مدتی است متوجه چیز عجیبی شده ام، که در ظاهر بدجور شبیه تئوری های توطئه و افکار دایی جان ناپلئونی است! از وقتی سریال فرندز را شبی چهار قسمت (طبق برنامه ی دقیق زندگیم!) می بینم، چاق تر شده ام! هر قسمت سریال بیست دقیقه است، و شاید بیش از هشتاد درصد این زمان را حداقل یکی از کاراکترها در حال نوشیدن یا خوردن چیزی است! لوکیشن اصلی سریال همان کافی شاپی است که این چند تا دوست دور هم جمع می شوند، و خب طبیعی است که آدم وقتی در کافی شاپ می نشیند، قهوه ای چایی چیزی می نوشد و خستگی در می کند. اما قضیه فرندز کمی جدی تر و مهم تر از این حرف هاست. کاراکترهای فرندز چه در کافی شاپ باشند، چه در خانه ی خودشان، چه حتی در محل کارشان، مدام در حال خوردن یا نوشیدن هستند. فرندز برایم شده نمونه ی کامل مصرف گرایی آمریکایی. اینکه این آدم ها را آن قدر در حال خوردن می بینی، که بعد از مدتی شرطی می شوی که موقع تماشای سریال گرسنه ات شود یا لااقل هوس آبمیوه ای چیزی به سرت بزند! البته خب با کمی دقت بیشتر می بینیم تمام چیزهایی که این آدم های بامزه و دوست داشتنی سریالی که ده سال پشت سر هم یکی از پر بیننده ترین برنامه های تلویزیونی دنیا بود، می خورند یا می نوشند، بهرحال تبلیغی است برای کالای مورد نظر و اینجا باز هم همان سیستم سرمایه داری مصرف گرایی آنقدر دقیق کارش را انجام می دهد و آن قدر تصویر به خوردمان می دهد که نمی گذارد یک لحظه حتی فکر کنیم به اینکه این آدم های مدام در حال خوردن و لم داده بر روی مبل های آن کافی شاپ معرکه، چطور اینقدر خوش اندام و خوشگل و اصلا جوان باقی مانده اند!

کاری ندارد، می شود برنامه ی شام خوردنم را با تماشای فرندز هماهنگ کنم و شامم را در حال فرندز دیدن صرف کنم. آن وقت فقط باید قید شام خوردن در کنار خانواده را بزنم! این بار دیگر هر چه می شود باید بگوییم: کار کار آمریکایی هاست!