اول این کامنتی که با نام ((من که دوستت دارم)) در بخش کامنت های پست قبلیم گذاشته شده را بخوانید، بعد بیایید سراغ ادامه ی این مطلب!

کامنت را یکی از دوستان قدیمی و خوبم نوشته که همان موقع خواندنش هم متوجه شدم کیست و اس ام اس هم بهش دادم! این شبه جوابیه را هم همان طور که به خودش قول داده بودم دارم می نویسم. و گر نه ما نه اهل جوابیه هستیم و نه نقد ناپذیر! مضمون اصلی نوشته ی دوست مان در کامنتش ذوق زدگی بوده و اینکه نویسنده و منتقد نباید از چیزی ذوق زده شوند در غیر اینصورت لابد نمی توانند منصفانه و نقادانه به قضیه نگاه کنند و جنبه های مختلفش را بررسی کنند. آن وقت می شوند مثل من که صفحه ی وبلاگم پر است از ذوق زدگی از برخورد با فیلم ها و آهنگ ها و کتاب های تازه! فکر نمی کنم کسی پیدا شود که با این حرف مخالفتی داشته باشد. ذوق زدگی خوب نیست، آدم را از عقل و منطق و انصاف دور می کند و نوشته هایمان را مجموعه نوشته هایی شورانگیز و پر از احساس می کند که جای خالی نگاه نقادانه در آن ها دیده می شود. فقط اینجا یک مسئله می ماند: اینکه نگارنده هرگز ادعا نکردم که اینجا در این وبلاگ می خواهم فیلمی یا چیزی را نقد کنم، شاید چیزهایی در مایه های نقد فیلم یا حتی یادداشت فیلم نوشته ام، اما اتفاقا این وبلاگ را برای این راه انداختم که در آن ذوق زدگی هایم را از دیگران پنهان نکنم و هر چه می بینم و می شنوم و می خوانم، صاف و مستقیم بنشینم حس و حالم در برخورد با اثر را توضیح دهم و ذوق و شوقم را بریزم لابلای جملاتم. نگاهی به نوشته های قبلیم بیاندازید. علی کریمی واقعا نمادی است از اعتراض و جلوی سیستم ایستادن؟! یا احساس گرسنگی کردن هنگام تماشای سریال فرندز ربطی به تئوری های نقد فیلم یا نگاه نقادانه دارد؟! باور کنید اینجا قرار نیست چیزی را نقد کنم. نقد فیلمی اگر بنویسم مطمئنا آن را در وبلاگ هدر نمی دهم و اول از همه به روزنامه ای مجله ای چیزی می دهم چاپش کند و تازه بعد از مدتی آن هم با ذکر منبع اصلی چاپ نوشته آن را اینجا می گذارم! اینجا وبلاگی است شخصی، که همان طور که بالای وبلاگ نوشته ام یادداشت هایم هستند درباره ی فیلم ها و کتاب ها و آهنگ ها و خیلی چیزهای دیگر، ((همان طور که خودم دوست دارم!)).

رادیکالیسم همیشه دوست داشتنی است و همیشه هم خطرناک. دوست مان در کامنتش درست می گوید. کافیست نگاهی بکنید به نوشته های مثلا منتقدان فرانسوی دهه ی پنجاه میلادی درباره ی کارگردانان به قول خودشان مولف آمریکا. فیلم های بسیاری شان را که الان نگاه می کنیم می بینیم واقعا آن چیزی نیستند که فرانسوی ها می گفتند. ((سینما یعنی نیکلاس ری)) جمله ایست که فقط از دهان گدار آن هم هنگامی که قلم در دست دارد و در کایه دو سینما می نویسد جاری می شود. الان که به سینمای نیکلاس ری نگاه می کنیم با اینکه خیلی از فیلم هایش مثل جانی گیتار را دوست داریم، اما بسیاری فیلم هایش را هم آشغال هایی مربوط به همان زمان می دانیم که حتی ارزش دوباره دیدن هم ندارند! یادداشتی می خواندم از یکی از نویسنده های سینمایی قبل از انقلاب درباره ی هیچکاک. نویسنده گفته بود: هیچکاک برای سینما آفریده نشده، سینما برای هیچکاک خلق شده! آن وقت فرض کنید نویسنده ای با چنین نگاهی چطور می تواند حتی بدترین کارهای هیچکاک را نقد کند! در تمام این جملات به جز ذوق زدگی و رادیکالیسم (آن هم نه از نوع درست و حسابی و اصولیش، آن طور که مثلا پالین کیل می نویسد) عامیانه چه چیزی دیده می شود؟! حالا این ها چه ربطی به وبلاگ من دارند؟ خودم هم نمی دانم! ذوق زده نوشتن برایم جالب است و لابد برای یک عده خواننده که وبلاگ را می خوانند هم جالب است. نگاه نقادانه ذوق زدگی ندارد، مسئله این است که قرار نیست اینجا هم نگاه چندان نقادانه ای داشته باشم، که وبلاگم را اصلا برای همین ذوق زدگی ها تاسیس کرده ام. اینجا یک سری نوشته های ذوق زده بخوانید و بعد فراموش شان کنید!

اما در مورد تغزل. ما که نفهمیدیم کجای حرف مان معنی این را می داد که حافظ هم مثل کیوسک است! منظورم مشخصا تغزل بود و اینکه اگر حافظ به شیوه ی خودش ( به بهترین شکل!) تغزل می کند کیوسک هم دارد به این شیوه تغزل می کند. آرش سبحانی برای بیان عشقش به جای جام می از وال فیس بوک استفاده می کند! این کجایش بد است و کجایش ذوق زدگی نمی دانم. اما درباره ی راجر واترز، من هنوز همانطور که شما ده پانزده سال پیش راجر واترز را دوست داشتید و گوش می دادید و برایتان نمادی از آرمان گرایی بود، واترز را رسما می پرستم! اجازه بدهید ما هم این دوره ها را طی کنیم، قول می دهیم ده پانزده سال دیگر که هم سن الان شما شدیم و آرام و منطقی و جا افتاده، به ده پانزده سال کوچک تر از خودمان ها(!) همین حرف ها را بزنیم. این آرمان گرایی ها و ذوق زدگی ها خصوصیت سن و سال مان است. این یکی را ازمان نگیرید!