! من هم مردم
امروز صبح سه چهار ساعتی با بچه های هفده هجده ساله بودم. برای امتحان آیین نامه رفته بودم و بین چند تا پسر تازه به سن جوانی رسیده گیر کردم! تجربه ی جالبی بود. از لهجه هایشان که بگذریم، که ترکیبی اند از لهجه ی عربی، آبادانی، و بختیاری و حتی گهگاه ته مایه ی لهجه شوشتری و دزفولی و همه با هم قاطی (تا حالا اینقدر دقیق نشده بودم به لهجه ی این بچه ها)، نمونه های خوبی بودند برای تحلیل این نسل که دارند بعد از ما می آیند و انگار خیلی هم تند دارند می آیند!
سه ساعت انتظار، ده ها دختر و پسر نوجوان و جوان ایستاده و نشسته روی تعداد مثل همیشه کم صندلی ها. اولش پسرها نشسته بودند و دخترها ایستاده سر پا. یکی از پسرها که هیکل تو پری داشت و معلوم بود احتمالا زیبایی اندامی چیزی هم کار می کند، انگار حکم رهبر و لیدر این پسرک ها را داشت. اول که وارد سالن انتظار شد زیاد ازش خوشم نیامد. لمپن وار راه رفتن و لمپن وار حرف زدن را دوست ندارم. دو سه نفری هم که مثل نوچه پشت سرش وارد شدند باعث شد یاد آدم های حال بهم زن دوران دبیرستان بیفتم که همیشه نیاز داشتند دو سه نفر دیگر پشت شان راه بیفتد تا شخصیت پیدا کنند، تا اصلا خودشان خودشان را قبول کنند. این هم به نظرم اول یکی از آن ها آمد (که بود). پسرها که روی صندلی ها نشسته بودند، دخترهای هم سن و سال شان کنار دیوار ایستاده و تکیه داده بودند. همین رهبر کوچک مدام حواسش به دخترها بود. فکر کردم الان تکه ای چیزی می پراند و مزاحم دخترها می شود. نه تنها هیچ نگفت و مزاحمتی ایجاد نکرد، که از نوچه هایش هم خواست بلند شوند و جایشان را به دخترها بدهند. نوچه ها هم با نک و نال بلند شدند و پسر مودبانه از دخترها خواست بنشینند. بعد که از جلویم رد شدند شنیدم دارد به نوچه هایش می گوید ((زشت است، آن ها خانم اند بهرحال و احترام شان واجب)) حالا به لهجه و زبان خودش، و لابد طوری که نوچه هایش هم بفهمند و قبول کنند.
کمی بعد افراد سالن انتظار تغییر کردند. لیدر و نوچه هایش هنوز آنجا بودند، سر پا، کنار دیوار راهرو یا گوشه ای از حیاط، پخش و پلا. اما دخترها هم روی صندلی ها نبودند. پسرهای دیگری نشسته بودند و زن ها و دخترهای دیگری سر پا ایستاده. این پسرها هم مثل قبلی ها عمدتا جوان و نوجوان، از این هایی که انگار همین دیروز مجاز شده اند به ثبت نام برای گواهینامه! مدیر آموزشگاه وارد سالن انتظار که شد و شلوغی دخترها را دید و پسرها را نشسته روی صندلی، مودبانه و دوستانه از پسرها خواهش کرد بلند شوند تا خانم ها بنشینند. لابد به نظر او هم زشت است و خانم اند و بهرحال احترام شان واجب. لابد او هم به زبان و لهجه ی خودش دیگر. پسرها باز هم با نک و نال بلند شدند. اما این بار یکی از پسرها، آرام به پشت مدیر آموزشگاه زد و آرام بهش گفت: (( بلند می شوم، اما یادت باشد من یک مردم و از یک زن با ارزش تر!)) این ها عین چیزهایی بودند که گفت، البته با لهجه و لحن خودش. و لهجه و لحنش هنگام گفتن این حرف آنقدر برایم زشت آمد که ترجیح می دهم همین طور ادبی نقل قولش کنم، تا لااقل شرمم نیاید تایپش کنم. لیدر با گفتن آن جمله و آن حرکت از جایش بلند شد و این یکی با این جمله.
فقط چند ساعت قبل از همه ی این اتفاقات شهلا جاهد اعدام شد. در دنیای شهلا جاهد هم لابد لمپن های نفرت آوری وجود دارند که عاشق یکی شان شده بود، لابد مرد های گیریم لمپن صفت یا حتی آدم حسابی هم بوده اند که سعی کرده اند کمکش کنند. ماجرای شهلا محصول دور و بر مرد سالارمان است. دور و اطرافی که کافیست کمی دقیق تر نگاهش نگاه کنیم و کمی دقیق تر به جملات کسانی که از کنارمان رد می شوند گوش دهیم. شهلا جاهد مجرم بود یا نبود، با حکم اعدام موافق باشیم یا نباشیم، مجرم اصلی پرونده یکی از همین لمپن هایی است که لابد پشت سر کسی آرام می زنند و آرام در گوشش می گویند: بلند می شوم، اما یادت باشد من مردم و از یک زن با ارزش ترم. نامش هر چه می خواهد باشد، پستش و شغلش و مقامش و شهرتش هم. نه تنها وجود دارند، که به بچه های نوجوان و جوان شان یاد هم می دهند که از زن ها با ارزش ترند، به صرف مرد بودنشان فقط.
همیشه با تلفظ نام خانوادگیم مشکل داشتم.