گرفت: من فقط این دفعه هستم. بهتر است بیاید

- آرام باش، می آید

بعد صدای سوت و کف را بیرون از خانه شنیدند.

رقاص وارد شد و لبخندی زد.

- سلام بچه ها

مهمانی مجردی آغاز شد.

 

At An Apeeling Party

Written by: Damon Younger

He refused to be married without her. He checked his watch again.

“You think she`ll come?”

“Sure, I spoke to her answering machine.”

He paced. “I`m only doing this once. She`d better show. "

“Relax, she`ll make it. "

Then they heard cheers and whistles outside.

The stripper entered, smiling.

" Hi, guys! "

The bachelor party could begin.

! زنده باد دفترچه ی پاپکو

معمولا در طول روز کلی موضوع به ذهنم می رسد که به موقعش بیایم و در این وبلاگ چند خطی درباره شان خط خطی کنم. پای کامپیوتر که می نشینم همه شان یادم می رود! این که می گویند نویسنده های خوب همیشه باید دفتری دفترچه ای چیزی همراه شان باشد و هر وقت ایده ای نکته ای به ذهن شان رسید یادداشتش کند برای همین چیزهاست! حالا این وبلاگ مدت هاست آپدیت نشده، و کلی ایده ی خوب برای نوشتن، چه در وبلاگ چه به عنوان طرح داستان و فیلمنامه پس ذهنم انبار شده اند! شاید همین بتواند موضوعی برای نوشتن باشد: پاپکو دفتر یادداشت های خوبی می زند. یک مدلش هست که تازگی ها کشفش کرده ام، که بر خلاف مدل قبلیش که خیلی هم کاربردی بود و از بالا باز میشد، از بغل باز می شود، مثل دفتر ها و کتاب های معمولی. اندازه اش هم مناسب است. کمی کوچکتر از کاغذ A5 و حسابی شیک و قشنگ برای اینکه آدم همیشه همراهش داشته باشد. گذاشتن یک دفترچه در کیفی که همیشه همراه مان است کار سختی نیست. نویسنده ی خوب همیشه باید از این دفترچه ها همراه داشته باشد. یادداشت برداشتن روی تکه کاغذ خیلی خوب نیست. معمولا کاغذ ها گم و گور می شوند و در نهایت می بینی کیفت و اتاقت پر شده از کاغذ پاره! سالنامه هم به نظرم چیز بدرد بخوری نیست. سالنامه ها آنقدر این طرف و آنطرف صفحه هایشان شعر حافظ و جمله ی قصار و تقویم و مناسبت های خاص و این جور چیزها نوشته شده که معمولا آن فضای کاملا سفید دفترچه ها که به آدم آزادی فکر کردن می دهد را ندارند. البته سالنامه های خوبی هم دیده ام که اصلا انگار ناشرشان عمدا کاملا سفید چاپ شان کرده تا نویسنده ی بخت برگشته بتواند راحت از تمام سفیدی کاغذش استفاده کند. سالنامه های کوچک و بزرگ نشر و نظر نمونه ی خوبش هستند. اما به طور کلی نه سالنامه را توصیه می کنم و نه تکه کاغذ را. تا دفترچه های دوست داشتنی پاپکو هستند، سالنامه به چه کارمان می آید! من یکی که خود نوشتن و نوشته هایم برایم مهم تر از تاریخ روز و ماه و سال است!

حال مان خوب است: 08

به زور که نمی شود آدم حالش خوب باشد! چه کنم! چیزی پیدا نمی کنم برای خوب شدن حالم. هر چه می گردم کمتر پیدا می کنم. سیگارهایی که چند وقت پیش معرفی کرده بودم یادتان هست؟ حتی آن ها هم دیگر به محشری روزهای اولی که کشف شان کرده بودم نیستند. ترک شان کردم. سیگار را کلا می گذارم کنار، مدتی ورزش و زندگی سالم و صبح بیدار شدن و درس خواندن و به کارهای شخصی بیشتر رسیدگی کردن  و تا جای ممکن دور بودن از کتاب شعر و فیلم هایی که آدم را یاد چیزهایی (!) بیاندازند، شاید بتواند کمکی کند و حالمان خوب شود. فعلا حالم آن قدری خوب نیست که بتوانم ((چیز)) برای خوب شدن حالتان پیشنهاد کنم! فعلا همین ترک سیگار را داشته باشید، تا بعد!


!!! بازگشت پرستوها

دلمان برای علی پروین تنگ شده بود! نماد نسلی از آدم ها و نوعی تفکر که سال هاست در فرهنگ این مملکت ریشه دارند و انگار حالا حالا ها هم نمی خواهند دست از سرمان بردارند! با اینکه پرسپولیسی دو آتشه ام، و اصلا نام خانوادگی ام پروین است، اما علی پروین را دوست ندارم! با اینکه بعضی بازی های قدیمیش را دیده ام و به نظرم بازیکن خیلی خوبی آمد، اما از نوع نگاه و تفکر این قشر لمپن مسلک حالم بهم می خورد. لمپنیسم دوباره دارد بر می گردد. منظورم صرفا علی پروین نیست. پروین بخشی از تاریخ فوتبال این مملکت است که خیلی هم دوست داشتنی است و خیلی ها هم دوستش دارند. منظورم لمپنیسمی  است که واژگانش را غیرت و ناموس و تعصب و مردانگی و چاقو تشکیل می دهند. لمپنیسمی که می تواند خودش را با شرایط تطبیق دهد، می تواند موی پشت بلند را به مدل موهای امروزی تبدیل کند، می تواند شلوار امروزی بپوشد، حتی امروزی حرف بزند، اما باز هم به حیاتش ادامه دهد. این لمپنیسم لعنتی انگار بخشی از هویت ملی مان شده.

حرف های جدید علی پروین را خوانده اید؟ جملاتش را عینا از وب نوشت امیر قادری در سایت کافه سینما کپی کرده ام. درست و غلط بودن جمله ها با خودش!

«این بازیکنا استیل! شلاق میخوان! باید فلکشون کرد! درستشون میکنم خودم! آخه یعنی چی؟!! این چه وضعشه؟! بعد باخت جا این که بازیکنا گریه کنن و شب نخوابن، هنوز نرسیده تو اتوبوس تو گوششون هدفون فرو میکنن آهنگا مثلا رمانتیک گوش میدن!! درستشون میکنم! همین افشینه خودمون! استیل 5 تا خورده بعد افشین اومده جلو دوربین میگه به تیم حریف تبریک میگم! ای بابا! یعنی چی تبریک میگی؟!! که مثلا خیلی با ادبی؟! باختی برو تو خونت در رو ببند شب تا صبح نخواب و بیرون نیا! غیرتت کجاست بچه؟!! همشونو درست میکنم!!»

! جوابیه

اول این کامنتی که با نام ((من که دوستت دارم)) در بخش کامنت های پست قبلیم گذاشته شده را بخوانید، بعد بیایید سراغ ادامه ی این مطلب!

کامنت را یکی از دوستان قدیمی و خوبم نوشته که همان موقع خواندنش هم متوجه شدم کیست و اس ام اس هم بهش دادم! این شبه جوابیه را هم همان طور که به خودش قول داده بودم دارم می نویسم. و گر نه ما نه اهل جوابیه هستیم و نه نقد ناپذیر! مضمون اصلی نوشته ی دوست مان در کامنتش ذوق زدگی بوده و اینکه نویسنده و منتقد نباید از چیزی ذوق زده شوند در غیر اینصورت لابد نمی توانند منصفانه و نقادانه به قضیه نگاه کنند و جنبه های مختلفش را بررسی کنند. آن وقت می شوند مثل من که صفحه ی وبلاگم پر است از ذوق زدگی از برخورد با فیلم ها و آهنگ ها و کتاب های تازه! فکر نمی کنم کسی پیدا شود که با این حرف مخالفتی داشته باشد. ذوق زدگی خوب نیست، آدم را از عقل و منطق و انصاف دور می کند و نوشته هایمان را مجموعه نوشته هایی شورانگیز و پر از احساس می کند که جای خالی نگاه نقادانه در آن ها دیده می شود. فقط اینجا یک مسئله می ماند: اینکه نگارنده هرگز ادعا نکردم که اینجا در این وبلاگ می خواهم فیلمی یا چیزی را نقد کنم، شاید چیزهایی در مایه های نقد فیلم یا حتی یادداشت فیلم نوشته ام، اما اتفاقا این وبلاگ را برای این راه انداختم که در آن ذوق زدگی هایم را از دیگران پنهان نکنم و هر چه می بینم و می شنوم و می خوانم، صاف و مستقیم بنشینم حس و حالم در برخورد با اثر را توضیح دهم و ذوق و شوقم را بریزم لابلای جملاتم. نگاهی به نوشته های قبلیم بیاندازید. علی کریمی واقعا نمادی است از اعتراض و جلوی سیستم ایستادن؟! یا احساس گرسنگی کردن هنگام تماشای سریال فرندز ربطی به تئوری های نقد فیلم یا نگاه نقادانه دارد؟! باور کنید اینجا قرار نیست چیزی را نقد کنم. نقد فیلمی اگر بنویسم مطمئنا آن را در وبلاگ هدر نمی دهم و اول از همه به روزنامه ای مجله ای چیزی می دهم چاپش کند و تازه بعد از مدتی آن هم با ذکر منبع اصلی چاپ نوشته آن را اینجا می گذارم! اینجا وبلاگی است شخصی، که همان طور که بالای وبلاگ نوشته ام یادداشت هایم هستند درباره ی فیلم ها و کتاب ها و آهنگ ها و خیلی چیزهای دیگر، ((همان طور که خودم دوست دارم!)).

رادیکالیسم همیشه دوست داشتنی است و همیشه هم خطرناک. دوست مان در کامنتش درست می گوید. کافیست نگاهی بکنید به نوشته های مثلا منتقدان فرانسوی دهه ی پنجاه میلادی درباره ی کارگردانان به قول خودشان مولف آمریکا. فیلم های بسیاری شان را که الان نگاه می کنیم می بینیم واقعا آن چیزی نیستند که فرانسوی ها می گفتند. ((سینما یعنی نیکلاس ری)) جمله ایست که فقط از دهان گدار آن هم هنگامی که قلم در دست دارد و در کایه دو سینما می نویسد جاری می شود. الان که به سینمای نیکلاس ری نگاه می کنیم با اینکه خیلی از فیلم هایش مثل جانی گیتار را دوست داریم، اما بسیاری فیلم هایش را هم آشغال هایی مربوط به همان زمان می دانیم که حتی ارزش دوباره دیدن هم ندارند! یادداشتی می خواندم از یکی از نویسنده های سینمایی قبل از انقلاب درباره ی هیچکاک. نویسنده گفته بود: هیچکاک برای سینما آفریده نشده، سینما برای هیچکاک خلق شده! آن وقت فرض کنید نویسنده ای با چنین نگاهی چطور می تواند حتی بدترین کارهای هیچکاک را نقد کند! در تمام این جملات به جز ذوق زدگی و رادیکالیسم (آن هم نه از نوع درست و حسابی و اصولیش، آن طور که مثلا پالین کیل می نویسد) عامیانه چه چیزی دیده می شود؟! حالا این ها چه ربطی به وبلاگ من دارند؟ خودم هم نمی دانم! ذوق زده نوشتن برایم جالب است و لابد برای یک عده خواننده که وبلاگ را می خوانند هم جالب است. نگاه نقادانه ذوق زدگی ندارد، مسئله این است که قرار نیست اینجا هم نگاه چندان نقادانه ای داشته باشم، که وبلاگم را اصلا برای همین ذوق زدگی ها تاسیس کرده ام. اینجا یک سری نوشته های ذوق زده بخوانید و بعد فراموش شان کنید!

اما در مورد تغزل. ما که نفهمیدیم کجای حرف مان معنی این را می داد که حافظ هم مثل کیوسک است! منظورم مشخصا تغزل بود و اینکه اگر حافظ به شیوه ی خودش ( به بهترین شکل!) تغزل می کند کیوسک هم دارد به این شیوه تغزل می کند. آرش سبحانی برای بیان عشقش به جای جام می از وال فیس بوک استفاده می کند! این کجایش بد است و کجایش ذوق زدگی نمی دانم. اما درباره ی راجر واترز، من هنوز همانطور که شما ده پانزده سال پیش راجر واترز را دوست داشتید و گوش می دادید و برایتان نمادی از آرمان گرایی بود، واترز را رسما می پرستم! اجازه بدهید ما هم این دوره ها را طی کنیم، قول می دهیم ده پانزده سال دیگر که هم سن الان شما شدیم و آرام و منطقی و جا افتاده، به ده پانزده سال کوچک تر از خودمان ها(!) همین حرف ها را بزنیم. این آرمان گرایی ها و ذوق زدگی ها خصوصیت سن و سال مان است. این یکی را ازمان نگیرید!

!آی عشق، قربون پیکسلات

این آهنگ جدید کیوسک، عشق و مرگ در دنیای مجازی هم بدجوری این روزها سرگرم مان کرده. هر چی لینک می کردی لایک می کردم... شیر می کردم... قربون پیکسلات... این ها همه از جملات معرکه ی این ترانه ی معرکه اند که احتمالا تا سال ها تکه کلام هایمان باقی می مانند. مگر اینکه تکنولوژی دیگری، فیس بوک دیگری، چیز دیگری اختراع شود و جای فیس بوک و یوتیوب و کلا اینترنت الان را بگیرد و آرش سبحانی دیگری هم پیدا شود و با کیوسکش حرف بزند و شعر بخواند و درب و داغان مان کند. تازه، همه چیز هم که عوض شود باز این عشق لعنتی که هنوز سر جایش هست! حافظ یک جور تغزل می کند و کیوسک یک جور، تغزل تغزل است!

خدایا، کیوسک را به تو می سپارم!

حال مان خوب است: 07

همیشه که نباید فیلم و موزیک و کتاب و این جور چیزها حال آدم را خوب کند! برای آدم های بدبختی مثل ما که تازه دغدغه ی فرهنگ هم دارند تغییرات مثبت فرهنگی هم می تواند حال آدم را خوب کند. اینکه ببینی بعد از مدت ها که کمدی های سخیف و مبتذل صدر فروش جدول اکران را گرفته بودند و پایین نمی آمدند، با چند فیلم خوب مثل سن پطرزبورگ که کمدی هم هست و مبتذل و نازل نیست و دهان گشاد جواد رضویان را ندارد و ده نمکی ندارد و لااقل فیلمنامه ی قابل دفاعی دارد و ستاره به آن معنا ندارد، و فیلمی نه چندان خوب اما بهرحال جدی که دغدغه ی فرهنگ دارد مثل ملک سلیمان که قرار است فتح بابی باشد برای تولیدات پر خرج و هالیوودی و جدی در سینمای این مملکت، و فروش چند میلیاردی آن ها، حال آدمی مثل من می تواند خوب بشود! نگاهی به جدول اکران این روزها بیاندازید. حتی فیلم دوست داشتنی ام در جشنواره ی پارسال، لطفا مزاحم نشوید هم دارد نسبت به گونه ی خودش و ساختار اپیزودیکش و طنز تلخش خوب می فروشد. دم این تماشاچیان گرم که می توانند حال مان را خوب کنند!

حال مان خوب است: 06

شب نشینی هم برای خودش عالمی دارد. اگر بلد باشی چطور چند تا آدم مثل خودت را پیدا کنی و همه تان ارزش شب را بدانید و دور هم جمع شوید و تا صبح با هم باشید، یکی از بهترین ((چیز)) هایی که ممکن است حالتان را خوب کند را یافته اید. شب نشینی البته قوانین و قواعدی هم دارد. اینکه یکی از جمع همان اوایل شب بلند شود و برود بخوابد باعث می شود حسابی شب تان را خراب کند. موسیقی هم بخش مهم شب نشینی است. البته که بخش مهم دیگر ساعات زندگی مان هم هست! موسیقی هایی را هم که قرار است پخش کنید قاعدتا باید حس و حال شب را با خود داشته باشند. هیچ آدم عاقلی سه نصف شب کنار دوستانش ترش متال گوش نمی دهد! آهنگ های خاطره انگیز، حتی اگر الان با سواد کنونی تان به نظرتان آهنگ های چیپی می آیند، انتخاب های خوبی هستند برای یک شب به یاد ماندنی، و البته برای ساختن یک ((چیز)) خوب که حال تان را خوب کند. شب نشینی را از دست ندهید، مخصوصا الان که نه آن قدر هوا سرد است که آدم مجبور باشد برود بچسبد به بخاری و نه آن قدر گرم که صدای کولر آرامش شب را خراب کند.