این یکی داستان را خیلی وقت پیش در اینترنت خواندم و همان موقع گوشه ای یادداشتش کردم. حالا دوباره پیدایش کردم و هنوز فکر می کنم داستانک معرکه ایست. نه می دانم نویسنده اش کیست، نه مترجمش، و نه اصلا داستانک است یا بخشی از داستان بلند یا حتی نوشته ای دیگر! احتمالا همان داستانک باشد، چون تمام می شود و قشنگیش به همین تمام شدنش در نقطه ی درست است. داستانک را بخوانید. در ضمن اگر فهمیدید نویسنده اش کیست و کجا می شود اطلاعاتی یا داستان های دیگری از او پیدا کرد ما را هم بی خبر نگذارید.


   زن ها عقل درست و حسابی ندارند. آخرین نامزدی که داشتم دیوانه سگش بود. سگ فرار کرد. زرنگ تر از من بود. دو تایی دنبالش گشتیم. پس از ساعت ها علافی و این در و آن در گشتن، چشم مان به سگی توی رودخانه خورد که سرش هر از گاه از زیر آب بیرون می آمد و دوباره زیر آب می رفت. جریان آب خیلی شدید بود. همه شب باران باریده بود. سگ توی بد مخمصه ای گیر افتاده بود. دخترک اسم سگ را فریاد کرد و بعد شلپ شلوپ کنان به آب زد تا سگ را بگیرد. ولی یکدفعه از حرکت باز ایستاد و برگشت و با لبخند بزرگی توی صورتش گفت: (( مال من نیست !)) پشت سرش سگ بدبخت را می دیدم که جریان شدید آب او را با خودش می برد. به زنی که مدتی بود باهاش بیرون می رفتم نگاهی انداختم و گفتم: (( من دیگر نیستم )) و ترکش کردم.