حال مان خوب است: 05

این همه پیشنهاد فیلم و کتاب و موسیقی این طرف و آن طرف می خوانیم، یک بار نشده یکی پیشنهاد سیگار بدهد! این سیگارهای kent nanotech کشف جدیدم در زندگی است! از آن لذت های دوست داشتنی و البته کوچک که لابد هر کس در زندگیش دارد ولی وقتی پای ((چیز)) پیشنهاد دادن در میان باشد همه کتاب و فیلم و موسیقی پیشنهاد می دهند و هیچ کس فکر نمی کند همین ((چیز)) مضر برای قلب و ریه چقدر می تواند حال مان را خوب کند! ((چیز)) امروزم همین سیگارهای kent nanotech هستند. قیمت شان کمی گران است نسبت به باقی سیگارهای موجود در بازار. هر چند اختلاف قیمت شان از سه هزار تومان تا چهار هزار تومان است!!! عکسش را ببینید، نکشیده عاشقش می شوید! رنگ قرمزش هم هست که کمی از مشکیش سنگین تر است و از خاکستری کم رنگش سبک تر (قرمزش چیزیست بین همین دو رنگی که در این عکس می بینید.) خداییش عکس را ببینید. این لعنتی می تواند ((چیز)) بدی باشد؟! قلب و ریه را که بی خیال شوید، و البته افراط هم نکنید، ((چیز)) خوبی است برای خوب شدن حال! سیگار kent nanotech می کشیم، و همچنان حال مان خوب است. تو می خواهی باور کن، می خواهی نه!!!

حال مان خوب است: 04

چند روزی آپدیت کردن این وبلاگ عقب افتاد. دلیلش خوب نبودن حالم نبود، چرا که ((حالمان خوب است)) و چیزی نمی تواند این ((حال خوب)) را ازمان بگیرد! دلیلش مشغله های بیخودی بودند که نمی گذارند آدم کمی به این فکر کند که حالش چقدر خوب است!

امروز نیازی نیست دنبال چیزی باشم که حالم را خوب کند. امروز تولدم است (بیست و هشتم مهرماه) و همین که یک تاریخی، یک روزی معین است برای آمدنم به این دنیا خودش به اندازه ی کافی حالم را خوب می کند! همین که می دانم بالاخره همچین روزی بوده در بیست و چند سال پیش، که متولد شدم و لابد آن موقع اصلا حالم خوب نبوده چون خب آدم وقتی به دنیا می آید با گریه شروع می کند و آدمی که حالش خوب باشد که گریه نمی کند!

بهرحال، تولدم است و حالم همچنان خوب است. ((چیز)) امروزمان، سالروز تولدم است و البته پیغام ها و پیامک هایی از دوستانی که هیچ وقت فکرش را نمی کردم تاریخ تولدم را به یاد داشته باشند و اینطوری حالم را بهتر کنند. جشن های کوچکی به شیوه ی خودمان، به صرف قهوه و سیگار و دو سه برش پیتزا (لابد به جای کیک آدم های سالم!) هم که بگذاری تنگش، می شود یک روز خوب، با یک حال خوب، با یک عالمه ((چیز)) خوب برای زندگی کردن درش پیدا کرد.

بیست و پنج ساله شدم، حالم خوب است!

حال مان خوب است: 03

((چیز)) دوست داشتنی این روزهای اهواز، هوای معرکه ایست که دو سه روزیست با پایین آمدن ناگهانی دما، پوست و روح همه ی ما اهوازی ها را حسابی نوازش می دهد! اینجا معمولا هوا هیچ وقت زیاد خوب نیست. یا خیلی گرم است، یا شرجی، یا خیلی سرد. یا باران شدید می بارد، یا گرد و خاک است، یا توفان و سیل و ... . ولی این چند روز هوا آن قدر خوب بود که به نظرم بهترین ((چیز)) خوب این روزهایمان، برای خوب شدن حالمان باید همین هوا باشد. البته کافیست چند تا آهنگ خوب و امید بخش ( نه از این آهنگ های ناامید کننده که بیشتر به درد هواهای بارانی می خورند ) کپی کنید در موزیک پلیرتان و موزیک پلیر را خوب جاسازی کنید و ترجیحا کیف رودوشی و چیز اضافه ای همراه نبرید. دست تان را در جیب هایتان کنید، و آرام آرام در طول خیابان هایی که می دانید حال تان را خوب می کنند راه بروید. هوا، موسیقی، سبک پیاده روی کردن، چیزهایی اند که وقتی درست کنار هم قرار بگیرند حسابی حالمان را (حالتان را!) خوب می کنند. بجنبید. به هوای اهواز نمی شود زیاد مطمئن بود.

حال مان خوب است: 02

   امروز صبح زود رفتم آبادان. آبادان که رسیدم تاکسی گرفتم و نشستم عقب. دختر نوجوانی هم جلو نشسته بود کنار راننده. البته گمان کنم سنش بیشتر از حدی بود که بشود در دسته ی نوجوان ها قرارش داد. در حال سوار شدن نیم نگاهی به دختر انداختم. لیوان دستش بود. لیوان آب هویج بستنی! آن هم اول صبح. سوار که شدم فهمیدم دختر دارد آب هویج بستنی اش را می خورد. از کجا فهمیدم؟ صدایش می آمد! صدای هورت کشیدن آب هویج با نی! معمولا ما آدم های خوب و سالم از این کارها نمی کنیم. لااقل جلوی کسی این کار را نمی کنیم. خب حتما فکر می کنیم صدایش آبروی آدم را می برد! دختر بی توجه به من، و البته بی توجه به راننده، تمام مدت داشت صدای کشیدن آب هویج را با نی از ته لیوان، در می آورد. بدون اینکه به این فکر کند که زشت است. وقتی پیاده شدم موقع حساب کردن کرایه سعی کردم حسابی به دختر نگاه کنم، گفتم شاید دیوانه ای چیزی باشد. از چهره اش که چیزی پیدا نبود. شاید کمی خل وضع هم بود. اما بهرحال، او توانسته بود اول صبح از آب هویجش لذت ببرد و لابد کلی هم با صدایش حال کرده، در حالیکه من احتمالا هیچ وقت این صدا را اینطوری جلوی جمع تولید نمی کنم! از ماشین که پیاده شدم سریع اول از هر چیز دستی به لباس هایم کشیدم و مرتب شان کردم، در حالی که دختر احتمالا هنوز داشت آزادانه صدای آب هویج خوردن در می آورد.

   امروز عصر در همین اهواز خودمان سوار تاکسی شده بودم. چند وقتی است به دلیل ماندن پشت کنکور گواهینامه ی رانندگی (!) بیشتر به رانندگی راننده هایی که کنارشان می نشینم دقت می کنم. اینکه چطور راننده باید حواسش باشد به همه جا و همه چیز، چطور پیچ های خطرناک، میدان های خطرناک، گذرهای خطرناک را ( که خدا را شکر تعدادشان هم در این شهر کم نیست! ) رد کند. خیلی وقت ها با خودم می گویم مثلا اگر اینجا من جای راننده بودم عمرا این قسمت را رد نمی کردم یا عمرا اینقدر سریع عکس العمل نشان نمی دادم! رانندگی برای کسی که تازه می خواهد گواهینامه بگیرد یکهو چیز مهمی می شود. صدای زنگ اس ام اس راننده شنیده می شود او در حالیکه سرعت زیادی هم دارد و جاده هم خطرناک است، گوشیش را برمی دارد، اس ام اسش را  می خواند و با یک دست شروع کرد به جواب دادن! دست دیگرش طبیعتا به فرمان است، چشم هایش هم بین صفحه موبایل و شیشه جلوی ماشینش در رفت و آمد! من یکی عمرا جرات این کار را ندارم. خطرناک است. جانم را دوست دارم. اما راننده آژانس ما هم جانش را دوست دارد. او فقط کمی آزادتر به دنیا نگاه می کند. کمی بیشتر در لحظه زندگی می کند، و کمی بیشتر کارهایی را که دوست دارد انجام می دهد. در یک کلام، کمتر محافظه کار است!

   این روح های آزاد همه جا هستند، در تاکسی ها، چه در آبادان چه در اهواز. کافیست پیدایشان کنی، بهشان دقت کنی، و ببینی چقدر راحت و آزاد زندگی می کنند. احتمالا خودشان هم نمی دانند!

حال مان خوب است: 01

ما آدم های خوشحالی هستیم!!! حال مان هم خوب است!!! تقریبا همیشه خوب است!!! دوستان من که این وبلاگ را می خوانند، لابد معنی این سه علامت لعنتی ! را جلوی هر جمله ای می دانند. نیازی به توضیح نیست، که وضعیت حال مان، چطور است و البته این هم نیاز به توضیح نیست که نمی دانم این چه صیغه ایست که هر کس حالش اینقدر خوب است سراغ من می آید!!! امشب فکر مسخره ای به سرم زد. شاید کمی خنده دار، لوس، یا حتی دیوانه وار به نظر بیاید. دنیا چیزهای زیادی برای اینکه حال آدم را برای یک مدت کوتاه، حتی شاید چند ثانیه، سرجایش بیاورد دارد. این همه کتاب، فیلم، شعر و موسیقی، جمله و کلمه و حرف و نگاه و تصویر و موقعیت و اتفاق و خاطره و داستان و لحظه و آن... این همه چیز! این همه چیز که هر کدام شان می توانند حال مان را برای یک لحظه، چند ثانیه، خوب کنند. پروژه ی مسخره و خنده دار و شاید حتی لوس من از این قرار است: می خواهم هر چند وقتی یکبار (در ایده آل ترین حالتش هر شب!) یک ((چیز)) که حالم را خوب می کند و حال دوستانی که وبلاگم را می خوانند خوب می کند اینجا بگذارم. این یک ((چیز)) هر چیزی می تواند باشد. از شعر و موسیقی و داستان گرفته، تا یک جمله و یک خاطره و یک لحظه و یک تصویر بخصوص. طبیعی است که این ((چیز)) ها چیزهایی اند که حال خودم را خوب می کنند، و طبیعی است که حال کسانی را که کمی تا قسمتی شبیه خودم باشند را هم خوب می کنند. پس اگر اهل این مسخره بازی ها نیستید و به نظرتان خیلی لوس بازی می آید که آدم بنشیند پای اینترنت که حالش خوب شود، زیاد به خودتان زحمت ندهید! چون مطمئنا از این مسخره بازی حالتان هم بهم می خورد! اما اگر حالتان خوب می شود، از برخورد با این ((چیز)) ها، در خوب کردن حال بقیه ما را یاری کنید!!! این پروژه با نام حال همه ی ما خوب است از هم اکنون آغاز بکار می کند!

برای شروع: این آهنگ رنگ چشمات، از مهرنوش، که تازگی ها بیرون آمده هم بدک نیست. آن هم حال آدم را خوب می کند. هر چند ترانه ی خیلی خوبی ندارد، اما آهنگ دلنشینی دارد. موزیک ویدئوی بدی هم ندارد، اما آهنگ دلنشینی دارد! برای شروع دانلودش کنید! این روزها از این طرف و آن طرف هم زیاد شنیده می شود.

پ.ن: اگر می خواستم با آهنگ خیلی خوب، یا ((چیز)) خیلی خوبی شروع کنم، آن وقت توقع خودم را هم بالا می بردم! اینطوری راحت تر حال مان خوب می شود!!!

! کار کار آمریکایی هاست

مدتی است متوجه چیز عجیبی شده ام، که در ظاهر بدجور شبیه تئوری های توطئه و افکار دایی جان ناپلئونی است! از وقتی سریال فرندز را شبی چهار قسمت (طبق برنامه ی دقیق زندگیم!) می بینم، چاق تر شده ام! هر قسمت سریال بیست دقیقه است، و شاید بیش از هشتاد درصد این زمان را حداقل یکی از کاراکترها در حال نوشیدن یا خوردن چیزی است! لوکیشن اصلی سریال همان کافی شاپی است که این چند تا دوست دور هم جمع می شوند، و خب طبیعی است که آدم وقتی در کافی شاپ می نشیند، قهوه ای چایی چیزی می نوشد و خستگی در می کند. اما قضیه فرندز کمی جدی تر و مهم تر از این حرف هاست. کاراکترهای فرندز چه در کافی شاپ باشند، چه در خانه ی خودشان، چه حتی در محل کارشان، مدام در حال خوردن یا نوشیدن هستند. فرندز برایم شده نمونه ی کامل مصرف گرایی آمریکایی. اینکه این آدم ها را آن قدر در حال خوردن می بینی، که بعد از مدتی شرطی می شوی که موقع تماشای سریال گرسنه ات شود یا لااقل هوس آبمیوه ای چیزی به سرت بزند! البته خب با کمی دقت بیشتر می بینیم تمام چیزهایی که این آدم های بامزه و دوست داشتنی سریالی که ده سال پشت سر هم یکی از پر بیننده ترین برنامه های تلویزیونی دنیا بود، می خورند یا می نوشند، بهرحال تبلیغی است برای کالای مورد نظر و اینجا باز هم همان سیستم سرمایه داری مصرف گرایی آنقدر دقیق کارش را انجام می دهد و آن قدر تصویر به خوردمان می دهد که نمی گذارد یک لحظه حتی فکر کنیم به اینکه این آدم های مدام در حال خوردن و لم داده بر روی مبل های آن کافی شاپ معرکه، چطور اینقدر خوش اندام و خوشگل و اصلا جوان باقی مانده اند!

کاری ندارد، می شود برنامه ی شام خوردنم را با تماشای فرندز هماهنگ کنم و شامم را در حال فرندز دیدن صرف کنم. آن وقت فقط باید قید شام خوردن در کنار خانواده را بزنم! این بار دیگر هر چه می شود باید بگوییم: کار کار آمریکایی هاست!

!!! بسیار سفر باید، تا بپرد این اوضاع

چند وقت پیش همین جا در همین وبلاگ از کتاب خوبی نوشته بودم به اسم ((تسلی بخشی های فلسفه)) از نویسنده ای که حالا با خواندن کتاب دومش می فهمم چقدر دوست داشتنی است و چقدر دنیای ما بیشتر به این جور آدم ها نیاز دارد. کتابی در دست خواندن دارم به اسم ((هنر سیر و سفر)) از همین بابا دوباتن، با ترجمه ی مثل همیشه عالی گلی امامی، که دوستی که آن را برای خواندن در اختیارم گذاشته آن قدر عزیز هست که لذت خواندن کتاب را چند برابر کند. کتاب دقیقا همان چیزی است که عنوانش می گوید. درست مثل کتاب قبلی دوباتن، که دقیقا همان چیزی بود که عنوانش می گفت. هنر سیر و سفر بهمان یاد می دهد که سفر کردن هم درست مثل زندگی کردن هنر است. اینکه همیشه با ایده آل هایت سفر کنی (شما بخوانید زندگی کنی!) و در نهایت ببینی ایده آل هایت صرفا تصاویری اند در پوسترهای آژانس های تبلیغاتی سیر و سفر و واقعیت کمی تا قسمتی با آن چیزی که از مقصد انتظار داشتی (شما بخوانید زندگی!) متفاوت است. این که چطور بعضی وقت ها فراموش می کنیم چه چیزهای خوب و کوچکی در سفر کردن هایمان وجود دارد، و اصلا همین سفر کردن چقدر مسائل فلسفی مهمی با خود در پی دارد. همان طور که گفتم دوباتن آدمی دوست داشتنی است، از آن آدم هاست که دعا می کنیم کاش آنقدر عمر کنند تا درباره ی بقیه ی چیزهای محبوب مان هم کتاب بنویسند. کاش روزی درباره هنر فیلم دیدن، تسلی بخشی های موسیقی، لذت نقاشی، و همه ی چیزهایی که دوست داریم کتاب بنویسد. از آن آدم هایی که دنیای ما بیشتر از این حرف ها بهشان نیاز دارد.

خواندن کتاب دوباتن لعنتی بدجور هوس سفر کردن به سر آدم می اندازد. مخصوصا اگر مثل من مدت زیادی باشد سفر نکرده باشید، و مخصوصا اگر الان در شرایط روحی خاصی باشید و سفر به شدت برایتان تجویز شود! قبل از اینکه کتاب را دست بگیرید، حتما برنامه ای چیزی برای سفر بریزید و بعد کتاب را بخوانید!

حکایت ما بازنده های خوب

بعضی وقت ها مهم نیست حتما برنده باشی، و حتما به آن چیزی که می خواهی برسی. بعضی وقت ها می بازی، ولی همین که خوب ببازی هم کافیست. یکی از دوستان مفهوم جالبی برایم مطرح کرد: خوب باختن! مثالش هم بازی فوتبال کره ی شمالی و برزیل بود، که برزیل دو بر یک کره ی شمالی را شکست داد، اما به سختی شکست داد، و ما همیشه کره ی شمالی آن بازی را به عنوان یک بازنده ی خوب در ذهن خواهیم داشت. از تعریف آن دوستم استفاده می کنم، و یاد پیرمرد و دریای همینگوی عزیزم میفتم. پیرمرد یک شسکت خورده ی تمام عیار است، یک بازنده ی واقعی. چیزی درست مثل خود مان. پیرمرد موفق به صید ماهی بزرگ نمی شود. پیرمرد می بازد، اما خوب می بازد. درست مثل کره شمالی ها در برابر برزیل، خوب می بازد. هر برداشتی می خواهید بکنید، عمرا هم نمی گذارم بفهمید منظورم دقیقا از این بازنده ی خوب بودن چیست! اینکه بازنده ی خوب بودن، گر چه به اندازه ی برنده بودن لذت ندارد. چون بهرحال باخته ای، و به چیزی که می خواستی نرسیده ای. اما وقتی خوب ببازی، درست و مثل بچه ی آدم ببازی، مثل کره شمالی، مثل پیرمرد با دست های خونین ولی با سر رو به بالا و نگاه به آفتاب ببازی، آن وقت دست کمی از برنده نداری. آن وقت دیگر کسی نمی تواند نگاهت کند و تحقیرت کند که باخته ای. آن وقت خودت هم دلت برای خودت نمی سوزد، چرا که ((خوب باخته ای)). قواعد بازی را رعایت کرده ای، تا دقیقه ی آخر، تا ثانیه های آخر توپ را حفظ کردی، ماهی را در تورت حفظ کردی و دست هایت و بدنت تمام زخم و درب و داغان شده، باخته ای، اما خوب باخته ای. بهرحال آن طرف زمین برزیلی ها بازی می کنند، بهرحال ماهی به اندازه ی کافی ازت بزرگ تر هست.

زندگی ما با شکست های پی در پی و پشت سر همش، بیشتر به تراژدی های یونان باستان شبیه است تا فیلم های هالیوودی! فقط با خوب باختن است که می توانیم فردیت مان را، هویت مان را، انسان بودن مان را، پیرمرد بودن مان را، حفظ کنیم. ما آن طرف ورزشگاه، روبروی طرفداران برزیل نشسته ایم، و تیم محبوبمان، بازنده های خوب را تشویق می کنیم. ما بازنده های خوبیم!

Inception

Inception  فیلم عجیب و غریبی است. از آن شاهکارهای فراموش نشدنی است که هر چند سال یکبار سر و کله شان پیدا می شود. احتمالا چند سال دیگر به عنوان فیلم کالتی مطرح و البته مهم، چیزی در مایه های ماتریکس، از آن یاد می شود. از همین حالا می شود پیش بینی کرد کتاب ها و مقالات متعددی که درباره اش نوشته خواهد شد. درباره ی رابطه اش با فلسفه، با ناخودآگاه، رویا، و خیلی چیزهای دیگر. تماشایش با کیفیت بدی که الان از آن در بازار موجود است بخش های خیلی زیادی از جذابیت بصری فیلم را از بین می برد. معمولا در چنین مواردی فیلم را نگاه نمی کنم تا نسخه ی بهترش دستم برسد. درباره ی آواتار منتظر ماندم. درباره ی این یکی طاقتم تمام شده بود! فیلم را با همان کیفیت بد در دستگاه گذاشتم و چنان غرق پیچیدگی های روایی و چند معنایی بودن همه چیز در آن شدم که بعد از پایانش تا ساعت ها گیج و منگ دور خودم می چرخیدم. اگر هنوز سیگاری بودم احتمالا یکی دو پاکتی بهمن پایه کوتاه دود می کردم می فرستادم هوا!

فیلم از آن دسته فیلم هایی است که نیازاست به چند بار دیدن شان. یادم هست درباره ی آواتار در همین وبلاگ گفته بودم که آواتار چیزی به دنیای ما اضافه کرده، چه خوشمان بیاید و چه نیاید. چه با وسعت نظر سینمایی مان فیلم را قدر بدانیم و چه مثل این شبه روشنفکرانی که همه جا هستند و سینما را چیزی می دانند که (( کامپیوتری نباشد )) باید بپذیریم این فیلم ها دارند دنیای امروز ما را شکل می دهند و چیزهایی به آن اضافه می کنند. فیلم کریستوفر نولان را که ببینید تازه وقتی از خواب بیدار شوید متوجه می شوید چه چیز به دنیایتان اضافه کرده! بعد از دیدن فیلم تمام رویاهایی که می بینید برایتان معنای دیگری دارند. لااقل باعث می شود به این فکر کنید که همین رویاها چطور می توانند مهم باشند!

!!! فاشیسم واکنش

امروز اتفاق جالبی افتاد. می خواستم درباره اش اینجا چیزی ننویسم، تا حالت خالی کردن عقده را پیدا نکند. اما واقعا به نظرم مسئله ایست قابل بحث که باید هم درباره اش نوشت و هم حسابی درباره اش فکر کرد. قضیه از این قرار بود که امروز با چند نفر از دوستان و بچه های سینمایی و عکاس به دعوت یکی دیگر از بچه ها، برای تماشای تئاتری به سالن زیرزمین یکی از تالارهای شهر رفتیم. هوا گرم و تئاتر با چهل دقیقه تاخیر شروع شد و تهویه ای چیزی هم در کار نبود. همه این ها را می شود تحمل کرد، وقتی با تئاتر خوبی روبرو شوی. مسئله همین جاست که با تئاتر خوبی هم روبرو نشدیم! اجرایی بسیار بد از یکی از نمایشنامه های بیضایی با بازی هایی از شدت بدی منحصر بفرد! حالا نه بحث نقد تئاتر است و نه نقد بازی ها، که نه من متخصصش هستم و نه موضوع بحث. بحث این است که بد بودن تئاتر و بازی ها، باعث خنده ی عده ای شد. این عده البته فقط ما و دوستان ما و بر و بچه های ما نبودند، ولی خب بچه های ما بیشتر از همه خندیدند. آن هم به یک دلیل خیلی ساده، چون خنده شان می گرفت! چون بازی ها و دیالوگ گفتن ها و همه چیز تئاتر، خنده مان می انداخت و ما هم خندیدیم! (البته نه آنقدر بلند) بعد از تمام شدن نمایش، که حدود یک ساعت و نیم هم طول کشید و به اندازه ی کافی عذاب آور بود، یکی از بازیگرهای نمایش سمت مان حمله ور شد که اصلا کی شماها را دعوت کرده و از اول نمایش تا الان داشتید می خندیدید و حواسم را پرت کردید و فلان و بهمان! حالا نکته ی جالبش اینجاست که مخاطبش هم مدام من بودم!!! حرفی نزدم و سعی کردم در عصبانیت بیشتر تحریکش نکنم. سعی کردم آرام باشم و چیزی نگویم. بعد هم باقی دوستانش آمدند و به قول خودمان جمعش کردند و رفتند! اما مسائلی که می ماند این هاست: اولا، اینکه اولین چیزی که از بازیگر تئاتر انتظار می رود همین است که خود را در برابر واکنش های مختلف تماشاچیان نبازد و اگر قرار باشد بعد از هر تئاتری بازیگر با تماشاچیانش دعوا کند که چرا مثلا حواسم را پرت کردی آن وقت لابد باید پارت نهایی هر تئاتری دعوای بازیگر و تماشاچی باشد! بهرحال فرقی که قرار است بازیگر تئاتر با من معمولی داشته باشد همین است که او می تواند (یعنی باید بتواند!) خودش را در برابر تماشاچیان کنترل کند و حواسش باشد دیوار چهارمی روبرویش است، نه تعدادی آدم که هر کدامشان واکنش مختلفی نشان می دهند و من نمی توانم و به همین دلیل من بازیگر تئاتر نیستم و او هست! مسئله ی دیگری که از این هم مهم تر و برایم جالب تر است مسئله ایست که نام ((فاشیسم واکنش)) را روی آن گذاشته ام! اینکه انتظار داشته باشیم همه همان واکنشی را که ما می خواهیم در برابر اثرمان نشان دهند و اگر مثلا واکنش دیگری نشان دادند خشمگین و عصبی شویم و پرخاش کنیم! اینکه ما به تئاتر خندیدیم، تنها و تنها یک دلیل ساده داشت: این تئاتر ما را به خنده می انداخت! عده ی دیگری بودند که با نمایش همراه شدند و عده ای خیلی هم تحت تاثیر قرار گرفتند، اما واکنش ما خنده بود، چون برایمان خنده دار بود! از این فاشیستی تر امکان ندارد که به تماشاچی مان بگوییم تو نباید اینجا بخندی چون ما نمی خواهیم بخندی! اینجا باید واکنشی نشان دهی که ما می خواهیم! این به نظرم نه تنها با اصل هنر و آزادی در آن، که با اصل آزادی انسان هم در تناقض است و در چنین فضایی مخاطب، نه تماشاچی فعال و انتخاب گر و آزاد، که به فردی منفل و میکانیکی تبدیل می شود که حتما باید از دیدن نمایش اژدهاک بیضایی، با هر نوع اجرایی و هر نوع بازیگری، متحول شود و تکان بخورد و نخندد! در غیر اینصورت با واکنش تند و عصبی بازیگر نمایش روبرو می شود!!!

سوسن تسلیمی هنوز دارد به ما نگاه می کند

بی بی سی در برنامه ی (( به عبارت دیگر )) این هفته با سوسن تسلیمی گفتگو کرد. بازیگری که با کمترین ایفای نقش (حدود شش فیلم سینمایی!) به عنوان یکی از مهم ترین ستاره های زن تاریخ سینمای ایران نام خود را در ذهن سینمادوستان جاودانه کرده. تسلیمی از آن بازیگرهایی است که به نظرم آن (( آن )) ستاره شدن را داشته اند. بازیگری که گر چه خوب بازی می کند و بازیگری را می شناسد و اصلا آن قدر با سواد هست که همه کارهایش نه ناخودآگاه که با آگاهی قبلی باشند، اما چیز دیگری دارد که حتی در نگاه کردنش هم مشهود است. چیزی که بعضی ها دارند و بعضی ها ندارند. نگاهی که فقط ستارگان بزرگ سینما آن را در چشمانشان دارند و اتفاقا وقتی تسلیمی اشاره می کند به واقعه ای در بیست و چند سال پیش در ایران که مامور وزارت ارشاد فیلمی که او بازی کرده بود را به این دلیل که (( این بازیگر  نگاهش گیراست )) رد کرده، کاملا حرف درستی می زند! سوسن تسلیمی از آن معدود بازیگرانی است که حتی در همین برنامه ای که از بی بی سی فارسی پخش شد هم جاذبه نگاهش آدم را میخکوب می کند و وادارت می کند برنامه را تا آخر ببینی و حتی یکبار هم به مجری بخت برگشته ای که جلوی بزرگترین بازیگر زن سینمای ایران نشسته نگاه نکنی! ستاره ی سینما با بازیگر خوب فرق دارد. بازیگر خوب می داند چطور بازی کند و نقش را می شناسد و در نهایت آن را خوب از آب در می آورد، اما ستاره ی سینما حتی اگر بازی هم نکند می تواند با نگاه میخکوبت کند.

خانم تسلیمی، این بار مجبورم با مامور وزارت ارشاد موافق باشم! نگاه شما آدم را در جا میخکوب می کند. این ها نه چنین سینمایی می خواهند، نه چنین نگاهی.

 

! حالا کی گفته دنیا داره کوچیک میشه؟

   دیروز چند تا از داستانک هایم در روزنامه ی شرق چاپ شدند. مدت هاست داستانک می نویسم. این نوع داستان های کوچک که سعی می کنند با کلمات کم داستان تعریف کنند برایم خیلی جذاب است. هر چند الان خودم هم در حال تجربه ی چیزهایی در دنیای داستانک ها هستم، و هنوز آن قدر نمی دانم که بخواهم تحلیلی درست و علمی از داستانک داشته باشم، اما بهرحال همین که بتوان با چند کلمه داستان تعریف کرد، شخصیت پردازی کرد، ماجرا خلق کرد و گره آفرینی کرد و گره گشایی کرد به اندازه ی کافی برایم جذابیت دارد که بخواهم وقت زیادی را صرفش کنم. داستانک نوشتن در ظاهر کار ساده ایست. خواننده با خودش می گوید نوشتن چند خط که کاری ندارد. اما اتفاقا سختی کار همین چند خط بودن است. قصد گنده گویی و کلی گویی ندارم که بخواهم بگویم دنیا دارد به سمت کوچک شدن و ریز شدن می رود! اصلا هم با این قضیه موافق نیستم که دنیای جدید دنیای داستانک ها و فیلم های کوتاه و همه ی چیزهای کوچک است. هر چند این چیزهای کوچک تاثیر زیادی در دنیای آینده ی ما داشته باشند، اما نمی توانم دنیایی را تصور کنم که در آن رمان وجود نداشته باشد، فیلم بلند وجود نداشته باشد، و همه بخواهند همه چیز را در کمترین زمان و کوچک ترین حالت ممکنش دریافت کنند. بهرحال کوچک بودن هم یک بخشی از دنیای آینده ی ما هست، اما مطمئنا همه ی آن نیست!

یکی نیست کمی داستان بلد باشد؟

   مدتی است انگار هیچکس داستان تعریف نمی کند! انگار هیچکس دوست ندارد قصه ای چیزی برای آدم تعریف کند. فیلم هایمان شده اند بیانیه های اخلاقی و پند و اندرز و نصیحت. رمان هایمان شده اند بحث های عمیق فلسفی و فکری. حتی خاطره تعریف کردن مان هم خالی شده از داستان و خط روایی. انگار آنقدر که پیام و حرفی که می خواهیم بزنیم برایمان مهم است، که  گاهی یادمان می رود همین حرف ها و افکار را در بهترین شکل در قالب داستان است که می توان انتقال داد. انگار در مقام نویسنده یادمان می رود مخاطب مان اول از همه ازمان انتظار دارد داستان خوبی بخواند، بعد در خلال همین داستان ها مثلا تاثیری بگیرد یا اندیشه مان بهش منتقل شود. در مقام فیلمساز انگار یادمان می رود تماشاچی بدبختی که آمده نشسته فیلم داستانی ببیند، حق دارد داستان ببیند! لازم به توضیح نیست که نه مخالف سینمای نامتعارف و ضد قصه ام نه ادبیاتی که با داستان پردازی متعارف فاصله داشته باشد. مسئله اما اینجاست که به نظرم ابتدا باید یاد بگیریم اصلا داستان تعریف کردن چیست و چطوری است، بعد ضدش عمل کنیم!

   مدتی است متوجه شده ام هنرجویان انجمن بیشتر از اینکه به فکر داستان تعریف کردن باشند، به فکر بیان خودشان در قالب فیلمنامه هایشان هستند! البته که نویسنده خواه ناخواه، مستقیم یا غیر مستقیم، بهرحال در حال بیان خودش در داستانش است. اما این بیان خود اگر به معنی غلبه بر وجه داستانی قضیه باشد، به نظرم به خودشیفتگی می ماند! به من چه مربوط که فلانی به این چیزها فکر می کند! من خواننده وقتی داستان می خوانم، می خواهم داستان بخوانم، قصه بشنوم، سرگرم شوم!

! شما کجا و اخراج علی کریمی کجا

   علی کریمی از استیل آذین اخراج شد. آن هم به خاطر روزه خواری، یا در واقع عبارت درست ترش: ((تظاهر به روزه خواری)). کریمی همیشه بازیکن خبرسازی بوده، و همیشه جنجال های خاص خودش را داشته. روحیه ی جنگنده و تکنیک های تماشایی اش، به همراه شخصیت عصیانگرش، به راحتی می تواند تبدیل به بخشی از حسرت های فرو خورده ی نسل ما باشد که اینجا در فوتبال نصفه نیمه خودش را در قالب علی کریمی نشان می دهد. حامد بهداد هم مثلا سعی می کند چنین کاراکتری باشد در سینما، که به نظرم بیشتر خنده دار است و کاریکاتوری از عصیان، تا عصیان واقعی و اصیل. هر چند به نظرم خود کریمی را هم نمی توان عصیانگر اصیل نامید. عصیانگر اصیل را مثلا می توان به جیمز دین اطلاق کرد، به براندو، به مریلین مونرو. اما بهرحال علی کریمی همیشه خواسته یا ناخواسته، با تصمیماتش و رفتارش و حتی گفته هایش بخشی از نیازمان به کهن الگوی جوان عصیانگر و یاغی را برایمان پر می کند و به آن پاسخ می دهد. کمتر زمانی هم بوده که عصیانش در تضاد با انسانیت و مثلا در جهت منافع شخصی خودش باشد. اتفاقا خیلی وقت ها منافع شخصیش را هم برای آرمان ها و اهدافش زیر پا گذاشته، و (( نه )) گفته. جلوی سیستم ایستاده، خودش بوده، جادوگری کرده، و درست مثل ستاره های سینما که وقتی بین ده بازیگر دیگر روی پرده باشند، کنتراست چیره ی تصویر به سمت آن هاست و میزانسن بر اساس آن ها چیده می شود، همیشه چشم ها را روی خود داشته. علی کریمی را همیشه دوست داشتم، الان هم که اخراج شده همه می دانند نه به خاطر روزه خواری و توهین به ارزش های دینی مان، که به خاطر اعتراض کردن به روش مدیریتی فردی است که قشر خاصی را نمایندگی می کنند. کریمی را اخراج کنید، بیشتر دوستش خواهیم داشت. دفعه ی بعد لابد می خواهید از کشور بیرونش کنید، آن وقت باید منتظر باشید تا چند سال دیگر مجسمه هایی را که ازش ساختیم را ببینید!

! از سینما تا سینما

   طرح از اذان تا اذان که قرار است امسال در سینماهای تهران و چند شهرستان دیگر، از جمله اهواز خودمان، برگزار شود به نظرم طرح خوب و جالبی است. اینکه از شب تا صبح سینماها باز باشند و فیلم نمایش دهند، آن هم فیلم های خوب یکی دو دهه ی پیش که خیلی از ماها هنوز سن مان قد نمی داده روی پرده ی بزرگ تماشایشان کنیم، و اینکه سینما را تبدیل به بخشی از آیین ماه رمضان و روزه و دور هم جمع شدنش کند، به نظرم کار جالبی است. اما مثل همیشه و مثل هر کار جدید دیگری در این مملکت، عده ای موافق دارد و عده ای مخالف. کار وقتی مشکل می شود که مخالفان ائمه ی جمعه ی چند شهر بزرگ مثل مشهد باشند که طبیعتا حرفشان بیشتر از چند سینمادار یا مثلا انجمن سینماداران برش دارد. حالا ایراد کار کجاست؟ اینجاست که سینما سرگرمی است و سرگرمی اخ است و بد! اینجاست که ماه رمضان ماه میهمانی خداست و مردم را باید به مسجد جذب کرد نه به سینما، مردم را باید به دعا و عبادت واداشت نه به سرگرمی! فکر نمی کنم هیچ آدم عاقلی، روحانی یا غیر روحانی، پیدا بشود که سرگرمی را به طور کل رد کرده و تنها وجه عبادی زندگی انسان را مهم بشمارد. مشکل اینجاست که همین آقایان می نالند از ماهواره و فارسی وان و تهاجم فرهنگی و چه چه، اما با نمایش فیلم های سالمی مثل اجاره نشین ها و هامون و مادر و کمال الملک در سینما مخالفت می کنند، به این عنوان که مردم را باید به عبادت جذب کرد نه به سرگرمی! کسی منکر این نیست که ماه رمضان ماه عبادت است، اما این را هم در نظر بگیریم که اولا قرار نیست مخاطب هر شب ماه رمضان را در سینما سپری کند، ثانیا جذب مردم به سمت مسجد و عبادت نباید به این معنا باشد که تمام کارهای دیگر را تعطیل کرد که مردم از سر بیکاری و بی جایی به مسجد بروند! لابد همه قبول داریم مسجد رفتن و عبادت کردن وقتی ارزشمند است که انسان خود دست به انتخاب بزند و شبش را به جای مثلا خوابیدن یا سینما رفتن، به مسجد برود. کما اینکه باز هم می گویم این سینما رفتن و فیلم دیدن، آن هم دیدن این فیلم ها، آن هم وقتی سینمای مان دارد از فارسی وان و دی وی دی های کنار خیابان و صدها کانال ماهواره ای دیگر که لابد آقایان می دانند معنی واقعی تهاجم فرهنگی هستند ضربه می خورد، و چرخاندن چرخ سینمای مملکت، کم از عبادت ندارد. آن هم چرخاندن با فیلمی مثل اجاره نشین ها، که لااقل به آدم یاد می دهد که تفاوت زیادی است بین لودگی و حماقت محض موجود در به اصطلاح کمدی های این روزها، با کمدی خوب که سال هاست خبری از آن نیست!
   باور کنید این سینما، و طرح از اذان تا اذانش نه تنها در تضاد و مقابل رمضان نیست، که بخشی است از ضیافتی که لابد سینما و سینمادار و مخاطب هم سهمی در آن دارند. اگر طاقت این را هم ندارید، آن وقت باید برای مقابله با فارسی وان به جای جنگ نرم از جنگ سخت استفاده کنید!

! فرندز می بینیم

صبح تا شب نشستم فرندز می بینم. سیت کام معرکه ای است. قبلا همین جا درباره ی سیت کام دیگری نوشته بودم (Big Bang Theory). این سیت کام ها چیزهای زیادی برای یاد دادن دارند. یکی اینکه یادمان می دهند چطور می توان با تعداد معدودی آدم سال ها قصه پردازی کرد. اینکه چقدر قصه حول همین شش شخصیت فرندز وجود دارد و اینکه روابط بین آدم ها چطور می تواند خوراک ده سال یکی از معروف ترین سریال های تلویزیونی تاریخ آمریکا (بیراه می گوییم اگر بگوییم تاریخ جهان؟!) باشد. اینکه  نویسنده ها چطور می توانند با شش شخصیت و چند مکان انگشت شمار (فرندز عموما در دو لوکیشن اصلی می گذرد! کافی شاپ و خانه!) و با درک شخصیت ها و عمق دادن به آن ها و درک روابط بین آن ها و چیزی که به آن شیمی رابطه می گویند، ده سال داستان بنویسند و ده سال تماشاچیشان را سرگرم کنند. فرندز را می توان به عنوان کلاس درس فیلمنامه نویسی، لااقل برای تلویزیون توصیه کرد. تمام کتاب های فیلمنامه نویسی را هم که زیر و رو کنید نمی توانید به اندازه ی داستان های همین شش جوان خل و چل، نوشتن برای تلویزیون را یاد بگیرید!

فرندز البته نکته مهم دیگری هم برای ما دارد. اینکه لااقل یادمان می دهد چه فرقی هست بین کمدی سخیف تلویزیونی و کمدی خوب! سینمایش بماند! در سینما با بیلی وایلدرهایشان جلویمان ایستاده اند!!!

!!!فیلمم فروخته، به تو چه منتقد بدبخت

این برنامه ی سینمایی هفت هم برای خودش داستانی دارد! هر چه نباشد این خوبی را دارد که می فهمیم اصلا اشکال سینمای ایران نه فیلمنامه است و نه ممیزی های ارشاد و نه چه می دانم کار نکردن کارگردان های بزرگ کشورمان. به نظرم مشکل اصلی سینمای این مملکت تعریف نشده بودن رابطه ی منتقد با سینماست. در تمام این برنامه هایی که تا حالا پخش شده، کارگردان یا تهیه کننده در برابر منتقد (مسعود فراستی) و نقد تقریبا منصفانه و حتی نه چندان تندش، اینطور جواب می دهند که اگر شما می گویید فیلم بد است پس چرا تماشاچی می رود و فیلم را می بیند! این به نظرم احمقانه ترین و مسخره ترین دلیلی است که می شود برای جواب دادن به نقد آورد. اینکه فلان فیلم پر فروش می شود اصلا چیز بدی نیست، اما اینکه فکر کنیم همین پر فروش بودن به اندازه ی کافی می تواند دهان هر منتقدی را ببندد است که به نظرم مسخره و احمقانه است! کجای دنیا معیار خوب بودن یک فیلم فروش زیادش هست؟ باز هم تاکید می کنم که فروش زیاد به خودی خود نه چیز خوبی است و نه چیز بدی. شاید البته نکته ی مثبتش هم این باشد که بهرحال چرخ سینما را می چرخاند، اما مسئله دقیقا اینجاست که به چه قیمتی؟ به چه قیمتی قرار است چرخ سینما بچرخد و به چه قیمتی قرار است تماشاچی را به سالن سینما بکشانیم؟ این قیمت را، به نظرم منتقد است که تعیین می کند، نه میزان فروش فیلم. منتقد است که فیلم را می شکافد و تحلیل می کند که فیلم بد است، به این دلیل و این دلیل و این دلیل. کارگردان و تهیه کننده ی عزیز هم باید یاد بگیرند جواب دادن به منتقد با این استدلال که فیلم فروش کرده و تماشاچی دارد، بیشتر از آنکه به نفع شان باشد و دفاعی باشد از فیلم شان، ضربه ای محکم تر به خودشان، و البته به سینما و فرهنگی است که دارند در آن نفس می کشند.

آقای فراستی، تروخدا شما هم کوتاه نیایید! فعلا خوب یا بد، آبروی منتقدان به کوتاه نیامدن شما بسته است.

تسلی بخشی های فلسفه

   کتاب ((تسلی بخشی های فلسفه)) نوشته آلن دو باتن کتاب ساده و خوبیست. برای ما که زیاد سواد فلسفه خواندن نداریم و مسایل پیچیده فلسفی هم همیشه گیچ مان می کند، کتاب خوبیست که نشان می دهد چطور فلسفه می تواند زندگی عادی را بهتر کند. این کتاب به نظرم نقطه ی مقابل کتاب های احمقانه ایست که این روزها فت و فراوان شده. کتاب های موفقیت و چطور خوشبخت شویم و چطور شاد باشیم و از این خزعبلات! کتاب دوباتن از بین آراء فلاسفه از سقراط گرفته تا شوپنهاور بهمان یاد می دهد اصلا معنی لذت چیست و چرا احساس نیاز به خوشبختی داریم و ثروت در تعیین خوشی ما چه نقشی دارد و ناکامی اصلا معنایش چیست و چرا اغلب مواقع احساس ناکامی می کنیم و... . کتاب ساده است و راحت در یکی دو نشست خوانده می شود. اما تاثیر خوبش ممکن است تا مدت ها باقی بماند. تاثیر آموزه هایی که خیلی هایمان قبلا فراگرفته ایم و حالا انگار یادمان رفته و یک آلن دوباتنی باید همیشه وجود داشته باشد که یادآوری مان کند و همان چیزهایی که می دانیم را (لابد خیلی از چیزهایی که در کتاب مطرح شده اند را می دانیم دیگر، نه؟! فقط یادمان رفته!!!) بهمان گوشزد کند. تصمیم گرفتم چند نسخه از کتاب را تهیه کنم و به چند تا از دوستان نزدیک تر و عزیزترم هدیه کنم. کلا کتاب خوبیست برای هدیه دادن، طرف همیشه یادش می ماند چه هدیه ی خوبی ازتان گرفته!

! این دوستی لعنتی

دوستی یکی از بهترین چیزهای این دنیاست. نه حماقت و دیوانگی عشق را دارد و نه منفعت طلبی شراکت را. خیلی هم در تعریف نمی گنجد و اینکه بخواهیم بگوییم دوست خوب کیست و چه خصوصیاتی دارد به ناممکنی این خواهد بود که بگوییم دنیا چه خصوصیاتی دارد! البته عموما به ویژگی های کلی و عمومی زیادی می رسیم که خود این ویژگی ها به اندازه ی همان تعریف خصوصیات دنیا نیاز به توضیح و موشکافی دارند! اما می دانیم دوست خوب مان کیست، می دانیم از حلقه ی احتمالا گسترده ی دوستان و آشنایان و دور و اطرافیانمان کدام را می توانیم دوست خوب بخوانیم، به کدام می توانیم تکیه کنیم، و کدام احساس خوبی از زنده بودن و زندگی کردن بهمان می دهد. شاید نتوان دوست خوب را تعریف کرد، اما دوست خوب را می توان شناخت! شاید، تعریف دوست خوب مجموعه ای است شامل تمام دوستان خوب، با تمام ویژگی ها و خصیصه های متفاوت و گاه حتی ضد و نقیض شان.

اوضاع وقتی پیچیده می شود که می بینیم خیلی از ماها دوستان خوبی داریم که با عقل سلیم جور در نمی آید دوست مان باشد، روابطی داریم که احتمالا با منطق خیلی سازگار نیستند و شاید از بیرون که بهشان نگاه کنی احمقانه هم به نظر بیایند. دوستی با پیرمرد بازنشسته ای که حدود چهل سال بزرگترت است، دوستی با زن خانه داری که بچه دارد و زندگی (قطعا منظورم شکل سالم دوستی است نه رابطه ی نامشروع و ناپسند!)، دوستی با کسی که در ظاهر هیچ نقطه مشترکی با تو ندارد و از بیرون بیشتر شبیه ساکنان دو سیاره ی متفاوت می آیید تا دو دوست نزدیک. شکل های عجیبی از دوستی که همه ی آن ها فقط در همین کلمه ی عجیب، نامفهوم و مبهم ((دوستی)) با هم اشتراک دارند. وقتی دوست می شویم، پتانسیل های بالقوه ای را آزاد می کنیم که خودمان گاه حتی فکرش را هم نمی کردیم! وقتی دوست می شویم، ویژگی ها و خصوصیات فراوانی را در خودمان کشف می کنیم که مهم تر از همه برای خودمان عجیب و پیش بینی نشده اند و بیشتر از همه خودمان را غافلگیر می کنیم. دوستی، عجیب ترین مفهوم انسانی است، و اصلا انسان را می توان در تقابل با همین مفهوم تعریف کرد و بازشناخت. می دانم کلی گویی کردم، موضوع آنقدر کلی و جدی هست که هم از توان قلم من خارج است و هم از حوصله ی مخاطب. کاش این وبلاگ آن قدر مخاطب داشت که مثل وبلاگ نویس های حرفه ای ازشان بخواهم در کامنت هایشان نظرشان را درباره ی موضوع بگویند و بحث در بخش کامنت ها ادامه پیدا کند!

   مادرم چند وقتی است تلاش می کند گواهینامه بگیرد. امروز امتحان آیین نامه را رد شد و ناراحت به خانه برگشت. ظهر مربی رانندگی اش، که زنی است هم سن و سال خودش، به مادر تلفن زد و نتیجه آزمون را پرسید که قبول شده ای یا نه؟! مادر از دیدن شماره ی مربی روی صفحه تلفن خوشحال شد، او بیشتر از گواهینامه به دوست احتیاج داشت.

 

یکی مثل همه ی ما

  

دوست داشتم در این وبلاگ درباره چیزهایی بنویسم که قلقلکم می دهند، چیزهایی که اذیتم می کنند، یا حتی حس خوبی بهم می دهند. چند وقت است فقط کتاب می خوانم، و اگر قلقلکی هم در کار باشد از بین صفحات و جملات همین کتاب هایی که می خوانم می آید! کتاب ((یکی مثل همه)) از فیلیپ راث را خواندم. به نظرم کتاب خیلی خوبی آمد. داستانش یک جورهایی مثل اسمش است. داستان مردی معمولی، مثل همه، که سه بار ازدواج می کند و جدا می شود، که در آستانه ی پیری و مرگ است، که مرده است، که کودک است و در بیمارستان بستری است و کودک تخت بغلیش می میرد، که جوان است، که میانسال است. کتاب با مرگ شخصیت اصلی آغاز می شود، در گورستان، کاراکتر اصلی داستان مرده و خاکش می کنند. نویسنده گورستان را توصیف می کند و آخر سر می فهمیم چرا گورستان اینقدر مهم بوده، به بخش های دیگر زندگی این مرد سرک می کشیم، مردی که حتی نمی دانیم اسمش چیست، در زمان جلو و عقب می رویم، در خاطرات مرد زندگی می کنیم، و باز هم می بینیم که زندگی خود ما و اصلا خود ما هیچ نیستیم بجز خاطرات مان، بجز زن های زندگی مان، عشق هایمان، بچه هایمان، پدر و مادر و خانواده هایمان، بیماری هایمان و عمل های جراحی که رویمان انجام شده، کارمان و اهداف مان که هیچ وقت بهشان نرسیده ایم، همه ی این ها ما را هم ((یکی مثل همه)) می کند، ولی فقط یکی مثل فیلیپ راث می تواند اینقدر خوب همه این ها را توصیف کند، و اینقدر خوب بهمان بفهماند که چرا مرگ یکی از بهترین بخش های زندگیست و چرا گورستان یکی از بهترین مکان های دنیا.